پنجشنبه ها ساعت۹صبح
یه هیئت خودمونی داریم
به صرف صبحونه
مکان: باشگاه خورشید
خجمهوری/نبش میدان سپاه
پیشاپیش نیمه شعبان ولادت امام زمان مبارک
برا اومدن شون صلوات
بچه ها من یچیزی میگم
بین خودمون باشه 👀..
📍ببین
اونی که هزار بار میخوره زمین ،
هزارتا راه بلند شدن بلده..
آره داداش شکست خودش یه پیروزیه
بزن لایک قشنگه رو ❤️🌱
امشب پنجشنبه
۲۵بهمن ۱۴۰۳
شب نیمه شعبان
بعد کلاس باشگاه خورشید
حدود ساعت ۲۲
از باشگاه میدویم تا جمکران انشالله
رفقا با کتونی ورزشی بیان تمرین
یکی از خاطرات زیبایی که درباره شهید ابراهیم هادی نقل شده، مربوط به دوران حضور او در جبهه است:
ماجرای نجات همرزمان از کمین دشمن
در یکی از عملیاتها، نیروهای ایرانی در محاصره دشمن قرار گرفتند و امکان عقبنشینی نداشتند. هوا تاریک بود و دشمن از چند جهت به آنها نزدیک میشد. در این لحظات حساس، شهید ابراهیم هادی با شجاعت خاصی تصمیم گرفت تا خود را طعمه دشمن کند تا بقیه نیروها بتوانند عقبنشینی کنند.
او اسلحهاش را برداشت و با فریادهای “یا زهرا (س)” به سمت دشمن حمله کرد. صدای تیراندازی و انفجار بلند شد و دشمن گمان کرد که با نیروی زیادی روبهرو شده است. همین باعث شد که تمرکز آنها از دیگر رزمندگان برداشته شود.
در این فرصت، باقی نیروها توانستند به عقب بازگردند، اما ابراهیم هادی دیگر بازنگشت. او در همان شب در فکه جاویدالاثر شد و به شهادت رسید.
این شجاعت و ازخودگذشتگی باعث شد که نام او در دل همرزمانش جاودانه بماند و هنوز هم به عنوان علمدار گمنام دفاع مقدس از او یاد میشود.
ماجرای کُشتی شهید ابراهیم هادی با یک پهلوان
یکی از خاطرات شنیدنی درباره شهید ابراهیم هادی مربوط به دوران جوانی او و علاقهاش به ورزش بهویژه کشتی است.
روزی ابراهیم به همراه دوستانش در یکی از زورخانههای تهران تمرین میکرد. در همان روز، یک کشتیگیر حرفهای و معروف که هیکل درشتی هم داشت، وارد زورخانه شد. او که به قدرت و مهارت خودش مغرور بود، رو به جمع کرد و گفت:
“هر کسی جرأت داره، بیاد با من کشتی بگیره!”
هیچکس جرأت نکرد که با او روبهرو شود، اما ابراهیم هادی آرام از جا بلند شد و گفت: “من حاضرم.”
جمعیت با تعجب به او نگاه کردند؛ چرا که ابراهیم در مقایسه با آن کشتیگیر، جثهای کوچکتر داشت. اما او لبخند زد و به وسط میدان رفت.
کشتی آغاز شد و آن مرد قویهیکل با تمام قدرت سعی کرد ابراهیم را به زمین بزند. اما هر چه تلاش میکرد، موفق نمیشد. ابراهیم با چابکی و تکنیکهای حرفهای چنان او را مغلوب کرد که همه حاضرین در زورخانه تعجب کردند.
پس از شکست، آن مرد به ابراهیم نگاه کرد و گفت:
“این چه نیرویی بود که داشتی؟!”
ابراهیم درحالیکه لبخند میزد، گفت: “ما برای خودنمایی کشتی نمیگیریم. ورزش، میدانی برای پهلوانی است، نه غرور و تکبر!”
این تواضع و اخلاق پهلوانی ابراهیم باعث شد که همه حاضران، بیش از پیش به شخصیت والای او پی ببرند.
ماجرای نان و پنیر ابراهیم
یکی از همرزمان شهید ابراهیم هادی نقل میکند:
در یکی از عملیاتها در منطقه جنوب، بعد از چند روز گرسنگی و خستگی، بالاخره مقداری غذا به دستمان رسید. هر نفر یک تکه نان و کمی پنیر سهم داشت. همه با اشتیاق شروع به خوردن کردند، اما ابراهیم سهم خودش را نخورد.
