#روایت_سیصدودوازده
«جشن تولد حماسی»
زن عمویم وقتی شنید من و فاطمه میخواهیم تولد ۱۸ و ۱۵ سالگیمان را کف خیابان بگیریم و شادیمان را با هموطنانمان تقسیم کنیم، گفت:«منم یه فروردینیام و باهاتون شریک میشم».
من، فاطمه و زنعمو فکرمان را روی هم گذاشتیم و قرار شد ۱۸ فروردین که نزدیک چهلم امام شهید سیدعلی خامنهای بود، بهجای کیک و شیرینی، ساندویچ سالاد الویه درست کنیم و در کاروان خودرویی مسجدمان(مسجد امامخمینی ره ، محله عباسی، پایگاه شهیده فراهانی) پخش کنیم.
روز قبل تولد همگی باهم به خرید وسایل ساندویچ رفتیم.
بالاخره روز موعود فرا رسید.
از ساعت ۱۶ شروع به آمادهکردن وسایل و بستهبندی کردیم و برچسب های چاپ شده را روی همهی ساندویچها چسباندیم و در ۴ تا سبد چیدیم.
پیکانوانت مجهز به سیستم صوتی جلوتر از همه حرکت میکرد و نماهنگ های متنوعی از جمله «خیبر خیبر یاصهیون» و «ابوالفضل علمدار، خامنهای نگهدار» پخش میشد.
به قول برادر ۹ سالهام که هرجا مأموران جانفدای امنیت را میبیند بلند فریاد میزند «عموهای امنیت، عموهای امنیت»، عموهای امنیت روی موتورهایشان درحالیکه اسلحه را روی دوش تنظیم میکنند، کنار ماشینها حرکت میکنند و بااشاره به ماشینها، سعی میکنند حرکت ماشینها را پشتسرهم و در داخل خطوط رانندگی، کنترل کنند.
به ساعت نگاه میکنم، ۲۰:۳۰ است. قرار هرشب ما در این چهل روز بعد از نماز مغرب و عشا، از همان روزی که متعهد به حمایت از پشتلانچرنشینان شدهایم.
بچهها لبهی پنجرهی ماشین نشسته اند و یکدست خود را مشت کرده و با دست دیگر پرچم را تکان میدهند. عدهای از سانروف ماشین بیرون آمده و همصدا با سیستم صوتی، شعار میدهند.
به خیابان زعفرانیه که رسیدیم، بسیجیهای موتوری اشاره کردند تا ماشینها توقف کنند. من و چندنفر دیگر ساندویچها را برداشتیم و سراغ ماشینها رفتیم. از هر ماشین تعداد سرنشینان را پرسیدیم و به همان تعداد، به آنها ساندویچ دادیم.
یکی از بچهها فوراً برچسب روی بستهبندی را با صدای بلند برای خانوادهاش خواند «ما همه یک ملتیم، از تبار ذوالفقار حیدریم، سلامتی امام سیدمجتبی خامنهای صلوات». لبخند زدند و همگی باهم صلوات فرستادند.
درراه به چندنفر از بچههایی که سربند ایران دارند و همراه با خانوادهشان به خیابان آمدهاند و شعار میدادند، از ساندویچها دادیم. خیلی خوشحال شدند و باخنده گفتند:« آخجون ساندویچ!» .
کمی بعد، در کنار پارک چندنفر از پاکبانان را دیدیم که مشغول کار بودند. همینکه پرچمها را دیدند، دستهایشان را مشت کردند و همراه ما شعار دادند. ما هم برای قدردانی از زحماتشان به آنها از ساندویچهای نذری دادیم. لبخند زدند و بسیار تشکر کردند.
و ما به یادماندنیترین شب تولد را ساختیم که اسمش را گذاشتیم «جشن تولد حماسی» .
✍ رحیمیان
📍 آذربایجان شرقی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوسیزده
مادران تاریخ
آمده بود
فرزندش را هم با خودش آورده بود
درس داشت
مشق داشت
اما مگر میشود بعد از 56 روز در میدان حاضر نبود
مسئولینی دم از مذاکره میزنند
صدا و سیما میگوید ۴۸ درصد مردم با پایان جنگ موافق هستند
اما میدان چیزی دیگر میگوید
مادر هست
مگر میشود نگران آینده فرزندش نباشد.
