ششم خرداد ( دهم ذیحجه ) روز عید سعید قربان مبارک
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوبیستوپنج
ساعت حوالی ۷:۳۰ صبح بود. طبق روال هر روزهام، پس از آماده شدن، راهی محل کارم شدم تا در سنگر علم و دانش، به عنوان یک معلم، خدمت کنم.
وارد کلاسم شدم و دانشآموزانم یکی پس از دیگری آمدند. درس ما آغاز شد. زنگ اول و دوم سپری شد تا اینکه خبری، آرامش را از قلبهایمان ربود: «بمباران در بیت رهبری!» باورکردنی نبود. همه نگران یک موضوع بودیم: «آقاجان، حال پدر ما خوب است؟» خبرهای ضد و نقیض میآمد و من و همکارانم، دلواپس و نگران بودیم. «توکل به خدا» بر سر زبانها جاری شده بود.
زنگ پایانی اما خداحافظیها رنگ و بوی دیگری داشت. با تکتک همکارانم خداحافظی کردم و خوب به چهرهشان نگاه کردم. جنگ است دیگر! و تو نمیدانی کدام وداع، آخرین وداع است؟
به سمت خانه راه افتادم. یک نگرانی اطراف افکارم جولان میداد: «پسرم، پسرم، پسرم...» وقتی به خانه رسیدم، او را محکم در آغوش گرفتم و زیر لب گفتم: «خدایا شکرت.»
نمازم را خواندم. قرآنم به جزء ۱۰ رسیده بود؛ تلاوتش که تمام شد، پیگیر اخبار شدم.
نه! باورکردنی نبود... بمباران مدرسه!! دبستان!! آن هم دخترانه!! خدای من! این فجیعترین اتفاقی بود که میتوانست رقم بخورد. دخترکان مظلوم و بیدفاع امروز، به جای درس علوم، ریاضی و فارسی، درس پرواز آموخته بودند. شک ندارم آسمان میناب، غرق در پرواز فرشتههای زمینی بوده است.
میگویند مادرها همدیگر را بهتر میفهمند. قلبم تکهتکه میشود برای آن مادرانی که دردانهشان به خانه بازنگشت و راه خانهاش به سوی آسمان گشوده شد.
آماده میشوم برای تدارک افطار... اما اندوهی قلبم را مچاله کرده. تصاویر مدرسه پشت سر هم مخابره میشود... نیمکتها و کیفهای به خون کشیده شده... درس امروزشان وطن بود.
دلواپسی برای پدربزرگ دخترکانِ پرگشوده، اما ادامه دارد... ساعت از ۲ نیمهشب میگذرد. گوینده خبر با پیراهن مشکی، با صدایی بغضآلود و چشمانی اشکبار میگوید: «إِنّا لِلّٰه و إِنّا إلیهِ راجِعون.» اشکهایم فرو میریزند. باورکردنش غیرممکن بود؛ مگر میشود؟!
در مغزم هیاهو به پا میشود و دیگر گوشم یارای شنیدن ندارد. طاقتی نمانده بود برای این غم. ولی از خودش آموخته بودم که به هنگام پیکار و نبرد، نباید کمر خم کرد؛ باید استوار ماند و ادامه داد. این درس همهٔ مردان خدا بود: «استقامت در برابر سختیها.»
می اندیشم که وظیفه من در این شرایط چیست و چه کاری باید انجام دهم؟
پیشه ام معلمی است و قلم رانی عادتم؛
قلم به دست شده ام
برای نوشتن،
برای ثبت کردن،
برای ماندن،
برای استوار ماندن
✍ تکتم عبداللهی
📍 خراسان جنوبی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوبیستوشش
#سروده_چهلودو
در حلقه ی زلف او اسیرم
من، بنده ی آن نعم الامیرم
در راه رسیدنم به معشوق
با مشت گره کرده بمیرم
✍ حمید خانی
📍تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوبیستوهفت
روزی که جنگ شد،نمیدانستم چه واکنشی باید نشان بدهم؟خودم را قوی نشان دهم و سعی کنم استرس دوستانم را بر طرف کنم یا خودم آن کسی باشم که استرسش را آرام میکنند؟گزینه ی اول مناسب من بود ،در آن اوضاع سعی میکردم معلم و دوستانم را آروم کنم..بعد از آمدن به خانه ،تمام حسای بد یهو هجوم آورده اند،ممکن بود هر لحظه همه چی روی سرمان خراب شود،ممکن بود بستگان نزدیک را از دست بدهیم که البته بعضی هامون، نزدیکانمان ، عزیزانمان ،را از دست دادیم..
