اما در اضافه ی حقیقیه هم که محل بحث ماست: در یک اضافه ما برای تحقق معنای "عمل" نیاز داریم به تقدیر گرفتن یک کار ذهنی به نام حرف که از این جهت فرقی نمی کند حرف مقدر ما لام، فِي یا مِن باشد و در حقیقت عامل در این جا مضاف که یک اسم باشد نیست تا اشکال شود که اسم یک ثابت منطقی نیست و عمل نیمکند بلکه عامل اصلی همان حروف مقدر هستند.
⁉️اما در اضافه لفظیه چرا جر محققق می شود، با اینکه ما حرفی در تقدیر نداریم؟
در اینجا باید اول به این سوال پاسخ دهیم که آیا نصب و رفع و جر هم صرفا سماع عرب است یا به خاطر نکته ای این سه نوع عمل محقق شده است؟ آنوقت اگر جر یک نحوی عمل باشد که با حروف جوش خورده باید دنبال یک وجه اشتراک بین حروف بگردیم و بعد در مثل اضافه ی لفظیه ای هم که عمل جر محقق شده باید به دنبال حرف آن بگردیم و اگر با حروف رابطه ی خاصی پیدا نکرد بینیم عامل در اضافه ی لفظیه چه خواهد شد؟
❓شاید بتوان این سوالات را در ذیل این سوال کلی خلاصه کرد که آیا علامات اعراب رابطه ی خاصی با نحوه ی عمل یا عامل خود دارند یا صرفا باید آنها را یک امر سماعی که عرب از آنها استفاده کرده دانست؟
رفع و نصب و جر در زمان ابوالاسود دؤلی با نقطه نماد گذاری می شد به نحوی که در کتب آمده اما خلیل بن احمد این حرکات رایج برای علامات اعراب را وضع کرد که برای بررسی دلایل آن به کتابش رجوع شود.
وجه تسمیه این علامات با نحوه ی تلفظ آنها سازگار ی دارد رفع(بالا)، فتحه(متوسط)، خفض (پایین)، سکون (توقف از حرکت)
یک تحلیل ساده این است که وقتی ذهن می خواهد یک نظامی برپا کند و با آن ترکیب کلامی بسازد یک محور می خواهد که بالاترین نقش را در آن نظام بازی می کند و آن در کلام نیست مگر اسناد که اولین و محوری ترین عمل است برای ایجاد کلام و بالاترین علامت که رفع باشد را به چنین عاملی میدهیم به همین دلیل فاعل، اسناد خبری در جمله مبتدائ و خبر و حتی مثل نائب فاعل (که در فعل مجهول مرفوع می شود چون طرف اصلی اسناد قرار گرفته است) یا حتی در آنجا که فاعل چند مصداق دارد مثل تشارک همه مرفوع می شوند زیرا نقش محوری دارند در اسناد فعل.
اما در مثل "إنّ" که اسم را نصب میدهد و رفع را خبر در حقیقت إنّ رفع خبر نداده بلکه عامل خبر همان اسناد است اما إنّ به این دلیل که تاکید می آورد و در رتبه ی دوم کلام قرار می گیرد و نقش محوری ندارد به همین دلیل رفع را تبدیل به نصب می کند زیرا تاکیدی را به آن اضافه می کند که میخ خیمه ی کلام نیست، پس نصب برای رتبه ی متوسط در کلام است و اما خفض نسبی است، به این معنی که وقتی محور کلام را رفع دادیم، متوسطات را نصب، آنچکه می ماند خفض نصیبش می شود.
✅ممکن است این مطالب مقداری از ذوقیات باشد اما این نکته مهم است که نگوییم چنین احتمالاتی از اساس غلط است و اصلا چنین علاماتی سر منشا عقلایی ندارد و صرف اعتبار عرب است.
