eitaa logo
امتداد
927 دنبال‌کننده
689 عکس
270 ویدیو
28 فایل
مرکز تجربه نگاری امتداد امتداد، حکایت راه های طی شده ✅ارتباط با ادمین @mtedad_admin 🌐سایت امتداد: http://www.mtedad.org 🌐بله: https://ble.ir/mtedad_org 🌐تلگرام: https://t.me/mtedad_org
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ از وقتی تو رفتی دربه‌در خیابان‌ها شده‌ایم.می‌دانی چرا؟ عَلَمت سنگین است آقا جان! تمام ما به میدان آمده‌ایم تا بلکه بتوانیم کارِ دستان قدرتمند تو را انجام دهیم... همه‌ی ما تو شده‌ایم در اندازه خودمان و همه با هم زیر بار عَلَم رفتیم تا مطمئن شویم علم از دست علمدار نمی افتد... وقتی رفتی، آسمان گریست... زمین لرزید... دل ها شکست... تو بودی که در تاریکی، چراغ بودی... در سختی، امید بودی... در جنگ سنگر بودی... برای ما، پدر بودی... رفتی اما چشم هایت هنوز می بیند... خونت هنوز می جوشد... تو ای مادر آن دختر شهید؛ میدانم که چشم هایت پر از اشک است... میدانم که دلت آتش گرفته... اما مادر، تو مادر شهیدی... تو مادر کسی هستی که رفت تا بماند... و اما تو ای پدر؛ دست هایت که امروز خالی است، روزی بلند شد به سوی آسمان و فرزندت را به آسمان فرستاد... امروز چهل روز است که نگاهت به در است، اما نگران نباش، اوکه رفت، راهش را باز گذاشت... چهل روز گذشت... چهل روز سکوت... چهل روز انتظار... اما میدانیم که او هنوز اینجاست... در هر نسیم، در هر باران، در هر صلوات... او هنوز زنده است، چون خدای او زنده است... «شهدا نمی میرند، فقط میروند که زندگی را یرای ما معنا کنند» ✍ فاطمه آرمیون 📍 تهران 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎙 مریم عباسی 📍چهار محال و بختیاری ✍ مریم عباسی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
ششم خرداد ( دهم ذیحجه ) روز عید سعید قربان مبارک 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
ساعت حوالی ۷:۳۰ صبح بود. طبق روال هر روزه‌ام، پس از آماده شدن، راهی محل کارم شدم تا در سنگر علم و دانش، به عنوان یک معلم، خدمت کنم. وارد کلاسم شدم و دانش‌آموزانم یکی پس از دیگری آمدند. درس ما آغاز شد. زنگ اول و دوم سپری شد تا اینکه خبری، آرامش را از قلب‌هایمان ربود: «بمباران در بیت رهبری!» باورکردنی نبود. همه نگران یک موضوع بودیم: «آقاجان، حال پدر ما خوب است؟» خبرهای ضد و نقیض می‌آمد و من و همکارانم، دلواپس و نگران بودیم. «توکل به خدا» بر سر زبان‌ها جاری شده بود. زنگ پایانی اما خداحافظی‌ها رنگ و بوی دیگری داشت. با تک‌تک همکارانم خداحافظی کردم و خوب به چهره‌شان نگاه کردم. جنگ است دیگر! و تو نمی‌دانی کدام وداع، آخرین وداع است؟ به سمت خانه راه افتادم. یک نگرانی اطراف افکارم جولان می‌داد: «پسرم، پسرم، پسرم...» وقتی به خانه رسیدم، او را محکم در آغوش گرفتم و زیر لب گفتم: «خدایا شکرت.» نمازم را خواندم. قرآنم به جزء ۱۰ رسیده بود؛ تلاوتش که تمام شد، پیگیر اخبار شدم. نه! باورکردنی نبود... بمباران مدرسه!! دبستان!! آن هم دخترانه!! خدای من! این فجیع‌ترین اتفاقی بود که می‌توانست رقم بخورد. دخترکان مظلوم و بی‌دفاع امروز، به جای درس علوم، ریاضی و فارسی، درس پرواز آموخته بودند. شک ندارم آسمان میناب، غرق در پرواز فرشته‌های زمینی بوده است. می‌گویند مادرها همدیگر را بهتر می‌فهمند. قلبم تکه‌تکه می‌شود برای آن مادرانی که دردانه‌شان به خانه بازنگشت و راه خانه‌اش به سوی آسمان گشوده شد. آماده می‌شوم برای تدارک افطار... اما اندوهی قلبم را مچاله کرده. تصاویر مدرسه پشت سر هم مخابره می‌شود... نیمکت‌ها و کیف‌های به خون کشیده شده... درس امروزشان وطن بود. دلواپسی برای پدربزرگ دخترکانِ پرگشوده، اما ادامه دارد... ساعت از ۲ نیمه‌شب می‌گذرد. گوینده خبر با پیراهن مشکی، با صدایی بغض‌آلود و چشمانی اشک‌بار می‌گوید: «إِنّا لِلّٰه و إِنّا إلیهِ راجِعون.» اشک‌هایم فرو می‌ریزند. باورکردنش غیرممکن بود؛ مگر می‌شود؟! در مغزم هیاهو به پا می‌شود و دیگر گوشم یارای شنیدن ندارد. طاقتی نمانده بود برای این غم. ولی از خودش آموخته بودم که به هنگام پیکار و نبرد، نباید کمر خم کرد؛ باید استوار ماند و ادامه داد. این درس همهٔ مردان خدا بود: «استقامت در برابر سختی‌ها.» می اندیشم که وظیفه من در این شرایط چیست و چه کاری باید انجام دهم؟ پیشه ام معلمی است و قلم رانی عادتم؛ قلم به دست شده ام برای نوشتن، برای ثبت کردن، برای ماندن، برای استوار ماندن ✍ تکتم عبداللهی 📍 خراسان جنوبی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
در حلقه ی زلف او اسیرم من، بنده ی آن نعم الامیرم در راه رسیدنم به معشوق با مشت گره کرده بمیرم ✍ حمید خانی 📍تهران 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
روزی که جنگ شد،نمی‌دانستم چه واکنشی باید نشان بدهم؟خودم را قوی نشان دهم و سعی کنم استرس دوستانم را بر طرف کنم یا خودم آن کسی باشم که استرسش را آرام میکنند؟گزینه ی اول مناسب من بود ،در آن اوضاع سعی میکردم معلم و دوستانم را آروم کنم..بعد از آمدن به خانه ،تمام حسای بد یهو هجوم آورده اند،ممکن بود هر لحظه همه چی روی سرمان خراب شود،ممکن بود بستگان نزدیک را از دست بدهیم که البته بعضی هامون، نزدیکانمان ، عزیزانمان ،را از دست دادیم.. هیچوقت نتوانستم کلمه ی جنگ را بدون غم و ناراحتی تلفظ و بیان کنم،چون در این کلمه جملاتی زیاد نهفته است.. جنگ پدر را میگیرد،مادر را بی پسر میکند،خواهری را که در انتظار برادر اش است را دق مرگ می‌کند، سفره را خاکی میکند. جنگ همه چیز را میگیرد...جنگ پایان خوشی های لحظه ایه ما است . مدرسه ی میناب، یاد آور دردی وحشتناک از سمت جنایت آمریکایی- صهیونیستی است،که باعث درد بدی در قلب هایمان می‌شود.. دخترانی ، دقیقا مثل ما، نه کمتر و نه بیشتر ،به خانه ی ابدیشان رفته اند و برای همیشه خفته اند..این درد کمی نیست و نخواهد بود.. ما فراموش نخواهیم کرد،آن کیف خونی را،آن دست قطع شده را،آن لباس های خونی را...تاوان همچیز را خواهید داد..! ما مردم همیشه پیروز بوده ایم ، و همیشه ام خواهیم بود ✍ ستایش حق‌گو 📍 تهران 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