به او گفتم: “چرا نمیخوری؟ تو هم مثل ما چند روزه چیزی نخوردی!”
لبخند زد و گفت: “الان بچههایی هستند که هنوز غذا به دستشان نرسیده. بذار اول اونها بخورند، بعد اگر چیزی موند، من هم میخورم.”
اصرار کردم که حداقل کمی بخورد، اما با همان لبخند همیشگی گفت: “اگر کسی واقعاً برای خدا کار کند، نباید شکم خودش را سیر کند، وقتی هنوز بقیه گرسنهاند.”
در نهایت، او غذای خودش را به یکی از رزمندههایی که ضعیفتر بود داد و خودش با یک لیوان آب، روزهاش را باز کرد. این روحیه ایثار و ازخودگذشتگی، چیزی بود که همه را مجذوب ابراهیم میکرد.
ماجرای کمک مخفیانه به پیرزن نیازمند
یکی از دوستان شهید ابراهیم هادی تعریف میکند:
ابراهیم عادت داشت شبها، بدون اینکه کسی متوجه شود، به نیازمندان کمک کند. یک روز در محلهشان پیرزنی زندگی میکرد که وضعیت مالی خوبی نداشت. او کسی را نداشت که به کارهایش رسیدگی کند و برای تأمین مخارج زندگی با سختی زیادی روبهرو بود.
یک روز، وقتی از کنار خانهاش رد میشدم، دیدم که کیسهای از مواد غذایی پشت درِ خانهاش گذاشته شده است. ابتدا فکر کردم کسی از بستگانش برایش آورده، اما وقتی چند شب دیگر هم این صحنه تکرار شد، کنجکاو شدم که بفهمم چه کسی این کار را میکند.
یک شب، کمی دورتر از خانه کمین کردم تا ببینم چه کسی این کار خیر را انجام میدهد. لحظاتی بعد، در تاریکی شب، دیدم که ابراهیم با یک کیسه بزرگ از مواد غذایی آمد، آن را پشت در گذاشت و آرام از آنجا دور شد.
با تعجب صدایش زدم: “ابراهیم! تو هر شب این کار رو میکنی؟”
او با لبخند همیشگیاش گفت: “بیخیال رفیق! این کارها رو نباید به کسی گفت. فقط برای دل خدا انجام بده، نه برای اینکه کسی بفهمه.”
این خاطره همیشه در ذهنم ماند و نشان داد که ابراهیم هادی نهتنها در میدان جنگ، بلکه در زندگی روزمره هم یک پهلوان واقعی و یک انسان بااخلاص بود.
ماجرای مهمان غریبه در هیئت
یکی از دوستان شهید ابراهیم هادی نقل میکند:
در ایام محرم، ابراهیم همیشه در برگزاری مراسم هیئت کمک میکرد. از نظافت و پذیرایی گرفته تا جابهجایی وسایل، هیچ کاری را کوچک نمیدانست و با عشق انجام میداد.
یک شب، بعد از پایان روضه، متوجه شدیم که یک مرد غریبه، ژندهپوش و خسته، گوشهای نشسته و به زمین خیره شده است. خیلیها به او توجهی نکردند، اما ابراهیم سریع جلو رفت، کنار او نشست و با مهربانی احوالش را پرسید.
مرد که به نظر میرسید مدتهاست غذای درستی نخورده، فقط با نگاهش تشکر کرد. ابراهیم بدون معطلی، سهم غذای خودش را برای او آورد و اصرار کرد که بخورد. وقتی مرد غذایش را تمام کرد، ابراهیم گفت:
“اگر جایی برای خوابیدن نداری، میتوانی امشب مهمان ما باشی.”
آن شب، ابراهیم آن مرد غریبه را به خانه برد، برایش رختخوابی آماده کرد و با احترام از او پذیرایی کرد.
فردا صبح، وقتی بیدار شدیم، دیگر از آن مرد خبری نبود. اما روی تکهای کاغذ نوشته بود:
“برادر! دیشب به من پناه دادی، درحالیکه هیچکس حاضر نبود حتی به من نگاهی بیندازد. خداوند در دنیا و آخرت پناهت باشد. دعای یک بنده درمانده همیشه همراه تو خواهد بود.”
این رفتارهای ابراهیم هادی باعث شده بود که همه او را نه فقط یک قهرمان جنگ، بلکه یک انسان واقعی و نمونهای از جوانمردی و مرام پهلوانی بدانند.