باید میگفت درس فرزندم هست در زیر سر و صدا نمیشود
در خانه باش تا درست به درس هایت برسی
اما نه، میدان چیز دیگری میگوید.
آمده بود تا بگوید فرمان رهبر از درس و خانواده مهمتر هست
دست فرزندش را هم گرفته بود تا در میدان باشد.
من رو یاد تصاویر بدرقه نوجوانان را زمان جنگ می اندازد. آن زمان هم همین مادرها و فرزندان بودند که در میدان حاضر شدند و پشت فرمان خمینی ره زمان ایستادند. در کنار اتوبوس ها فرزندان خود را بدرقه کردند در حالیکه او را به کتاب و درس در میدان توصیه میکردند. کم تصویر از درس خواندن رزمندگان نوجوان و جوان در جبهه های دفاع مقدس نداریم.
زمان تغییر کرده، اما مردم همان مردم هستند. مادر همان مادران تاریخ ساز و فرزندان همان رزمندگان.
درود بر شما امت ایران اسلامی که تاریخ به حال شما غبطه میخورد.
درود بر شما مادران
✍ نعمتی نیا
📍 خراسان جنوبی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوچهارده
#سروده_سیونه
ما مشت گره کرده ی ایران هستیم
با کینه و بغض در خیابان هستیم
هستیم برآن عهد که با خون بستیم
ما پیرو امر رهبر مان هستیم
📍چهارمحال و بختیاری
✍ محمد بهرامی عیسی آبادی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوپانزده
امام حسین (ع) میدانست قرار است شهید شود،اما با خانواده اش به میدان جنگ رفت برای اسلام رفت تا صدای آزادی خواهان را به دنیا برساند،امام خامنه ای هم میدانست قرار است شهید بشود اما فرار نکرد با خانواده اش در میدان ایستاد خودش و خانواده اش را فدای اسلام کرد...
ما انسان های زیادی را از دست دادیم تا آزادی و امنیت به دست اوریم،قدر آن را میدانیم و به این سادگی از دستش نمیدهیم،
پس از رسیدن کمک های بشر دوستانه امریکا به ایران بسیاری کودکان در مدرسه میناب شهید شدند و بسیاری مادر و پدر داغ فرزند دید...
بسیاری از ادم ها انسانیت خود را نشان دادند و طرف درست تاریخ را انتخاب کردن.
یک سری از افراد وقتی رهبر در پناهگاه نبود او را شناختن و بیدار شدن
برخی با شهادت دانش آموزان بیدار شدن
بعضی ها هم با دیدن کشته شدن انسان های بی گناه در خانه های مسکونی بیدار شدن،برخی دیگر هم
زمانی که بیمارستان ها را بمباران کرد بیدار شدند.
اما بیچاره کسانی که هنوز بیدار نشدن...
دنیا جای عجیبی است،در دنیای ما اسم کسی را که زورش به نوزاد و کودک و بیمار های داخل بیمارستان و پل رفت آمد و اینا میرسد را میگذارند ابر قدرت و اسم کسانی را که زیر بار زور و ذلت نمیروند را میگذارند بی شرف و دیکتاتور...