شاهد این ادعا که حقیقت این علامات با معانی خودشان گره خورده اند آن روایتی است که مرحوم مجلسی از مصباح الشریعه نقل فرموده اند
حاج آقای بهجت در مورد کتاب مصباح الشریعة می فرمودند: به نظر می رسد در اوائل هر بابی که مولف گفته قال الصادق ع حدیث از خود امام باشد و قرائن صدق دارد اما در ادامه که توضیح و شرحی برای حدیث می دهد از خود مصنف باشد.
البته علماء بزرگی که در مورد این کتاب نظر داده اند عباراتی فرموده ان که با نگاه به شخصیت آنها و کلامشان در مورد این کتاب، به سادگی نمی توان از کنار آن گذشت مثلا مرحوم سیدبن طاووس در کتاب الامان من اخطار الاسفار و الازمان در این باره که هنگام سفر چه کتابی را برداریم که در عین حالی که حجم کمی دارد اما پر محتوا و دارای اسرار پر فایده باشد چند کتاب را میشمارند که از جمله ی آنها کتاب مصباح الشریعة است و هذا کلامه:
📎يصحب معه كتاب الإهليلجة و هو كتاب مناظرة مولانا الصادق ع للهندي في معرفة الله جل جلاله بطرق غريبة عجيبة ضرورية حتى أقر الهندي بالإلهية و الوحدانية و يصحب معه كتاب المفضل بن عمر الذي رواه عن الصادق ع في معرفة وجوه الحكمة في إنشاء العالم السفلى و إظهار أسراره فإنه عجيب في معناه و يصحب معه كتاب مصباح الشريعة و مفتاح الحقيقة عن الصادق ع فإنه كتاب لطيف شريف في التعريف بالتسليك إلى الله جل جلاله و الإقبال عليه و الظفر بالأسرار التي اشتملت عليه فإن هذه الثلاثة كتب تكون مقدار مجلد واحد و هي كثيرة الفوائد الأمان من أخطار الأسفار و الأزمان، ص: 92
خود علامه ی مجلسی با اینکه ظاهرا فرموده بودند از همه جای این کتاب نقل نمی کنم اما با این حال بسیاری از روایات این کتاب را در کتب مختلف خود نقل فرموده اند و شاید در مستدرک از بحار بیشتر از این کتاب آورده باشند.
📎جلسه ی 98/8/11
⁉️عامل در اضافه لفظیه چیست؟
سوالی که ماند این بود که در اضافه ی لفظیه عامل که یک کار ذهن است چیست؟ در اضافه ی حقیقیه حرف را در تقدیر گرفتیم به عنوان کار ذهنی که اداتش حذف شده اما در اضافه ی لفظیه که حرفی نداریم چه بگوییم؟
✅شاید بتوان گفت خود اضافه یک عمل ذهن است و می تواند عامل باشد و نیازی به حرف مقدر نداریم.
البته باید به این نکته هم توجه کرد که کار ذهن را می توان از حیث های مختلف دید، مثلا حرف من را در جمله ی سرت من البصرة الی الکوفة در نظر بگیرید و به همین مِن در این جمله اشاره کنید و بگویید "هذا حرفٌ" این منافاتی با این ندارد که مِن دال بر کار ذهن است زیرا از این حیث که در جمله کار ذهن انجام میدهد عامل است اما اگر از جمله بیرون آمدیم و از این کار ذهن خبر دادیم این دیگر کار ذهن نخواهد بود و بلکه جنبه ی یک اسم به خود می گیرد.
و این بحث متوقف است بر اینکه مبادی منطقی آن را تنقیح کرده باشیم و معلوم شده باشد که بعضی از آلات را واضع در زبان گذاشته برای این که اخطار معنی بکند اما در مقابل آلاتی را قرار داده تا نشانه ی یک کار ذهنی باشد و با این بیان مشخص می شود که قسم دوم می تواند عامل باشد به خلاف قسم اول.
