من خنده زنم بر دل، دل خنده زند بر من
اینجاست که میخندد دیوانه به دیوانه
من خنده زنم بر غم، غم خنده کند بر من
اینجاست که میخندد بیگانه به دیوانه
من خندهدکنم بر عقل او خنده کند بر من
اینجاست که میخندد ویرانه یه دیوانه
من خنده کنم بر تو، تو خنده کنی بر من
اینجاست که میخندم هردو چپ دو دیوانه
من خنده کنم بر او، او خنده کند بر من
دیگر به چه میخندم دل رفت از این خانه..
چون سرمه میوزی قدمت روی دیدههاست
لطف خط شکسته به شیب کشیدههاست
هرکس که روی ماه تو را دیده، دیده است
فرقی که بین دیده و بین شنیدههاست
موی تو نیست ریخته بر روی شانههات
هاشور شاعرانه شب بر سپیدههاست
من یک چنار پیرم و هر شاخهای ز من
دستی به التماس به سمت پریدههاست
از عشق او بترس غزل مجلسش نرو
امروز میهمانی یوسف ندیدههاست