eitaa logo
مدرسه تخصصی نویسندگی لبیک
122 دنبال‌کننده
186 عکس
25 ویدیو
5 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
۱۷ شهریور ۱۴٠۵ به نام خدا ⏰عقربه‌های ساعت، یک ربع از پنج گذشته بود که به محل نمایشگاه رسیدیم. باد خنکی می‌وزید. فرهنگسرا هنوز خلوت بود و غرفه‌ها خالی. اولین نفراتی بودیم که برای چیدن میز آمده بودیم؛ میزی پر از عطر کتاب و نمادی از تلاش دوستانمان. 💞 هوا صاف بود و تنها چند تکه ابر در آسمان آبی خودنمایی می‌کرد. میزهای چوبی دورتادور چیده شده بودند. پشت هر کدام تزئیناتی خاص به چشم می‌خورد. پشت میز ما را هم، بوستانی از کتاب رونق داده بود.📖 کارتن‌ها سنگین بود، انگار ناگفته‌های هر کتاب خیلی زیاد بود! با کمک هم، آنها را از دفتر مدیریت تحویل گرفتیم و به طرف میزی که باید آماده می‌شد، رفتیم. چیدن کتاب‌ها شروع شد. هرکدام نظری می‌دادیم. سلیقه‌هایمان گُل کرده بود و لبخندهایمان شکفته‌تر. 📚 ما نویسنده بودیم و با بوی برگه‌های نو کتاب، نفس می‌کشیدیم. بالأخره بعد از کلی مشورت، کتاب‌ها را چیدیم. کتاب‌های برگزیده‌تر را روی پایه گذاشتیم و کتاب‌ها با موضوعات مشابه را کنار هم؛ کتاب‌های کوچک‌تر هم در یک ردیف قرار گرفتند. کم‌کم بقیهٔ غرفه‌داران هم آمدند و میز مخصوصشان را چیدند.💚 🌐 کانال مدرسهٔ نویسندگی لبیک @mtnlabbayk 🌐 کانال طرح نخبگانی لبیک @tarhelabbayk
مدرسه تخصصی نویسندگی لبیک
#روایت‌‌_میزکتاب ۱۷ شهریور ۱۴٠۵ به نام خدا ⏰عقربه‌های ساعت، یک ربع از پنج گذشته بود که به محل نمایش
نماهنگ‌های فرهنگی و ملی، همراه با آمدن مردم و مخصوصاً کودکان، حال‌وهوای خاصی به فرهنگسرا داد.🇮🇷 جمعیت، بیشتر و بیشتر می‌شد. نوجوانان و کودکان به همهٔ غرفه‌ها سرک می‌کشیدند. گاهی بزرگترها روی صندلی‌های مقابل غرفه‌ها می‌نشستند تا کودکانشان با آسودگی از همه جا بازدید کنند. 👌 در غرفهٔ روبه‌رو، خانمی محجبه‌ صفحات پاورپوینت با موضوع ظلم اسپانیایی‌ها را، از روی پردهٔ سفید عبور می‌داد و میکروفن به دست توضیحاتی برای حضار می‌گفت. اولین مشتری به بوستان کتاب ما آمد‌.😍 پسربچه‌ای ۷ یا ۸ ساله. برق کتاب‌ها چشمانش را گرفته بود، او همراه پدرش کنار میز ایستاد. دو کتاب مورد نظرش را خرید. خواست برود که از او خواستیم تا اولین مصاحبه را با او داشته باشیم. 🎙«در هر هفته چقدر کتاب می‌خونی؟» 🎙«چه نوع کتاب‌هایی می‌پسندی؟» این‌ها سؤالاتی بود که از او پرسیدیم. جمعیت، هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد. ما چند نفر برای اولین‌بار با صحنه‌ها، انسان‌ها و شرایط متفاوتی روبه‌رو می‌شدیم و باید به سؤالات همهٔ مراجعان پاسخ می‌دادیم. 💕 نوای اذان، حس خوبی به محیط داد. مکانی برای اقامهٔ نماز تدارک دیده شده بود. بعد از خواندن نماز، چایخانهٔ حضرت رقیه برای پذیرایی باز شد و واقعاً آن چای خوردن داشت. 