eitaa logo
امتداد
926 دنبال‌کننده
689 عکس
270 ویدیو
28 فایل
مرکز تجربه نگاری امتداد امتداد، حکایت راه های طی شده ✅ارتباط با ادمین @mtedad_admin 🌐سایت امتداد: http://www.mtedad.org 🌐بله: https://ble.ir/mtedad_org 🌐تلگرام: https://t.me/mtedad_org
مشاهده در ایتا
دانلود
در حلقه ی زلف او اسیرم من، بنده ی آن نعم الامیرم در راه رسیدنم به معشوق با مشت گره کرده بمیرم ✍ حمید خانی 📍تهران 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
روزی که جنگ شد،نمی‌دانستم چه واکنشی باید نشان بدهم؟خودم را قوی نشان دهم و سعی کنم استرس دوستانم را بر طرف کنم یا خودم آن کسی باشم که استرسش را آرام میکنند؟گزینه ی اول مناسب من بود ،در آن اوضاع سعی میکردم معلم و دوستانم را آروم کنم..بعد از آمدن به خانه ،تمام حسای بد یهو هجوم آورده اند،ممکن بود هر لحظه همه چی روی سرمان خراب شود،ممکن بود بستگان نزدیک را از دست بدهیم که البته بعضی هامون، نزدیکانمان ، عزیزانمان ،را از دست دادیم.. هیچوقت نتوانستم کلمه ی جنگ را بدون غم و ناراحتی تلفظ و بیان کنم،چون در این کلمه جملاتی زیاد نهفته است.. جنگ پدر را میگیرد،مادر را بی پسر میکند،خواهری را که در انتظار برادر اش است را دق مرگ می‌کند، سفره را خاکی میکند. جنگ همه چیز را میگیرد...جنگ پایان خوشی های لحظه ایه ما است . مدرسه ی میناب، یاد آور دردی وحشتناک از سمت جنایت آمریکایی- صهیونیستی است،که باعث درد بدی در قلب هایمان می‌شود.. دخترانی ، دقیقا مثل ما، نه کمتر و نه بیشتر ،به خانه ی ابدیشان رفته اند و برای همیشه خفته اند..این درد کمی نیست و نخواهد بود.. ما فراموش نخواهیم کرد،آن کیف خونی را،آن دست قطع شده را،آن لباس های خونی را...تاوان همچیز را خواهید داد..! ما مردم همیشه پیروز بوده ایم ، و همیشه ام خواهیم بود ✍ ستایش حق‌گو 📍 تهران 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
به محض تمام شدن دعای فرج، باران می گیرد .. باران تندی که در لحظه تمام آسفالت خیابان را خیس خیس کرد. هربار که باران می بارد، می گویم الهی شکر..؛کاش نوید خبرخوب باشد نه بد. نمی‌دانم..انگار از این قطرات رحمت می‌ترسم. خستگی، تمام وجودم را تسخیر کرده بود از بچگی همین شکلی بودم اگر یک دغدغه داشته باشم، دیگر نمیتوانم به دغدغه های دیگر حتی فکرکنم... وقتی چند دغدغه و چند اولویت باهم بشوند، سیم های مغزم اتصالی می کند. باید حتما یکی یکی حلشان می کردم یعنی اول پرونده ی یکی را می بستم تا بتوانم به بقیه فکرکنم. یاد حرفی می‌افتم که در مصاحبه ی امشب زدم: حفظ همزمان چندسنگر! سنگر درس و میدان.قلم و قدم... راهم را سمت موکب طلبه ها کج می کنم تا چای آخر امشب را داغ‌داغ، آن‌طور که لب و دهان آدم را بسوزاند در دست هایم و بعد در وجودم بنشانم. جلو می روم.. با لحنی که یادم نمی آید تاحالا برای فرد دیگری ،خرج کرده باشم، می‌گویم: «حاج آقا، تو لیوان یه بار مصرف هم می ریزید؟» متوجه نشد..دستش درکار بود و توجهش سمت استکان هایی که دانه دانه پر می شد دوباره صدا زدم:« حاج آقا؟!» بازهم متوجه نشد. کاسه ی صبرم لبریز شد، این بار با صدای بلندتری گفتم: « باباااا..