هیچوقت نتوانستم کلمه ی جنگ را بدون غم و ناراحتی تلفظ و بیان کنم،چون در این کلمه جملاتی زیاد نهفته است..
جنگ پدر را میگیرد،مادر را بی پسر میکند،خواهری را که در انتظار برادر اش است را دق مرگ میکند، سفره را خاکی میکند. جنگ همه چیز را میگیرد...جنگ پایان خوشی های لحظه ایه ما است .
مدرسه ی میناب، یاد آور دردی وحشتناک از سمت جنایت آمریکایی- صهیونیستی است،که باعث درد بدی در قلب هایمان میشود.. دخترانی ، دقیقا مثل ما، نه کمتر و نه بیشتر ،به خانه ی ابدیشان رفته اند و برای همیشه خفته اند..این درد کمی نیست و نخواهد بود..
ما فراموش نخواهیم کرد،آن کیف خونی را،آن دست قطع شده را،آن لباس های خونی را...تاوان همچیز را خواهید داد..!
ما مردم همیشه پیروز بوده ایم ، و همیشه ام خواهیم بود
✍ ستایش حقگو
📍 تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوبیستوهشت
به محض تمام شدن دعای فرج،
باران می گیرد ..
باران تندی که در لحظه تمام آسفالت خیابان را خیس خیس کرد.
هربار که باران می بارد، می گویم الهی شکر..؛کاش نوید خبرخوب باشد نه بد.
نمیدانم..انگار از این قطرات رحمت میترسم.
خستگی، تمام وجودم را تسخیر کرده بود
از بچگی همین شکلی بودم
اگر یک دغدغه داشته باشم،
دیگر نمیتوانم به دغدغه های دیگر حتی فکرکنم...
وقتی چند دغدغه و چند اولویت باهم بشوند،
سیم های مغزم اتصالی می کند.
باید حتما یکی یکی حلشان می کردم
یعنی اول پرونده ی یکی را می بستم تا بتوانم به بقیه فکرکنم.
یاد حرفی میافتم که در مصاحبه ی امشب زدم: حفظ همزمان چندسنگر!
سنگر درس و میدان.قلم و قدم...
راهم را سمت موکب طلبه ها کج می کنم
تا چای آخر امشب را داغداغ،
آنطور که لب و دهان آدم را بسوزاند
در دست هایم و بعد در وجودم بنشانم.
جلو می روم..
با لحنی که یادم نمی آید تاحالا برای فرد دیگری ،خرج کرده باشم، میگویم:
«حاج آقا، تو لیوان یه بار مصرف هم می ریزید؟»
متوجه نشد..دستش درکار بود و توجهش سمت استکان هایی که دانه دانه پر می شد
دوباره صدا زدم:« حاج آقا؟!»
بازهم متوجه نشد. کاسه ی صبرم لبریز شد،
این بار با صدای بلندتری گفتم:
« باباااا..سلامم»
انگار تازه متوجه حضور من شده باشد،
لبخند همیشگی اش را روی لب هایش آورد و گفت سلام
دوباره درخواستم را تکرار کردم
چای با لیوان یکبارمصرف...
اینبار بی درنگ به درخواستم می رسم.
نه اینکه حساس و وسواسی باشم،نه!
فقط نمی خواهم بند یکجا باشم
دنبال رفتنم نه ایستادن
میخواهم بروم.
اگر استکان شیشه ای بگیرم،
باید بایستم همانجا تا خالیاش را برگردانم
ولی با لیوان یکبار مصرف راحت، قدم هایم
ادامه دار می شود
دوباره برمیگردم زیر باران..
میخواهم قطره های باران نصیب چایم شود.