به محض تمام شدن دعای فرج، باران می گیرد .. باران تندی که در لحظه تمام آسفالت خیابان را خیس خیس کرد. هربار که باران می بارد، می گویم الهی شکر..؛کاش نوید خبرخوب باشد نه بد. نمی‌دانم..انگار از این قطرات رحمت می‌ترسم. خستگی، تمام وجودم را تسخیر کرده بود از بچگی همین شکلی بودم اگر یک دغدغه داشته باشم، دیگر نمیتوانم به دغدغه های دیگر حتی فکرکنم... وقتی چند دغدغه و چند اولویت باهم بشوند، سیم های مغزم اتصالی می کند. باید حتما یکی یکی حلشان می کردم یعنی اول پرونده ی یکی را می بستم تا بتوانم به بقیه فکرکنم. یاد حرفی می‌افتم که در مصاحبه ی امشب زدم: حفظ همزمان چندسنگر! سنگر درس و میدان.قلم و قدم... راهم را سمت موکب طلبه ها کج می کنم تا چای آخر امشب را داغ‌داغ، آن‌طور که لب و دهان آدم را بسوزاند در دست هایم و بعد در وجودم بنشانم. جلو می روم.. با لحنی که یادم نمی آید تاحالا برای فرد دیگری ،خرج کرده باشم، می‌گویم: «حاج آقا، تو لیوان یه بار مصرف هم می ریزید؟» متوجه نشد..دستش درکار بود و توجهش سمت استکان هایی که دانه دانه پر می شد دوباره صدا زدم:« حاج آقا؟!» بازهم متوجه نشد. کاسه ی صبرم لبریز شد، این بار با صدای بلندتری گفتم: « باباااا..سلامم» انگار تازه متوجه حضور من شده باشد، لبخند همیشگی اش را روی لب هایش آورد و گفت سلام دوباره درخواستم را تکرار کردم چای با لیوان یک‌بارمصرف... این‌بار بی درنگ به درخواستم می رسم. نه اینکه حساس و وسواسی باشم،نه! فقط نمی خواهم بند یک‌جا باشم دنبال رفتنم نه ایستادن میخواهم بروم. اگر استکان شیشه ای بگیرم، باید بایستم همانجا تا خالی‌اش را برگردانم ولی با ‌لیوان یکبار مصرف راحت، قدم هایم ادامه دار می شود دوباره برمی‌گردم زیر باران.. میخواهم قطره های باران نصیب چایم شود. صدای زیارت عاشورای معراج، فضا را پر کرده.. و من باز در ذهنم تکرار میکنم کاش پایان این باران خوب باشد؛ ✍ زهرا خراسانی 📍 سمنان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
🔹 برترین استان ها از نظر تعداد آثار ارسالی در قالب سروده: 🥇رتبه اول: استان چهار محال و بختیاری 🥈رتبه دوم: استان کردستان 🥉رتبه سوم: استان سمنان دبیرخانه پویش قائد امت مرکز تجربه‌نگاری امتداد 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
در روزهایی که آسمان شهر از غبارحادثه سنگین بود، مردم بی‌آنکه فرمانی در کار باشد، بی‌آنکه کسی صدایشان کند، بی‌آنکه بانگ شعاری به گوششان رسد به خیابان‌ها می‌آمدند... گویی دل‌ها خود فرمان صادر می‌کردند و قدم‌ها بی‌تردید فرمانبرداری می‌کردند، فرمانی برخاسته از جان... ندایی نامرئی، برخاسته از عمق وجود، چون خروش دریا در جزر و مدِ امید، جمعیت عظیمی از مردم را از خانه‌ها بیرون می‌کشید و خیابان‌ها را از حضورشان لبریز می‌کرد... در دل تاریکی شب، پیر و جوان، زن و مرد، کودک و نوزاد، به آواز عشق به