⁉️عامل حال چیست؟
عامل مستهم البأساء که صاحب مجمع آن را حال گرفتند چیست؟
ایشان فرمودند عامل آن خلوا است اما اگر به ارتکاز خود در جملات حالیه رجوع کنیم می بینیم همانطور که در اکثر جملاتی که حال در آن آمده، کلمه یا جمله ی حال یک حالتی را برای ذو الحال در حینی که عامل حال به او اسناد داده شده است رابیان می کند، مثل جاء زید راکبا که این حالتِ رکوب برای مجیء زید است، پس در مورد آیه ی شریفه که فرمودند خلوا عامل حال است خیلی با ارتکاز سازگار نیست زیرا معنی ندارد مستهم البأساء حالتی برای الذین باشد در فرض خلوا به معنای مضوا یعنی آنها رفتند از این دنیا در حالی که مستهم البأساء، اما واضح است که این مسّ قبل از زمان خلوا حالتی برای آنها بوده است.
البته مقصود این نیست که این نحو ترکیب اشتباه است بلکه خلاف ظاهر است که خلوا عامل حال باشد و مَثَل هم در آیه نمی تواند عامل باشد زیرا از جهت معنای آیه مستهم حالت مثل نیست بلکه حالت الذین است پس این سوال مطرح می شود که عامل این حال چه خواهد بود؟
یا مثلا لم یضرب اخوزید ناظرا آیا عرب نمیتواند این جمله را بگوید و مقصودش این باشد که برادر زید نزد در حالی که زید نظاره گر بود و در این صورت عامل این حال چه خواهد بود؟ و اگر می گویید این جمله غلط است با چه جمله ای می توان چنین مقصودی را با معنای حال افاده کرد اگر بگویید و هو ناظر را اضافه می کنیم، باز هم سوال ما بر سر جمله ی حالیه تکرار خواهد شد.
این مثال را برای این زدیم که اگر هم در مثل آیه ی شریفه شما می گویید مَثَل عامل است در این مثال دیگر چیزی ندارید که جایگزین فعل لم یضرب کنیم و لم یضرب هم ظهور در حالیت ندارد.
برای پاسخ به این سوال اگر رجوع کنیم به بحث عامل که ما آن را کار ذهن دانستیم شاید بتوان گفت که اضافه ی اخو به زید که عامل زید هم هست (همانطور که توضیح آن گذشت) در حال او هم عمل می کند که البته اثبات آن نیاز به مئونه دارد و نیازمند اثبات است.
✅اما این فرض هم محتمل است که بگوییم حال از فضول کلام بوده و از اسناد اصلی کلام خارج است اما همین که ما بخواهیم یک فضله ای را به این نحو که بخشی از کلام را حالت دار کند به آن اضافه کنیم این خود یک کار ذهن است و می تواند عامل نصب حال باشد به عبارت دیگر حالت دادن برای یک ذوالحالی خود کار ذهن است یعنی حالتی را به زید دادن در مثال ما یک کار ذهنی است.
با این بیان معلوم میشود که میتوان یک اسم را عامل حال دانست زیرا اسم به ما هو اسم عامل نشده بلکه چون بین او و حال، ذهن کاری انجام داده او را عامل می دانیم، حالا اگر در یک زبانی به جای رفع و نصب و جر، ده عمل متفاوت دیگری را هم جعل کنیم مثلا اماله را هم یک عمل بدانیم در اینصورت مانعی ندارد که برای هر عملی جداگانه یک علامت قرار دهیم و حال و تمییز و... هم علامت مخصوص خود را داشته باشند.
98.8.14.docx
حجم:
16.4K
بحثی از ثابتات منطقی و فوائد شناخت آن در تحلیل زبان
98.8.14.pdf
حجم:
138.3K
بحثی از ثابتات منطقی و فوائد شناخت آن در تحلیل زبان
بسم الله الرحمن الرحیم
جلسه ی 98.8.14
☑️مطالبی که در جلسات گذشته بررسی شد اگر بخواهد به انتهاء برسد و نتیجه ی کلی از آن گرفتخ شود بسیار کار دارد و این احتمالات با کنار هم گذاشتن علوم مختلف به دست آمده که اولین آنها منطق است و برای رسیدن به نتیجه باید اول نگاه منطقی خود را تغییر دهیم.