صدای زیارت عاشورای معراج،
فضا را پر کرده..
و من باز در ذهنم تکرار میکنم
کاش پایان این باران خوب باشد؛
✍ زهرا خراسانی
📍 سمنان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#اطلاعیه_نهم
#پویش_قائد_امت
🔹 برترین استان ها از نظر تعداد آثار ارسالی در قالب سروده:
🥇رتبه اول: استان چهار محال و بختیاری
🥈رتبه دوم: استان کردستان
🥉رتبه سوم: استان سمنان
دبیرخانه پویش قائد امت
مرکز تجربهنگاری امتداد
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوبیستونه
در روزهایی که آسمان شهر از غبارحادثه سنگین بود، مردم بیآنکه فرمانی در کار باشد، بیآنکه کسی صدایشان کند، بیآنکه بانگ شعاری به گوششان رسد به خیابانها میآمدند...
گویی دلها خود فرمان صادر میکردند و قدمها بیتردید فرمانبرداری میکردند، فرمانی برخاسته از جان...
ندایی نامرئی، برخاسته از عمق وجود، چون خروش دریا در جزر و مدِ امید، جمعیت عظیمی از مردم را از خانهها بیرون میکشید و خیابانها را از حضورشان لبریز میکرد...
در دل تاریکی شب، پیر و جوان، زن و مرد، کودک و نوزاد، به آواز عشق به وطن لبیکگویان، پرچمها را بر دوش کشیده، مثل نوری که به سوی نور دیگرجذب میشود، راهی میشدند تا چراغ امیدی را در میان شب روشن کنند...
مردم میآمدند، نه برای تماشا؛ بلکه برای تاریخسازی...
آنها نمیخواستند فصل تازهای را فقط بخوانند، بلکه خودشان میخواستند نویسنده آن باشند..
شهرسکوتش را به مردم میسپرد، و آسمان پژواکِ صدای آنان میشد؛ صدایی که از اعماق دلها بالا میآمد و تا ستارگان میرفت....
و در میان این اتحاد، جلوهای از خدمت به همنوعان، چون چراغی دیگر، در دل موکبها متجلی میشد. آنجا که دستها نه برای گرفتن، که برای بخشیدن آمده بودند...
هر موکب، آینهای بوداز ایستادگی و تجلی عشق خالصانهای که در سکوت خدمت و در لبخند هر هموطن، پژواک مییافت...
در میان آن شلوغی ، صدایی بلند میشد؛ نه برای جنجال بلکه برای پیمان، پیمانی نانوشته که در رگهایشان جاریست ؛پیمانی برای ایستادن
و آنگاه، دلها بانگ سرمیدادند:
ما آمدهایم،برای آنکه هر قدم ما، نویسنده تاریخی باشد که با ایمان مردم نوشته میشود
✍ ریحانه سعیدی
📍 چهارمحال و بختیاری
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوسی
#سروده_چهلوسه
شروع شعر بارانی بسیجی
سراسر شور وایمانی بسیجی
تویی آیینه دار مکتب عشق
به دوران مرد میدانی بسیجی
الفبای شهادت با تو زیباست
وطن را هم نگهبانی بسیجی
تو هستی آیه های فجر ایمان
به جانها نور عرفانی بسیجی
شدی الگو برای کل عالم
پناه ویار قرآنی بسیجی
شدی سردار دلها با شهامت
شروع شعر بارانی بسیجی
📍یزد
✍پروین امیدواری
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوسیویک
«قلک پربرکت»
اسفند که شروع شد، هر روز که میگذشت روی تقویم آشپزخانه یک عدد را خط میزدند. بابا برای روز سال تحویل بلیت قطار گرفته بود. آن روز صبح مهدی خطهای روی تقویم را شمرد. هشت روز خط خورده بود. ریحانه باقیماندهها را شمرد. درست بیست روز تا عید مانده بود. مهدی قلک سفالی نارنجی را تکان داد. صدایی نمیآمد:
- حسابی پر شده!
صدای مادر بلند شد:
- زود باشید. دیر شد. الان زنگ میخوره.
