eitaa logo
معشوقه‌ی آفتابگردون؛
27 دنبال‌کننده
233 عکس
22 ویدیو
0 فایل
به دارالمجانین من خوش اومدین امید که افتخار همراهی نگاه های مهربون شما رو داشته باشم. به رسم ادب، تمامیِ این مطالب برایِ لمسِ شیرینی نسیمِ لبخندِ شماست. منِ دیوانه را جویا باشید.
مشاهده در ایتا
دانلود
به رژیم حس بدی نداشته باشیم پارت۱
ما لرا یه قربون صدقه‌ داریم که میگیم عمرُم صدقه‌ی سرت وابو یعنی عمرم بلاگردونِ عمرت بشه تا خوشبخت زندگی کنی.
نمیدونم چطوری بگم ولی احساسات وقتی خیلی عمیق باشن ساکت میشن
محبوبم، سلام نمیدانم چگونه این غم نامه را آغاز کنم میدانی؟ میخواهم خاطراتی که جان را در آن پرورش دادم بسوزانم،تمام لحظات خیالم را که تو در آنها به جای هردوی ما نفس کشیدی. میخواهم تمامی آن ها را به دست فراموشی بسپارم. یگانه دلیل زندگی ام، روزی تمام بوسه های شفا بخش لبان بی رنگ تو، آغوشهای گاه و بیگاهت را به همراه آن چاشنی لبخند رنگ امیدت که خانه‌ی دل ویران میکرد را در خیال خام خود نوش دارو کردم و نوشیدم، دل بستم و رسم عاشق پیشگی به جا آوردم، رو سیاه کردم و سپیدی کاغذ را به خون قلم غلطانتدم، اما حال نوش دارو در جانم شوکران شده، احساساتم را فلج کرده و مرگ تویی که جانم را به خیالت وصله کردم را از من میخواهد میدانی دارایی من؟ آنقدر ها هم فکر بدی هم نیست، هر چند رسم عاشقی نیست اما هیچ دوست ندارم غمت را در خیالم نیز ببینم. بگذار دور بمانیم؛ پروانه ای، هراس‌مندم تو هم تیمارگر شمع غم این دل وامانده شوی و بسوزی. عزیز روزهای تلخ و شیرین من نیا، این روزها غم آنچنان خویش را به جانم انداخته که گمان نمیکنم دیگر این تن زخمی و قلب پاره پاره گنجایش عشق کسی را داشته باشد. شاید که این نیامدن به سود هر دویمان باشد، شاید که زندگی بی عشق هم شدنی باشد.
معشوقه‌ی آفتابگردون؛
بعد از مدت ها کاغذ سیاه کردم بلکه پریشونی دلمون آروم بگیره.
هدایت شده از سیدِآبی .
و تو چگونه نا امید میشوی ، وقتی خدا همراه توست..؟
معشوقه‌ی آفتابگردون؛
و تو چگونه نا امید میشوی ، وقتی خدا همراه توست..؟
به راحتی دوست خوبم و به آسودگیخدا داره باهام قایم‌باشک بازی میکنه یادش رفته پیدام کنه.
تو سکوت مرا بشنو که صدای غمم نرسد به کسی...
چه درونم تنهاست.
و گفت: عصبانی بودم اما عاشق هم بودم. عصبانی بودم اما هنوز در دلم برای او جایی محکم و استوار وجود داشت. عصبانی بودم اما او عزیز قلب من بود. عزیزی که حذف نمی‌شد. عزیزی که عزیزش نبودم.
من می‌توانستم به تنهایی از پس زندگی بربیایم، قادر بودم اندوهم را با شانه های ظریفم به دوش بکشم اما میخواستم وقتی اشک‌هایم گونه‌ام را خیس میکند دستی به غیر از دستان سردم شبنم پلکهایم را بگیرند.