✍ محدثه صفری
📍 تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
۱۴ مارس،_ ۱۹.۵۹_.m4a
زمان:
حجم:
5.3M
#روایت_سیصدوشانزده
#پادپخش_بیستهفتم
🎙 ریحانه سعیدی
📍چهار محال و بختیاری
✍ ریحانه سعیدی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوهفده
«شصت روزِ حماسه، شصت روزِ دلتنگی»
از زادگاه دلیران تنگستان، از دیار سردار جنوب، شهید رئیسعلی دلواری،ازبندربوالخیر
با قلبی سرشار از عشق و ارادتی که از رگهایِ تاریخِ این دیار میجوشد، به سویِ رهبر عزیزتر از جانمان، حضرت آیتالله سید علی حسینی خامنهای (مدظلهالعالی)، این ندا را سر میدهیم
«رهبرا: شصت روز از پرواز ملکوتی تو گذشت، اما هرگز یاد نورانیات از آسمانِ پر ستارهی خاطرات ما، غروب نخواهد کرد. ای ستارهی فروزانِ دوران! میراث سرخِ آزادی که تو، با بذلِ جان، سند ابدیاش کردی، امروز در این شصت روز حماسه، چون خورشیدی تابان، در جان ما شعلهورتر از پیش میدرخشد و عطرِ شهادتت، نه گُلی زودگذر، که شمیم جاودان ایثار در مشام تاریخ است
قلمها که در دست ماست، نه از اندوه فراق، که از شور تجدید عهد با آرمانهایِ بلند تو، به اهتزاز درآمده است. ما، وارثان غیرت و آزادگی تنگستان، عزم خویش را جزم کردهایم تا این میراثِ گرانبها را، پاس بداریم. راه نورانی تو، که با شجاعت و بصیرتِ بیبدیلِ تو روشن گشت، امروز از میان اشکهای مشتاقِ ما، مسیرِ فردایِ ما را، همنوا با نوایِ دلنشینِ میلادِ امامِ رئوف، علی بن موسی الرضا (ع)، روشنتر از همیشه، نورباران میکند
ای قائدِ امت، ای چراغِ فروزانِ شبِ ظلمت! فداکاریِ تو، سرمشقِ عزتِ این امت گشت و امروز، در شصتمین روزِ وداعِ تلخِ تو، دلهایِ ما در آغوشِ امامِ مهربانمان، آرام میگیرند و با یادِ تو، طراوتِ تازهای مییابند
در سینهمان زخمی عمیق از فراقِ توست، اما بدان که هر قطره اشکِ ما، نه نشانهٔ ضعف، بلکه شعلهای است که بر آتشِ عشقِ بیپایانِ ما به راهِ پرافتخارِ تو، دامن میزند. ما، چون کوهی استوار، در این دریایِ مواجِ سوگ، در کنارِ یادِ تو ایستادهایم و در این همزمانیِ پر برکت، با توسل به امام رضا (ع)، پیمانِ وفاداریِ خود را با آرمانهایِ بلندِ تو، تازه میکنیم
ای رهبرِ الهامبخش، ای مقتدایِ جان! فریادِ وفاداریِ ما، در این شصت روزِ فراق، همنوا با سرودِ میلادِ امامِ هشتم، در پهنهی تاریخ طنینانداز میشود. فریادی که گواه است بر پیمانِ ناگسستنیِ ما با آرمانهایِ تو؛ باشد که خداوند، آن مقامِ متعالی و بیکرانی را که شایستهٔ تو، آن قائدِ امت بود، به تو عطا کند و ما را در ادامۀ راهِ پرافتخارت، یاری گر باشد. این حماسه، این ایستادگی، این دلتنگیِ آمیخته با اقتدار، صرفاً سوگ نیست؛ این سرآغاز است. سرآغازِ زمینی که آماده میشود تا پذیرایِ ظهورِ نوری باشد که جهان انتظارش را میکشد؛ آماده میگردد برای دولتِ کریمهی امام زمان (عج). شهادتِ رهبر، نه تضعیف، که تیغِ تیزِ بصیرت را در دستانِ عاشقانِ ولایت، برندهتر از هر زمان کرد. ما، نه از غمِ فراق، که از شوقِ ظهور، در این مسیر گام برمیداریم. عطرِ شهادتِ مردانِ خدا، مشامِ تاریخ را پر کرده و نشان میدهد که این سرزمین، چون گذشته، پایِ آرمانهایش ایستاده و آماده است تا در سایهیِ عدلِ موعود، فصلِ تازهای از شکوه را آغاز کند. این شصت روز، تنها آغازی است بر مسیرِ روشنایی که به دولتِ نور خواهد رسید
✍عذرا خلیلی
📍 بوشهر _ بندرِ بوالخیر
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوهجده
#سروده_چهل
میشود با کنار هم بودن
دشمن از خاک خویش بیرون راند
دسته گل شد یکان یکان انگاه
عطر گل در میان شهرافشاند
دست دردست هم که ما بدهیم
در خیابان و کوچه ها هرشب
روبهان را به وحشت اندازیم
که بسوزد دمادمان در تب
ما گل سرخ دشت مجنونیم
شیر میدان برای اهریمن
جنسمان آلیاژ فولاد است
پشت هم دربرابر دشمن
ما پرستوی آسمان هستیم
سهممان یک بغل رها بودن
همسفر با کبوتران شهید
ذهنمان از زمین جدا بودن
با سپاه غیور در میدان
دیده دنیا که هم صدا هستیم
ما که با رمز وحدت حیدر
همه در لشکر خدا هستیم
نه فقط مفتخر به این وصفیم
که بدین وصف وحال میبالیم
باهمین در کنارهم بودن
پشت دشمن به خاک میمالیم
📍فارس
✍سجاد جعفری
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدونوزده
از وقتی رفتی، خیابان خانهمان شده.آنجا نماز میخوانیم، مینشینیم، شعار میدهیم، راهپیمایی میکنیم، کاروان خودرویی راه میاندازیم و... .از وقتی رفتی دربهدر خیابانها شدهایم.میدانی چرا؟عَلَمت سنگین است آقا جان.تمام ما به میدان آمدهایم تا بلکه بتوانیم کارِ دستان قدرتمند تو را انجام دهیم...