وطن لبیک‌گویان، پرچم‌ها را بر دوش کشیده، مثل نوری که به سوی نور دیگرجذب میشود، راهی می‌شدند تا چراغ امیدی را در میان شب روشن کنند... مردم می‌آمدند، نه برای تماشا؛ بلکه برای تاریخ‌سازی... آنها نمی‌خواستند فصل تازه‌ای را فقط بخوانند، بلکه خودشان می‌خواستند نویسنده آن باشند.. شهرسکوتش را به مردم می‌سپرد، و آسمان پژواکِ صدای آنان می‌شد؛ صدایی که از اعماق دل‌ها بالا می‌آمد و تا ستارگان می‌رفت.... و در میان این اتحاد، جلوه‌ای از خدمت به همنوعان، چون چراغی دیگر، در دل موکب‌ها متجلی می‌شد. آنجا که دست‌ها نه برای گرفتن، که برای بخشیدن آمده بودند... هر موکب، آینه‌ای بوداز ایستادگی و تجلی عشق خالصانه‌ای که در سکوت خدمت و در لبخند هر هموطن، پژواک می‌یافت... در میان آن شلوغی ، صدایی بلند می‌شد؛ نه برای جنجال بلکه برای پیمان، پیمانی نانوشته که در رگ‌هایشان جاری‌ست ؛پیمانی برای ایستادن و آن‌گاه، دل‌ها بانگ سرمیدادند: ما آمده‌ایم،برای آنکه هر قدم ما، نویسنده تاریخی باشد که با ایمان مردم نوشته می‌شود ✍ ریحانه سعیدی 📍 چهارمحال و بختیاری 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
شروع شعر بارانی بسیجی سراسر شور وایمانی بسیجی تویی آیینه دار مکتب عشق به دوران مرد میدانی بسیجی الفبای شهادت با تو زیباست وطن را هم نگهبانی بسیجی تو هستی آیه های فجر ایمان به جان‌ها نور عرفانی بسیجی شدی الگو برای کل عالم پناه ویار قرآنی بسیجی شدی سردار دلها با شهامت شروع شعر بارانی بسیجی 📍یزد ✍پروین امیدواری 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
«قلک پربرکت» اسفند که شروع شد، هر روز که می‌گذشت روی تقویم آشپزخانه یک عدد را خط می‌زدند. بابا برای روز سال تحویل بلیت قطار گرفته بود. آن روز صبح مهدی خط‌های روی تقویم را شمرد. هشت روز خط خورده بود. ریحانه باقیمانده‌ها را شمرد. درست بیست روز تا عید مانده بود. مهدی قلک سفالی نارنجی را تکان داد. صدایی نمی‌آمد: - حسابی پر شده! صدای مادر بلند شد: - زود باشید. دیر شد. الان زنگ می‌خوره. ریحانه مقنعه‌ی سفید را سر کرد. بدو بدو رفت سراغ بابا که داشت لباس می‌پوشید: - بابا جون خواهش می‌کنم امروز هم پول بده! بابا خندید. صورت ریحانه را بین دستانش گرفت: - تو که همین دیروز پول تو جیبی گرفتی! - می‌خوایم بندازیم تو قلک. چند روز بیشتر نمونده، باید پولی که امسال میندازیم تو ضریح از پارسال بیشتر باشه! مگر می‌شد بابا گردن کج کرده و ابروهای بالا رفته‌ی دختر را ببیند و دست در جیب نکند. چند ساعت بعد از جسم نحیف ریحانه و مهدی چیز زیادی باقی نمانده بود. برای مامان و بابا هم مشتی آرزوی دود شده به جا مانده بود و یک قلک‌ نارنجی. چند روز بعد بابا قلک‌ را در دست تولیت حرم امام رضا گذاشت. حاج‌آقا قلک را بویید و بوسید: - به نیت نذر ریحانه و مهدی، آستان قدس رضوی هشت مدرسه به نام شجره‌ی طیبه‌ی رضوی در نقاط محروم می‌سازد. ✍ مریم صفدری 📍 تهران 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org