به نام خدا
#آینه
قسمتاول
من یک قاب شیشهای بودم که در راهروی مدرسه، روی دیواری بلند، جا خوشکرده بود.
🏠 میان نرمههای گچ، میان ترنم خندههای کودکانه و در میان عطر یاس مدرسهای در "میناب" زندگی میکردم.
📚 کار من این بود که صورتهای آفتابسوخته و چشمهای درخشان دختران این دیار را قاب بگیرم. دخترانی با مقنعههایِ سپید که رد آفتاب تند جنوب، روی گونههای نازکشان، درخششی همچون رطبهای تازه داشت.❣
اما...
اما آن روز، از همان اول صبح، حال تمام مدرسه یکجور دیگر بود!
تمام مدرسه یعنی مدیر و معلم، کودکان معصوم و حتی تمام میز و نیمکتها و خود من!🤍
روزی از روزهای ماه خدا بود. دخترکها با لبهای خشک و چشمهایی پر از ضعف، در راهرو لیلی میکردند. یکی از آنها، همان که همیشه جلوی من میایستاد و مقنعهاش را مرتب میکرد، با لبخند به صورت خودش زل زد.🧕
چهقدر دوستداشتنیتر شده بود!
به همکلاسیاش که یک سر و گردن از او کوتاهتر بود، گفت: «بعد مدرسه به خانهٔ ما بیا، افطار نانِ گرمِ محلی داریم… عمهجانم قول داده.»
هنوز بر لبان دوستش لبخندی نقش نبسته بود که...
ناگهان، زمان ایستاد.⏰
یکدفعه، آسمان "شجره طیبه" از هم شکافت...
ادامهدارد
#کارگروهنویسندگیلبیک
🌱دختــــران پیــشران ایــــرانی🌱
🎙رادیــــــو مقاومـــ🇮🇷ــــت
#روایتهایدخترانه
#جنگرمضان
✍🏻 زیــنـب روشـنـدل
🌐 کانال مدرسهٔ تخصصی لبیک
@mtnlabbayk
🌐 کانال طرح نخبگانی لبیک
@tarhelabbayk
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
🇮🇷 کانون نخبگان لبیک 🇮🇷
💠 کلاسها و آزمونهای آمادگی تیزهوشان
🔸 پسران و دختران
🔹 پایههای ۴ام تا ۶ام از سطح کشور
🔹 پایههای ۸ام و ۹ام ویژه شهر مشهد
🌐 پیوند ثبتنام و کسب اطلاعات بیشتر:
https://survey.porsline.ir/s/gtpNxTM7
⏳ مهلت ثبتنام: ۳۰ مهرماه
☎️ دختران: ۰۹۱۵۲۰۷۸۷۱۷
☎️ پسران: ۰۹۳۹۹۰۶۰۵۶۵
🌐 کانال کانون نخبگان لبیک
@bnlabbayk
🌐 کانال طرح نخبگانی لبیک
@tarhelabbayk
#آینه_قسمتدوم
صدایِ سوتِ مهیبی پهنهٔ راهرو را پر کرد و قبل از آنکه کسی فرصت جیغ کشیدن داشته باشد، دنیای شیرین دانشآموزان، آمیخته به آه و ناله و مملو از دود و خاکستر شد.🌪
موجی سنگین تنم را کوباند. دیوار لرزید. از جا کنده شدم و روی زمین موزاییکی راهرو افتادم. صدای خردشدنم را زیر پارههای آوار شنیدم و هزاران تکه شدم!💔
غبار، کمی فرو نشست!
به اندازه صد سال خسته شده بودم.
از میانِ ترکهای دودگرفتهام، به سقف شکافتهشده، نگاه کردم.
آسمان را دیدم، آبی نبود، سیاه و مهآلود به زمین چشم دوخته بود.
دیگر خبری از آن راهروی پر از هیاهو نبود. صدای خنده به گریه تبدیل شده بود، به جیغ و فریاد!
مقنعههای سپید دیگر سپید نبودند، سرخِ سرخ بودند؛ درست مانند چشمان پدری که آنطرفتر، زیر آوارها دنبال چیزی میگشت!
همان دخترک مهماننواز را دیدم، چند متر آنطرفتر، بین سنگ و آهن افتاده بود؛ خاموش، با چشمانی باز!
او به آسمان صاف بالای سرش خیره شده بود... آسمانی که حالا به جای بوی باروت، پر از عطر پرواز شده بود.🌹
مقنعهٔ دخترک مرتب مانده بود...
دوستش منتظر افطار بود...
نان محلی عمهجان گُر گرفته بود...