همه ما خامنهای شدیم در اندازه خودمان و همه با هم زیر بار عَلَم رفتیم تا مطمئن شویم علم از دست علمدار نمی افتد
گاهی بعضی نامها تنها یک اسم نیستند؛ یک بغض ناتماماند، یک آفتاب خاموششده، یک دفتر مشقی که ورق نخورده ماند. شما بچههای میناب، با همان دستهای کوچکی که قرار بود فردا را بسازند، به آسمان رفتید و در دل یک شهر، در دل یک کشور، جای خالیِ بزرگی گذاشتید.کسی چه میداند؟ شاید هنوز صدای زمزمهتان بین نیمکتها میپیچد. شاید هنوز رد پاهای کوچکتان در حیاط مدرسه مانده باشد. شاید همان توپ کوچک گوشهی دیوار، هنوز منتظر شوت بعدی شماست.
رفتن شما تنها رفتن چند دانشآموز نبود؛ شکستن رویاهای یک سرزمین بود. ما به احترام لبخندهایی که ناتمام ماند، سکوت میکنیم. به احترام آرزوهایی که فرصت جوانهزدن پیدا نکردند، قلبمان سنگین میشود. شما کودک نبودید؛ شما چراغ بودید، نوری که اگرچه خاموش شد، اما رد روشناییاش جاودانه ماند.
یادتان در کتابها، در نگاه همکلاسیها، در گریهی معلمان، و در نبض مردم زنده است. این خاک هیچوقت فرزندان کوچک و بزرگیاش را فراموش نمیکند.
آرام بمانید کوچکقهرمانهای میناب؛
شما پرکشیدید، اما نامتان ماندنی شد
✍ کیمیا هدایت پور
📍 تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوبیست
خالهینقاشباشیها؛
بار اولم نبود...کار با بچهها را میگویم
تفاوتش این بود که تجربهی این بار،
وسط خیابان بود!
لابه لای مردمی که یا پرچم روی دوششان بود و یا دست هایشان را مشت کرده بودند و شعار ها را با یک خشم غیرقابل وصفی،
تکرار می کردند...
چهار نیمکت،شده بود محل قرار بچه ها؛
نقاشی میکشیدند و در ازای آن
یکپرچم کوچک اما مقدسِ ایران را هدیه میگرفتند..
هیچوقت فکرش را نمی کردم که یکروز بیاید بچه ها این قدر از گرفتن یک پرچم
خوشحال شوند و ذوقِ قلب هایشان در
چشم ها و لب هایشان نمایان شود
این را هم تصور نمیکردم که یکروز
وسط خیابان، بالای سر چند نیمکت بایستم و بعد، بچه ها بیایند و من را
خاله صدا بزنند.
احساساتِ پاک و معصومانه ی شان را
همیشه دوست دارم.
پسرک که به قدوبالایش میخورد لااقل ۱۰سال را داشته باشد،
اولین نفر، سر نیمکت نشست
مدام خواسته اش این بود که از میز
دور بشوم ..
معتقد بود ایستادن من، جلوی نور را میگیرد و سایهی تاریکم نمیگذارد
کاغذ نقاشی اش را خوب ببیند...
هربار که یادم میرفت نباید از فاصله ی چندمتریام کم کنم و بالاسرش بایستم،
متذکر میشد
نقاشیاش را که تحویل داد،
خواستم پرچمش را بدهم اما
صدایش را در گلو انداخت:
« نمیخوام مگه من بچم؟
این برای من خیلیی کوچیکه.