🌟 دیدن صحنه‌های متفاوت برایمان جذاب بود، مثلاً بچه‌ای که دست مادر را می‌کشید تا برایش کتاب بخرد. پدری که برای پسرش توضیح می‌داد که قیمت کتابی که انتخاب کرده، گران است. خانم میانسالی که به کتابخوانی فرزندش خیلی اهمیت می‌داد و حمایت‌هایش قوت قلب ما شد. مادر دغدغه‌مندی که محتوای کتاب‌ها برایش مهم بود و ما تصمیم گرفتیم با او مصاحبه کنیم. شخصی که می‌خواست کتاب بخرد، ولی موجودی کارتش کافی نبود. رهگذری که نگاه سرسری به کتاب‌ها انداخت، سری تکان داد و باعجله رفت. همهٔ این صحنه‌ها برایمان شیرین بودند و خاطره‌ساز. 🌱 عروسکی بین بچه‌ها چرخ می‌خورد و از اهمیت کتاب و کتابخوانی صحبت می‌کرد. ما هم از خرید مردم و علاقه‌شان به کتاب خوشحال بودیم، گرچه دوست داشتیم میزبان همشهری‌های بیشتری باشیم.🌹 با خاموش شدن چراغ‌های محیط، تازه متوجه شدیم که ساعت از ۹ هم گذشته و ما هم باید میزی را که حالا کتاب‌های کمتری روی آن قرار داشت، جمع می‌کردیم. و زمان چه زود گذشت... و برای ما چند نویسنده، بوییدن عطر کتاب، دیدن کودکانی کتابخوان و هم‌صحبتی با مادرانی اهل فرهنگ، خیلی زود گذشت...❤️          «تا درودی دیگر بدورد» 🌐 کانال مدرسهٔ نویسندگی لبیک @mtnlabbayk 🌐 کانال طرح نخبگانی لبیک @tarhelabbayk
12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📚 داستان کودک 📚 🔰 کوچک اما توانا 🔰 💢 کاری از دخترانهٔ مدرسهٔ نویسندگی لبیک 🌐 کانال مدرسهٔ نویسندگی لبیک @mtnlabbayk 🌐 کانال طرح نخبگانی لبیک @tarhelabbayk
20.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📚 داستان کودک 📚 🔰 موچولو و گردوی غول‌پیکر 🔰 موچولو گفت: «دیگه راهی نمونده». اما خیلی زود فهمید که نباید تسلیم حوادث شود... 💢 کاری از دخترانهٔ مدرسهٔ نویسندگی لبیک 🌐 کانال مدرسهٔ نویسندگی لبیک @mtnlabbayk 🌐 کانال طرح نخبگانی لبیک @tarhelabbayk
19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📚 داستان نوجوان 📚 🔰 امپراتوری دیجیتال 🔰 ✳️ قسمت اول 💢 سهرابِ پانزده‌ساله، شهروند وفادار امپراتوری دیجیتال بود؛ جایی که مردم آن همیشه سر در گوشی و لپ‌تاپ داشتند... اما ساعت ۶ روز یکشنبه اول اردیبهشت ۱۴۱۵، دنیای سهراب یک‌دفعه منجمد شد و ایستاد. اول فکر کرد اینترنت قطع شده‌است؛ اما چراغ‌های مودمِ خانه سبز بود... ✳️ کارگروه نویسندگی لبیک 🌐 کانال مدرسهٔ نویسندگی لبیک @mtnlabbayk 🌐 کانال طرح نخبگانی لبیک @tarhelabbayk
18.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📚 داستان کودک 📚 🔰 بهترین سقوط 🔰 💢 قطره‌ها از خانۀ ابری‌شان جدا شدند و حالا به دنبال جایی برای فرود می‌گردند، اما... ✳️ کارگروه نویسندگی لبیک 🌐 کانال مدرسهٔ نویسندگی لبیک @mtnlabbayk 🌐 کانال طرح نخبگانی لبیک @tarhelabbayk
هدایت شده از شعر و ادب لبیک
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈ 🎥 نماهنگ شعر «حماسهٔ جنگ» 🎥 🔰 انتشار قسمت سوم ⏰ پنجشنبه ۱۶ مهر ماه 🔸از کارگروه شعر و ادب لبیک🔸 🌐 کانال شعر و ادب لبیک @mtshlabbayk 🌐 کانال طرح نخبگانی لبیک @tarhelabbayk