روایتِ هزار تکهٔ غبارگرفتهٔ من، قصهٔ دخترانی است که سفرهٔ افطارشان را، نه در خانه که در آغوشِ خدا باز کردند. ✨
شهادت با عطشی از جنس نور، سهم آن روز دختران مدرسهٔ شجرهٔ طیبه بود.
من هزار تکه شدم، اما نشکستم تا روایتگر خندههای ناتمامشان باشم.
پایان
✍🏻 زیـنـب روشـنـدل
#کارگروهنویسندگیلبیک
🎙رادیــــــو مقاومـــ🇮🇷ــــت
🌐 کانال مدرسهٔ تخصصی لبیک
@mtnlabbayk
🌐 کانال طرح نخبگانی لبیک
@tarhelabbayk
هدایت شده از شعر و ادب لبیک
19.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
🚩 بازخوانی جنگ رمضان به سبک شاهنامه
🔰 امام خامنهای: همچون فردوسی حماسه مردم را در تاریخ ماندگار کنید.
🎥 شعرنما
قسمت دوم؛ «حماسهٔ جنگ»
#کارگروه_شعروادب
🌐 کانال شعر و ادب لبیک
@mtshlabbayk
🌐 کانال طرح نخبگانی لبیک
@tarhelabbayk
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#روایت_میزکتاب
۱۷ شهریور ۱۴٠۵
به نام خدا
⏰عقربههای ساعت، یک ربع از پنج گذشته بود که به محل نمایشگاه رسیدیم. باد خنکی میوزید.
فرهنگسرا هنوز خلوت بود و غرفهها خالی.
اولین نفراتی بودیم که برای چیدن میز آمده بودیم؛ میزی پر از عطر کتاب و نمادی از تلاش دوستانمان. 💞
هوا صاف بود و تنها چند تکه ابر در آسمان آبی خودنمایی میکرد.
میزهای چوبی دورتادور چیده شده بودند. پشت هر کدام تزئیناتی خاص به چشم میخورد.
پشت میز ما را هم، بوستانی از کتاب رونق داده بود.📖
کارتنها سنگین بود، انگار ناگفتههای هر کتاب خیلی زیاد بود!
با کمک هم، آنها را از دفتر مدیریت تحویل گرفتیم و به طرف میزی که باید آماده میشد، رفتیم.
چیدن کتابها شروع شد. هرکدام نظری میدادیم. سلیقههایمان گُل کرده بود و لبخندهایمان شکفتهتر. 📚
ما نویسنده بودیم و با بوی برگههای نو کتاب، نفس میکشیدیم.
بالأخره بعد از کلی مشورت، کتابها را چیدیم. کتابهای برگزیدهتر را روی پایه گذاشتیم و کتابها با موضوعات مشابه را کنار هم؛ کتابهای کوچکتر هم در یک ردیف قرار گرفتند.
کمکم بقیهٔ غرفهداران هم آمدند و میز مخصوصشان را چیدند.💚
#کارگروهنویسندگیلبیک
🌐 کانال مدرسهٔ نویسندگی لبیک
@mtnlabbayk
🌐 کانال طرح نخبگانی لبیک
@tarhelabbayk
مدرسه تخصصی نویسندگی لبیک
#روایت_میزکتاب ۱۷ شهریور ۱۴٠۵ به نام خدا ⏰عقربههای ساعت، یک ربع از پنج گذشته بود که به محل نمایش
نماهنگهای فرهنگی و ملی، همراه با آمدن مردم و مخصوصاً کودکان، حالوهوای خاصی به فرهنگسرا داد.🇮🇷
جمعیت، بیشتر و بیشتر میشد.
نوجوانان و کودکان به همهٔ غرفهها سرک میکشیدند.
گاهی بزرگترها روی صندلیهای مقابل غرفهها مینشستند تا کودکانشان با آسودگی از همه جا بازدید کنند. 👌
در غرفهٔ روبهرو، خانمی محجبه صفحات پاورپوینت با موضوع ظلم اسپانیاییها را، از روی پردهٔ سفید عبور میداد و میکروفن به دست توضیحاتی برای حضار میگفت.
اولین مشتری به بوستان کتاب ما آمد.😍
پسربچهای ۷ یا ۸ ساله. برق کتابها چشمانش را گرفته بود، او همراه پدرش کنار میز ایستاد.
دو کتاب مورد نظرش را خرید.
خواست برود که از او خواستیم تا اولین مصاحبه را با او داشته باشیم.
🎙«در هر هفته چقدر کتاب میخونی؟»
🎙«چه نوع کتابهایی میپسندی؟»
اینها سؤالاتی بود که از او پرسیدیم.
جمعیت، هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد. ما چند نفر برای اولینبار با صحنهها، انسانها و شرایط متفاوتی روبهرو میشدیم و باید به سؤالات همهٔ مراجعان پاسخ میدادیم. 💕
نوای اذان، حس خوبی به محیط داد.