ریحانه مقنعهی سفید را سر کرد. بدو بدو رفت سراغ بابا که داشت لباس میپوشید:
- بابا جون خواهش میکنم امروز هم پول بده!
بابا خندید. صورت ریحانه را بین دستانش گرفت:
- تو که همین دیروز پول تو جیبی گرفتی!
- میخوایم بندازیم تو قلک. چند روز بیشتر نمونده، باید پولی که امسال میندازیم تو ضریح از پارسال بیشتر باشه!
مگر میشد بابا گردن کج کرده و ابروهای بالا رفتهی دختر را ببیند و دست در جیب نکند.
چند ساعت بعد از جسم نحیف ریحانه و مهدی چیز زیادی باقی نمانده بود. برای مامان و بابا هم مشتی آرزوی دود شده به جا مانده بود و یک قلک نارنجی.
چند روز بعد بابا قلک را در دست تولیت حرم امام رضا گذاشت. حاجآقا قلک را بویید و بوسید:
- به نیت نذر ریحانه و مهدی، آستان قدس رضوی هشت مدرسه به نام شجرهی طیبهی رضوی در نقاط محروم میسازد.
✍ مریم صفدری
📍 تهران
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
#روایت_سیصدوسیودو
#پادپخش_بیستنهم
🎙 مریم عباسی
📍چهار محال و بختیاری
✍ مریم عباسی
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org
#روایت_سیصدوسیوسه
چهارراه پزشک کرمان، موکب بچههای وطن، ساعت حوالی 20 بود. در میان تجمع دوربینی در دست داشتم و سعی میکردم لحظات پرشور و امید را ثبت کنم. فریادهای «بزن که خوب میزنی» در فضا طنینانداز بود. لنز دوربین، جوانی لاغراندام را در قاب خود گرفت که چفیهای به سر بسته بود، لباسهایی زخمی و دمپایی کهنهای به پا داشت. چهرهاش نشان از سالها سختی و فقر میداد، اما در چشمانش، جریانی از امید و ایمان به انقلاب اسلامی موج میزد. در میان جمعیت ایستاده بود و با تمام جان و اخلاص، پرچم به دوش برای دشمن رجز حیدری میخواند. میخواستم این لحظه را برای همیشه ثبت کنم. اما کف دستش را به سمتم گرفت به نشانه اینکه از او عکس نگیرم. به او نزدیک شدم و گفتم: چرا؟ با صدایی آرام پاسخ داد: من سر و وضع درستی ندارم خجالت میکشم عکسم جایی پخش شود. گفتم: اگر یک سوال بپرسم ناراحت نمیشوی؟ سرش را به نشانه تأیید تکان داد و گفت: بپرس.
گفتم: میگویی سر و وضع درستی نداری، پس از اینکه اینجا آمدهای چه انگیزهای داری؟ مگر جمهوری اسلامی چکار برایت کرده؟ گفت: من شاید چیزی نداشته باشم و خودم هم کوتاهی کردم دنبال درس خواندن نبودم، اما این را میدانم که اگر با تمام وجودم از این انقلاب حمایت نکنم، آیندهی تک دخترم از بین میرود. حداقلش این است که او امروز میتواند در یک مدرسه درس بخواند نه مثل زمان پهلوی، که چون دختر یک آدم ِنداری مثل من است نتواند به مدرسه برود! همین که امروز میتواند آزادانه و رایگان درس بخواند و آیندهاش را بسازد برای من کافیست. بهش گفتم: دمت گرم باغیرت! و کنار آمدم.
به تیر برقی که در نزدیکی موکب بود تکیه زدم و به فکر فرو رفتم. فکر اینکه اینها چه مردمان کم توقعی هستند؛ نه از سفره انقلاب سهم داشتهاند، نه باند و رانتی! چه بسا که بیکار باشد یا بیمه هم نداشته باشد یا حتی سقف پشتبام خانهاش هم با اندک بارانی چکه کند.
باید قدر دانست این نجابت، فهم و بصیرت را...
✍ صابر شمسالدین
📍 کرمان
#روایت
#قائد_امت
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
🔰 امتداد، حکایت راههای طی شده...
🆔 @mtedad_org