سلامم» انگار تازه متوجه حضور من شده باشد، لبخند همیشگی اش را روی لب هایش آورد و گفت سلام دوباره درخواستم را تکرار کردم چای با لیوان یک‌بارمصرف... این‌بار بی درنگ به درخواستم می رسم. نه اینکه حساس و وسواسی باشم،نه! فقط نمی خواهم بند یک‌جا باشم دنبال رفتنم نه ایستادن میخواهم بروم. اگر استکان شیشه ای بگیرم، باید بایستم همانجا تا خالی‌اش را برگردانم ولی با ‌لیوان یکبار مصرف راحت، قدم هایم ادامه دار می شود دوباره برمی‌گردم زیر باران.. میخواهم قطره های باران نصیب چایم شود. صدای زیارت عاشورای معراج، فضا را پر کرده.. و من باز در ذهنم تکرار میکنم کاش پایان این باران خوب باشد؛ ✍ زهرا خراسانی 📍 سمنان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
🔹 برترین استان ها از نظر تعداد آثار ارسالی در قالب سروده: 🥇رتبه اول: استان چهار محال و بختیاری 🥈رتبه دوم: استان کردستان 🥉رتبه سوم: استان سمنان دبیرخانه پویش قائد امت مرکز تجربه‌نگاری امتداد 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
در روزهایی که آسمان شهر از غبارحادثه سنگین بود، مردم بی‌آنکه فرمانی در کار باشد، بی‌آنکه کسی صدایشان کند، بی‌آنکه بانگ شعاری به گوششان رسد به خیابان‌ها می‌آمدند... گویی دل‌ها خود فرمان صادر می‌کردند و قدم‌ها بی‌تردید فرمانبرداری می‌کردند، فرمانی برخاسته از جان... ندایی نامرئی، برخاسته از عمق وجود، چون خروش دریا در جزر و مدِ امید، جمعیت عظیمی از مردم را از خانه‌ها بیرون می‌کشید و خیابان‌ها را از حضورشان لبریز می‌کرد... در دل تاریکی شب، پیر و جوان، زن و مرد، کودک و نوزاد، به آواز عشق به وطن لبیک‌گویان، پرچم‌ها را بر دوش کشیده، مثل نوری که به سوی نور دیگرجذب میشود، راهی می‌شدند تا چراغ امیدی را در میان شب روشن کنند... مردم می‌آمدند، نه برای تماشا؛ بلکه برای تاریخ‌سازی... آنها نمی‌خواستند فصل تازه‌ای را فقط بخوانند، بلکه خودشان می‌خواستند نویسنده آن باشند.. شهرسکوتش را به مردم می‌سپرد، و آسمان پژواکِ صدای آنان می‌شد؛ صدایی که از اعماق دل‌ها بالا می‌آمد و تا ستارگان می‌رفت.... و در میان این اتحاد، جلوه‌ای از خدمت به همنوعان، چون چراغی دیگر، در دل موکب‌ها متجلی می‌شد. آنجا که دست‌ها نه برای گرفتن، که برای بخشیدن آمده بودند... هر موکب، آینه‌ای بوداز ایستادگی و تجلی عشق خالصانه‌ای که در سکوت خدمت و در لبخند هر هموطن، پژواک می‌یافت... در میان آن شلوغی ، صدایی بلند می‌شد؛ نه برای جنجال بلکه برای پیمان، پیمانی نانوشته که در رگ‌هایشان جاری‌ست ؛پیمانی برای ایستادن و آن‌گاه، دل‌ها بانگ سرمیدادند: ما آمده‌ایم،برای آنکه هر قدم ما، نویسنده تاریخی باشد که با ایمان مردم نوشته می‌شود ✍ ریحانه سعیدی 📍 چهارمحال و بختیاری 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
شروع شعر بارانی بسیجی سراسر شور وایمانی بسیجی تویی آیینه دار مکتب عشق به دوران مرد میدانی بسیجی الفبای شهادت با تو زیباست وطن را هم نگهبانی بسیجی تو هستی آیه های فجر ایمان به جان‌ها نور عرفانی بسیجی شدی الگو برای کل عالم پناه ویار قرآنی بسیجی شدی سردار دلها با شهامت شروع شعر بارانی بسیجی 📍یزد ✍پروین امیدواری 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
