نه مثل کوه محکمم، نه مثل رود جاری ام
نه لایقم به دشمنی، نه آن که دوست داری ام
تو آن نگاه خیره ای در انتظار آمدن
من آن دو پلک خسته که به هم نمی گذاری ام
تو خسته ای و خسته تر منم که هرز می روم
تو از همه فراری و من از خودم فراری ام
زمانه در پی تو بود و لو ندادمت ولی
مرا به بند می کشد به جرم راز داری ام
شناختند عامیان من و تو را به این نشان
تو را به صبر کردنت، مرا به بی قراری ام
چقدر غصه می خورم که هستی و ندارمت
مدام طعنه میزند به بودنم، نداری ام
گلدون که میشکنه..
ینی گله دلش رفتن میخواست
بعد زورش نمیرسه
غماشو میریزه تو ریشه هاش
بعد ریشه هاشو پر میکنه گلدون میشکنه:)
بردار دل از شیشهی رازی که شکستهاست
از آینهء چشم نوازی که شکسته است
جز آه نمیآید از این قلب پر از درد
اينقدر مزن چنگ به سازی که شکستهاست
چون برکهی یخ بسته پر از حسرتم ای ماه!
دل بی تو چه شبهای درازی که شکستهاست
این توبه که در لحظه پشیمانم از آن را
دیگر به شکستن چه نیازی که شکستهاست
تردید سزاوار دل عاشق من نیست
ای دوست مکن شک به نمازی که شکستهاست