من از این پرچم بزرگا رو تکون میدم همیشه..»
داشتم سعی میکردم جوابی در خورش پیدا کنم که به غرورمردانهی کوچکش برنخورد ..
دیدم به ثانیهای از این ادعایش نگذشته،
از پسر بغلدستیاش میپرسد :
«فرفره کجا میدن؟!»
خندهام گرفته بود اما آرام از میز فاصله گرفتم تا نبیند که درلحظه ، ابهتِ مردانهای که از پرچمگردانیاش ساخته بود
دود شد و به هوا رفت..
ما بزرگترها، گاهی از بچه ها و دایره ی فهم و ادراکشان غافل می شویم
غافل از اینکه غفلت ما، جلوی آنها را نمیگیرد.
مخصوصا این شب ها...
فکرمیکنیم بیآنکه بدانند به تقلید از
پدرمادرهایشان شعارها را تکرار میکنند
اما اینطور نیست
هم میفهمند و هم میدانند که چه میگویند.
این را میشد از نقاشی هایشان ،
از حس غرور و تعصبشان به پرچم،
متوجه شد؛
موشک ها و پرچم ها،همه ی همه چیز
نشان این بود که خوب میدانند
جنگ چیست ...
لابه لای نقاشی کشیدن ها،
بازی هایشان برایم قشنگ بود
یک آبنبات چوبی ،شده بود میکروفون و
آن را میگرفتند جلوی هم و مصاحبه میکردند
حرفهای حماسی و به قول معروف
بزرگ تر از سنِشان
واقعا، اینها چه کودکی بزرگی دارند ..
همین که تعصب وطن و پرچمش را میکشند ، یعنی بزرگسالی!
اواخر مراسم بود.همه رفته بودند...
یکدختر مانده بود و آرامشش در نقاشیکشیدن...
منتظر بودم تا تمامش کند و
من همه چیز را جمع کنم و بروم.
شلوغی جمعیت،صدای بلندگوها،
تعدد درخواست های بچه ها و
اینکه در آن واحد باید حواست را به همهیشان میدادی، خسته ام کرده بود.
بالای سرش ایستادم
- خاله خیلی مونده؟
+ نه دیگه آخراشه..
به نقاشی اش خیره شدم
با آن نوشته ای که کنارش اضافه کرد،چه قشنگ شده بود.
دوستش داشتم از تمام نقاشی های آن شب، بیشتر..
پس احساسم را ابراز کردم تا بداند نقاشکوچولوی ماهری است..
عکسش را هم گرفتم تا برای یادگاری از امشب بماند
- اسمت چیه خاله؟
+حلما
- حلما میشه برای من دعاکنی؟
+چشم..
- دست شما دردنکنه، خیلی دعاکنیاا
دوباره سرش را تکان داد..
اینبار مادرش هم که شاهد گفتگوی ما بود، دعایم کرد
و انگار این دعا، قشنگترین سکانس آن شب و بهترین حسنِ ختام خاله بودن بود
✍ زهرا خراسانی
📍 سمنان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوبیستویک
شهر مالخلیفه بار دیگر آذین بسته شد به نامی که روشنی اش بر تارک زمان میدرخشدنام جوانی ازتبارغیرت،شهیدخدمت یاسین رستمی ..
جوانی که مُلَبَس بود به لباس بی ادعای سربازی و قدم در راهی گذاشت که انتهای آن جاودانگی بود...
او گران ترین ودیعه انسان یعنی جان خود رافدای سرزمینی کردکه ستون های آن شهداست ...
یاسین به جایی رسید که مردان بزرگ تاریخ باخون خویش درآن لاله زارها به جای گذاشتند او جوانی اش را ،آرزوهایش را،خاطراتش را در راهی فدا کرد که تنها دلیرمردان از آن می توانند گذر کنند..
امااین پسر۱۸ سال در دامان مادری تربیت شد که صبر را از زینب آموخته بود..
"آن زن بختیاری از دیار دلیران "
سخن نمیگفت رجز میخواند،رجز شیرزنی بود که از دل کوه برخاسته بود
غم درنگاهش رنگ باخته بود وقت عزاداری نبود زمان افتخار بود؛افتخار مادری که پاره ی تنش را پیشکش ارزشهایی میدانست که نسل به نسل منتقل شده است ...