«قلک پربرکت» اسفند که شروع شد، هر روز که می‌گذشت روی تقویم آشپزخانه یک عدد را خط می‌زدند. بابا برای روز سال تحویل بلیت قطار گرفته بود. آن روز صبح مهدی خط‌های روی تقویم را شمرد. هشت روز خط خورده بود. ریحانه باقیمانده‌ها را شمرد. درست بیست روز تا عید مانده بود. مهدی قلک سفالی نارنجی را تکان داد. صدایی نمی‌آمد: - حسابی پر شده! صدای مادر بلند شد: - زود باشید. دیر شد. الان زنگ می‌خوره. ریحانه مقنعه‌ی سفید را سر کرد. بدو بدو رفت سراغ بابا که داشت لباس می‌پوشید: - بابا جون خواهش می‌کنم امروز هم پول بده! بابا خندید. صورت ریحانه را بین دستانش گرفت: - تو که همین دیروز پول تو جیبی گرفتی! - می‌خوایم بندازیم تو قلک. چند روز بیشتر نمونده، باید پولی که امسال میندازیم تو ضریح از پارسال بیشتر باشه! مگر می‌شد بابا گردن کج کرده و ابروهای بالا رفته‌ی دختر را ببیند و دست در جیب نکند. چند ساعت بعد از جسم نحیف ریحانه و مهدی چیز زیادی باقی نمانده بود. برای مامان و بابا هم مشتی آرزوی دود شده به جا مانده بود و یک قلک‌ نارنجی. چند روز بعد بابا قلک‌ را در دست تولیت حرم امام رضا گذاشت. حاج‌آقا قلک را بویید و بوسید: - به نیت نذر ریحانه و مهدی، آستان قدس رضوی هشت مدرسه به نام شجره‌ی طیبه‌ی رضوی در نقاط محروم می‌سازد. ✍ مریم صفدری 📍 تهران 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎙 مریم عباسی 📍چهار محال و بختیاری ✍ مریم عباسی 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
چهارراه پزشک کرمان، موکب بچه‌های وطن، ساعت حوالی 20 بود. در میان تجمع دوربینی در دست داشتم و سعی می‌کردم لحظات پرشور و امید را ثبت کنم. فریادهای «بزن که خوب می‌زنی» در فضا طنین‌انداز بود. لنز دوربین، جوانی لاغراندام را در قاب خود گرفت که چفیه‌ای به سر بسته بود، لباس‌هایی زخمی و دمپایی کهنه‌ای به پا داشت. چهره‌اش نشان از سال‌ها سختی و فقر می‌داد، اما در چشمانش، جریانی از امید و ایمان به انقلاب اسلامی موج می‌زد. در میان جمعیت ایستاده بود و با تمام جان و اخلاص، پرچم به دوش برای دشمن رجز حیدری می‌خواند. می‌خواستم این لحظه را برای همیشه ثبت کنم. اما کف دستش را به سمتم گرفت به نشانه اینکه از او عکس نگیرم. به او نزدیک شدم و گفتم: چرا؟ با صدایی آرام پاسخ داد: من سر و وضع درستی ندارم خجالت می‌کشم عکسم جایی پخش شود. گفتم: اگر یک سوال بپرسم ناراحت نمی‌شوی؟ سرش را به نشانه تأیید تکان داد و گفت: بپرس. گفتم: می‌گویی سر و وضع درستی نداری، پس از اینکه اینجا آمده‌ای چه انگیزه‌ای داری؟ مگر جمهوری اسلامی چکار برایت کرده؟ گفت: من شاید چیزی نداشته باشم و خودم هم کوتاهی کردم دنبال درس خواندن نبودم، اما این را می‌دانم که اگر با تمام وجودم از این انقلاب حمایت نکنم، آینده‌ی تک دخترم از بین می‌رود. حداقلش این است که او امروز می‌تواند در یک مدرسه درس بخواند نه مثل زمان پهلوی، که چون دختر یک آدم ِنداری مثل من است نتواند به مدرسه برود! همین که امروز می‌تواند آزادانه و رایگان درس بخواند و آینده‌اش را بسازد برای من کافیست. بهش گفتم: دمت گرم باغیرت! و کنار آمدم. به تیر برقی که در نزدیکی موکب بود تکیه زدم و به فکر فرو رفتم. فکر اینکه این‌ها چه مردمان کم توقعی هستند؛ نه از سفره انقلاب سهم داشته‌اند، نه باند و رانتی! چه بسا که بیکار باشد یا بیمه هم نداشته باشد یا حتی سقف پشت‌بام‌ خانه‌اش هم با اندک بارانی چکه کند. باید قدر دانست این نجابت، فهم و بصیرت را... ✍ صابر شمس‌الدین 📍 کرمان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
به نام خدای کودکان مبعوث شده شب‌های شیرینی است. طعم شیرینش را در جانم حس می‌کنم. شیرینی و حلاوتش از جنس روزهای نزدیک اربعین است و جاده نجف کربلا. هرچند حسین(ع) همه چیزش فرق می‌کند. عشق و محبت خالصانه این کودکان و بزرگترها را چه پاسخی دهم که شایسته آن باشند؟ چندشب است وارد موکب که می‌شوم، امیرعلی هم می‌آید. تیز خودش را می‌رساند. هنوز کسی نیامده. فقط منم و امیرعلی. از خودش می‌گوید. آماده باش است کاری انجام دهد. میزها را آماده می‌کند. عکس‌ها را می‌چسباند. دوست ندارد بیکار باشد. معلوم است از آن پسرهایی است که بعد از پانزده سالگی کاری برای خودش جور می‌کند و مستقل می‌شود. می‌گوید خودم تنها می‌آیم. از اعتمادیه. مسافت کمی نیست. اما چه چیزی پسرک را می‌کشاند اینجا؟ حتما جاذبه‌ای از عشق بر فطرت پاک کودکانه‌اش که او را تا اینجا می‌آورد. مطهره دختر نجیب و باوقارم، دیر می‌آید و زود می‌رود. اما بودنش باکیفیت است. کار را جدی گرفته و جدی هم انجام می‌دهد. بهار و مژده را دیر کشف کردم. لطف دوست خوبم بود که واسطه معرفی‌شان شد. بهار چه هنرمندانه نقشه ایران را کامل کرد و بعد هم لاله‌ها را. مژده هم هرچند دیر آمد، اما هر چه گفته بودم، مو به مو رفته بود پی یادگیری‌اش و امشب نقطه ثقل موکب شده بود و کودکان، فرشته‌هایی که احاطه‌اش کرده بودند. الهه که قرار است به امید خدا طرح نقاشی را به سرانجام برساند و برایش کلی مرا حرص داده، حالا از دوستان خوبم شده است. این شب‌ها و این موکب عزیز، چه برکاتی برایم داشته است. برای همین است شب‌ها ساعت ۹ که می‌شود، آرام و قرار ندارم تا بیایم در این مأمن عشق و پس از آن دیگر گذر زمان را و خستگی را نمی‌فهمم. خدایا شکرت… ✍ اکرم گوهریان 📍 همدان 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org
منم دختر ایران؛ آمده بودم تا باشم… تا در برهه‌ای از تاریخ، در کنار بهترین آدم‌های روزگارم بمانم. آمده بودم که یکی از روایتگران قصه انقلاب، جنگ و جهاد شوم؛ چه آن زمان که در آغوش مادر در صف مبارزه با طاغوت بودم، چه روزهایی که در سال‌های دفاع مقدس، قدم به قدم تشییع پیکر شهدا را دنبال می‌کردم، و چه امروز، در میدان جنگ نرم، در فضای رسانه‌های ملی و جهانی. آمده بودم تا باشم؛ دیگر تنها روایتگر نبودم، من نیز می‌توانستم در متن تاریخ بمانم و تاریخ‌ساز میهنم باشم. مهر امیرالمؤمنین، حیدر کرار، دلم را شیفته ولایت کرد و با عشق به حقانیت علی، قدم در جاده توحید