برای توسعه ی بحث های علمی اگر به سراغ شناخت ثابتات منطقی برویم بسیار نفع می بریم و زبان هم بر پایه ی منطق بشر شکل کرده و در حقیقت ذهن او در زبان تبلور کرده و از ثابتات به طور خاص در شاکله ی زبان کمک می گیریم، . اگر کسی توانیت این ثابتات را تشخیص دهد و نوع آنها را تمیز دهد بسیار در تحلیل آن زبان قوی عمل می کند و می فهمد ه نظم زبان گتره ای نیست و با نظم ذهن عجین است.
مقصود ما از ثابتات آنهایی است که در غیر ذهن نیست و کار یا درک خاص ذهن است یا به تعبیر دیگر هر آنجکه شما در زبان می آوریدو به جای آن نمی توانید الف و ب قرار دهید می شود یک ثابت منطقی مثلا الف ب و کل الف ب در این عبارت ما به جای کل یک متغیر قرار ندادیم و نمی توانیم قار دهیم که معلوم می شود سور ها هم خودشان یک ثابت هستند و اگر به این نکته توجه شود شاید بتوان گفت که اساس ساختار منطق که از منطق گزاره ها شروع شده شکل گرفته غلط بوده زیرا مثل اسناد یا ضرورت که در نفس گزاره هست یک ثابت است و اگر شما بدون نگاه به آن برای جمله صورت بسازید و بگویید مثلا p تمام ساخت آن را صوری نکردید ، و اگر بدون نگاه به این اسناد یا ضرورت منطق را شروع کنید دیگران را به زحمت می اندازید همانطور که به زحمت افتادند. مثل الان که مجبور شدند منطق ربط را راه اندازی کنند زیرا باید نسبتها را هم در منطق بیاوریم.
🔹مثلا "را" در فارسی علامت یک ثابت منطقی است به نام مفعولیت که آن را از مفعول مطلق و دیگر مفعول ها جدا میکند ولی در عربی چنین نشانه ای نداریم و این ثابت کاملا تمییز داده نمی شود از اقران خود.
و با این پیش مقدمه معلوم می شود که تاکید ما در بحث عامل چقدر مهم است زیرا در تشخیص عمل های نحوی کار ما با ثابتات منطقی است و با تشخیص ثابت ها شناخت عامل ها و نحوه ی عمل آنها مشخص می شود.
🔹یا مثلا جایگاه مفعول اول و دوم و موضع دهی به آن دو یک کار ذهنی است که شما ممکن است در یک زبانی برای آن علامتی وضع کنید که کاملا نشانگر مفعول اول و دوم باشد. درست است که در خارج مفعولیت هست اما اینکه آن را به عنوان مفعول، اسناد دهیم به فعل این یک کار ذهن است که اگر ذهن نبود این کار انجام نمی شد. اینکه کسی بگوید مفعول دوم را با متمم روشن میکنند و نیازی به مفعول دوم نداریم همانطور که در زبان فارسی چیزی به نام مفعول دوم نداریم این دقیقا همان است که ما آن را نقص یک زبان معرفی می کنیم، زیرا شما اگر به بعضی از افعال نگاهی بیاندازید می بینید که حقیقتا این حدث بر دو مفعول کار انجام می دهد مثل فعل حواله ، که اگر به کتب فقهاء مراجعه بکنید میبینید سه طرف برای آن وجود دارد حواله دهنده ، حواله گیرنده و حواله داده شده یا مانند مؤاخات که در زمان رسول خدا می فرمودند آخی رسول الله کاملا مشخص است که این فعل دو شخص را لباس مفعولیت می پوشاند. پس در نتیجه باید بگوییم بهترین زبان آن زبانی است که برای تمام ثابتات منطقی که در ذهن ممکن است پنهان باشد علامت قرار دهد.