او ایستاده بود؛قامتش خم نشده بود همانگونه که بی بی مریم ایستاده بود؛زنی که نامش در تاریخ فقط باعنوان زن حک نشده بود بلکه اورا پرچمی میدانستند که فراز صخره ها نوای شجاعت سرمیداد در زمانی که هرکس دل ایستادگی نداشت ...
یاسین نیزهمچون علیمردان خان بی هیچ ادعا،جانش را بدرقه ی امنیت مردمانش کرد چنان که اکنون نامش درکناردلیرمردان تاریخ این سرزمین مانند علیمردان خان به آرامی ولی باشکوه میدرخشد..
داستان یاسین هرگزبه پایان نمیرسد همانطورکه سالهاست داستان علیمردان خان جاری است زیراخون جوانمردان بزرگ وارد رگهای خاک میشودو دردل نسلهای آینده جوانه میزند..
زنهای این سرزمین ،ستون های خاموش امامستحکم این خانه ی غیرت اند آنها همان کسانی هستند که از ریشه و تبار بی بی مریم اند....
در ایران زمین زن تماشاگر میدان نیست بانوان ما ار دل خاک برمیخیزند وباصبرکوه راجابه جامیکنند...
زنهای این سرزمین هرکدام بی بی مریم هایی هستند نشان دهند این سرزمین هنوززنانی رادارند که بارتاریخ رابر دوش شانه های ظریف اما مستحکمشان بکشند..
آری تا بی بی مریم های تاریخ هست علیمردان هایی همچون یاسین مشعلی میشوند که بر فراز تاریخ افروخته میشوند و راه را برای رهروان بعدی روشن میکند
✍ ریحانه سعیدی
📍 چهارمحال و بختیاری
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوبیستودو
#سروده_چهلویک
رفتـی و دلهـــا پـر یشـان مانـده است
شــرح هجرت در گریبان مانده است
پـر کشــیدی نا گهـــــان تا آسمــــــــان
درد ما در سینه پنهان مانـده اســت
خـــــــاطــــــرات رنـــج بســــــیار شـــــما
در دل شــــــــیدای یاران مانده است
هر چه بنویسم ولـــی نا گفــته هـــا
از صـــفات تو فــراوان مانــده اســت
آرزو مــــــــــنـد شهــادت. بـــــــــوده ای
داغ تو در قـلب ایران مانــــده است
📍مشهد مقدس
✍ غلامرضا غلامپوردهسرخی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوبیستوسه
از وقتی تو رفتی دربهدر خیابانها شدهایم.میدانی چرا؟
عَلَمت سنگین است آقا جان!
تمام ما به میدان آمدهایم تا بلکه بتوانیم کارِ دستان قدرتمند تو را انجام دهیم...
همهی ما تو شدهایم در اندازه خودمان و همه با هم زیر بار عَلَم رفتیم تا مطمئن شویم علم از دست علمدار نمی افتد...
وقتی رفتی، آسمان گریست...
زمین لرزید...
دل ها شکست...
تو بودی که در تاریکی، چراغ بودی...
در سختی، امید بودی...
در جنگ سنگر بودی...
برای ما، پدر بودی...
رفتی اما چشم هایت هنوز می بیند...
خونت هنوز می جوشد...
تو ای مادر آن دختر شهید؛
میدانم که چشم هایت پر از اشک است...
میدانم که دلت آتش گرفته...
اما مادر، تو مادر شهیدی...
تو مادر کسی هستی که رفت تا بماند...
و اما تو ای پدر؛
دست هایت که امروز خالی است، روزی بلند شد به سوی آسمان و فرزندت را به آسمان فرستاد...
امروز چهل روز است که نگاهت به در است،
اما نگران نباش، اوکه رفت، راهش را باز گذاشت...
چهل روز گذشت...
چهل روز سکوت...
چهل روز انتظار...
اما میدانیم که او هنوز اینجاست...
در هر نسیم، در هر باران، در هر صلوات...
او هنوز زنده است، چون خدای او زنده است...
«شهدا نمی میرند، فقط میروند که زندگی را یرای ما معنا کنند»
✍ فاطمه آرمیون
📍 تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org