و معرفت الهی گذاشتم. ولایت تنها یک واژه نیست؛ سبک زندگی است، باوری برای درست زیستن و جاودانه ماندن. در مسیر ولایت ماندن، صبوری و استقامت می‌طلبد و این راه جز با تبعیت از نائب برحق مولا ممکن نمی‌شود. گاهی کم می‌آوردم؛ از سرزنش‌ها و تحقیرهای روزگار، به گوشه عزلت پناه می‌بردم. اما من فرزند انقلاب بودم؛ چشم امیدم به نگاه پدرانه‌ای بود که از قاب تلویزیون می‌تابید و جان تازه‌ای در دل شکسته و نگرانم می‌نشاند. وقتی از شجاعت سخن می‌گفتید، دیگر ترسی از هیاهوی دنیای بی‌رحم در وجودم نمی‌ماند. چه بسیار چهارشنبه‌هایی که به شوق شنیدن کلام دلنشینتان چشم به راه می‌نشستم؛ با جان و دل گوش می‌سپردم، دل آرام می‌گرفت و توان دوباره‌ای برای جهاد در میدان‌های گوناگون می‌یافتم؛ جهادی در تحصیل، هنر، و سبک زندگی زیبایی که با ظرافت برایمان ترسیم می‌کردید. افتخار من، داشتن نشان سربازی وفادار بود؛ نشانی که با هر نبرد با اهریمن نفس، آن را در خود تمدید می‌کردم. در مسیر خودسازی، راز پیکار با پلیدی‌ها را آموختم. در ایران، در وطن پاک و مقدسی که به برکت خون شهدا و به رهبری پیر جماران به انقلاب اسلامی بزرگی در جهان بدل شد، و در کوتاه مدتی سکانداری آن به دستان توانمند شما سپرده شد. راه پر فراز و نشیبی که پیش رویمان بود، با اشاره‌های هدایتگر شما، برایمان هموارتر می‌شد. از صبر می‌گفتید، از استقامت، از تلاش توحیدی، و از نگاه ژرف به طرح کلی اندیشه اسلامی در جهان. در کوره‌راه‌های غبارآلود فتنه و آشوب، چراغ هدایت ولایت، ترس را از چشمان مضطرب ما می‌ربود و جای آن را شور و شهامت می‌نشاند. آموختم که در هر گام، انتخابی درست داشته باشم؛ آن‌گونه که شما آموخته بودید. اما همیشه چشم‌به‌راه تأیید آن نگاه نورانی می‌ماندم تا به ولایت‌پذیری خویش ببالَم. در داشته‌هایم کمبودی نمی‌دیدم؛ هر چه می‌جستم، شما بلد بودید. دانشتان، هر متخصصی را به حیرت می‌انداخت. به من آموختید که قناعت را در مصرف درست بجویم، نه در محدود کردن علم‌آموزی. یاد دادید که در طلب دانش، مرزی به نام زمان و مکان نپذیرم. و روزی که ویروس کوچکی انسان‌ها را از هم جدا کرد، شما راه غلبه بر آن را در گذشت و همدلی دانستید. ما آموختیم که با وحدت، می‌توان دشمنی سرسخت را به زانو درآورد. آن‌قدر آموختیم که خیالتان از فرزندانتان آسوده شد؛ و با آرامشی پدرانه و مشتی گره‌کرده، ادامه مسیر فتح را با مبعوث شدن ملتی استوار پی گرفتید. و شما هنوز هم با ما هستید؛ با همان نام و یاد، چه سید علی شهید، چه سید مجتبی علمدار. پروردگارا، شکر بر هر آنچه عطا کردی و ندادی. ما را از بندگان مخلص و شکرگزار خود قرار ده و در پناه قرآن و اهل‌بیت علیهم‌السلام حفظ فرما. برای فرزندان این سرزمین که تو را آن‌گونه که باید نشناختند، از درگاهت هدایت و روشنی راه می‌طلبم. ان‌شاءالله در کنار یکدیگر، در برابر همه دشمنان آشکار و پنهان، تا ظهور منجی عالم بشریت استوار بمانیم و جهان به شمیم دلنواز گل نرگس، مولایمان مهدی، معطر و جهانی گردد. الهی آمین 🤲🌸 ✍ صدیقه ترکمن 📍 تهران 🔰 امتداد، حکایت راه‌های طی شده... 🆔 @mtedad_org