یکی از راهکارهای مهم در برون رفت از اشکالات بحث نسبت این بود که می گفتند هر گاه بین دو چیز نسبت واقعی برقرار باشد جون نسبت وجود مستقل ندارد و وجودش رابطی است می توان اتحاد بین دو طرف نسبت را کشف کرد اما در آنجا این سوال مطرح بود که گاهی اوقات طرفین نسبت دو جوهرند مثل زید فی الدار و این طور نیست که مثل عرض و جوهر باشد که یکی بر دیگری بار می شود بلکه دو جوهر مستقل از هم هستند اما ما بالوجدان نسبت ظرفیت بین این دو جوهر را درک می کنیم، حال سوال این است که ظرفیت در کدام یک از این دو جوهر است زیرا در اینجا نمی توانیم بین این دو جوهر اتحاد برقرار کنیم ؟ ما در بحث نفس الامر توضیح دادیم که این بحث راه حلی می خواهد غیر از وجود محمولی یعنی ما باید بگوییم این نسبت نفس الامریت دارد اما احکام وجود محمولی را ندارد و حالا که ما چنین نسبتی را درک می کنیم دو راه داریم:
• انکار این چنین نسبتی در خارج به نحوی که بگوییم لازم نیست در قبال آن نشانه ای قرا دهیم
• کاری کنیم که زبانِ نشانه ای که داریم ذو النشانه را همانطور که هست نشان دهد به نحوی که کاملا از بقیه ممتاز شود نه اینکه مثل نسبت بیاید در فضای وجود و عدم و ما آن را به صورت مجازی تصویر کنیم.
✅اما این که این ثابتاتی که ما گفتیم از مقولات اولی یا ثانوی منطقی یا فلسفی هستند هم اشتباه است زیرا تمام این مقولات اسم هستند و اخطار یک معنایی می کند در ذهن مثل فوق و امکان که آنها را ذهن به دست آورده اما کار ذهنی به این معنا که مقصود ماست انجام نداده است، ضَرَب که شما به عنوان فعل از آن اسم میبرید مقوله نیست زیرا اسنادی که ذهن می دهد به نحو اخطار کامل نیست بلکه اسناد بین فعل و فاعلٌ ما کار ذهن است اما با لفظ زدن فقط اخطار می کند و کار نیست.
البته ذهن کار های متعددی انجام می دهد مثل خود تصدیق کردن که یک تصور دارد که درک است و یک اذعان دارد که کار نفس است یا تصمیم گیری که یک فعل نفس است اما مقصود ما یک نحو خاص از فعل است ، وقتی گفتیم "الفعل لایخبر عنه" یا "الحرف لا یخبر عنه" اگر چرایی آن درک شود مقصود از فعل ذهن هم در اینجا واضح می شود و آن این است که مثل "مِن" خود عمل گر است اگر چه وقتی به خودش نگاه می کنیم می توانیم از آن خبر بدهیم و در حقیقت به دو حیث آن می توان نگاه کرد مثل مرآتی که بماهو مرآة مرئی نیست و اگر بگویند تو که در آینه نگاه کردی بگو خاکی است یا نه می گوید من آینه را ندیدم بلکه به خودم در آینه نظر کرده بودم، در ما نحن فیه هم حرف بماهو حرف را نمی توان خبر داد بله اگر بر گردیم و بعد از کاری که انجام داده به او نگاه کنیم آنگاه خبر دادن او صحیح است مثل این که به "مِن" داخل کلام اشاره کنم و بگویم "هذا حرفٌ" و این جمله صحیح است اما خبر از حرف نیست.
هدایت شده از حسین سوزنچی
18.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹فرخنده میلاد مبارک #أم_أبیها #حضرت_فاطمه_زهرا سلام الله علیها #کفو_امیزالمومنین علیهالسلام بر تمامی عاشقان و دلسوختگانش مبارک باد🌹
☀️فایل ضمیمه مدیحهسرایی است در مدح #حضرت_فاطمه سلام الله علیها در همین روز سال قبل
اما
گویی برای #جشن_میلاد امسال که با یاد آن عاشق دلباختهی حضرت، #حاج_قاسم_سلیمانی عجین است، سروده شده.
@souzanchi
@yekaye