مکانی برای اقامهٔ نماز تدارک دیده شده بود.
بعد از خواندن نماز، چایخانهٔ حضرت رقیه برای پذیرایی باز شد و واقعاً آن چای خوردن داشت. 🌟
دیدن صحنههای متفاوت برایمان جذاب بود، مثلاً بچهای که دست مادر را میکشید تا برایش کتاب بخرد.
پدری که برای پسرش توضیح میداد که قیمت کتابی که انتخاب کرده، گران است.
خانم میانسالی که به کتابخوانی فرزندش خیلی اهمیت میداد و حمایتهایش قوت قلب ما شد.
مادر دغدغهمندی که محتوای کتابها برایش مهم بود و ما تصمیم گرفتیم با او مصاحبه کنیم.
شخصی که میخواست کتاب بخرد، ولی موجودی کارتش کافی نبود.
رهگذری که نگاه سرسری به کتابها انداخت، سری تکان داد و باعجله رفت.
همهٔ این صحنهها برایمان شیرین بودند و خاطرهساز. 🌱
عروسکی بین بچهها چرخ میخورد و از اهمیت کتاب و کتابخوانی صحبت میکرد.
ما هم از خرید مردم و علاقهشان به کتاب خوشحال بودیم، گرچه دوست داشتیم میزبان همشهریهای بیشتری باشیم.🌹
با خاموش شدن چراغهای محیط، تازه متوجه شدیم که ساعت از ۹ هم گذشته و ما هم باید میزی را که حالا کتابهای کمتری روی آن قرار داشت، جمع میکردیم.
و زمان چه زود گذشت...
و برای ما چند نویسنده، بوییدن عطر کتاب، دیدن کودکانی کتابخوان و همصحبتی با مادرانی اهل فرهنگ، خیلی زود گذشت...❤️
«تا درودی دیگر بدورد»
#کارگروهنویسندگیلبیک
🌐 کانال مدرسهٔ نویسندگی لبیک
@mtnlabbayk
🌐 کانال طرح نخبگانی لبیک
@tarhelabbayk
12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📚 داستان کودک 📚
🔰 کوچک اما توانا 🔰
💢 کاری از دخترانهٔ مدرسهٔ نویسندگی لبیک
#داستانکودک
#داستاننما
🌐 کانال مدرسهٔ نویسندگی لبیک
@mtnlabbayk
🌐 کانال طرح نخبگانی لبیک
@tarhelabbayk
20.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📚 داستان کودک 📚
🔰 موچولو و گردوی غولپیکر 🔰
موچولو گفت: «دیگه راهی نمونده». اما خیلی زود فهمید که نباید تسلیم حوادث شود...
💢 کاری از دخترانهٔ مدرسهٔ نویسندگی لبیک
#داستانکودک
#داستاننما
🌐 کانال مدرسهٔ نویسندگی لبیک
@mtnlabbayk
🌐 کانال طرح نخبگانی لبیک
@tarhelabbayk
19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📚 داستان نوجوان 📚
🔰 امپراتوری دیجیتال 🔰
✳️ قسمت اول
💢 سهرابِ پانزدهساله، شهروند وفادار امپراتوری دیجیتال بود؛ جایی که مردم آن همیشه سر در گوشی و لپتاپ داشتند...
اما ساعت ۶ روز یکشنبه اول اردیبهشت ۱۴۱۵، دنیای سهراب یکدفعه منجمد شد و ایستاد. اول فکر کرد اینترنت قطع شدهاست؛ اما چراغهای مودمِ خانه سبز بود...
✳️ کارگروه نویسندگی لبیک
#داستاننوجوان
#داستاننما
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال مدرسهٔ نویسندگی لبیک
@mtnlabbayk
🌐 کانال طرح نخبگانی لبیک
@tarhelabbayk
18.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📚 داستان کودک 📚
🔰 بهترین سقوط 🔰
💢 قطرهها از خانۀ ابریشان جدا شدند و حالا به دنبال جایی برای فرود میگردند، اما...
✳️ کارگروه نویسندگی لبیک
#داستانکودک
#داستاننما
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال مدرسهٔ نویسندگی لبیک
@mtnlabbayk
🌐 کانال طرح نخبگانی لبیک
@tarhelabbayk
هدایت شده از شعر و ادب لبیک
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
🎥 نماهنگ شعر «حماسهٔ جنگ» 🎥
🔰 انتشار قسمت سوم
⏰ پنجشنبه ۱۶ مهر ماه
🔸از کارگروه شعر و ادب لبیک🔸
#کارگروه_شعروادب
🌐 کانال شعر و ادب لبیک
@mtshlabbayk
🌐 کانال طرح نخبگانی لبیک
@tarhelabbayk