#مسافرت_ترسناک
پارت سه
_
ملکه صورتی بعد فرار تو جنگل قایم شده بود که یکدفعه صدا جیغ اومد
ملکه صورتی؛ صدا چی بود
یک دفعه چشش به یه استیو بزرگ و عجیب خورد به نام میمیکر
میمیکر ؛ من دارم میبینمت ، فرار کن نمیدونم دارم چیکار میکنم ، اون داره منو کنترل میکنه . اگه بمونی تضمین نمیکنم که چه بلایی سرت میاد..آههه ..فرار کن
ملکه صورتی ؛ حا.حا..حا..حالت خوبه؟
میمیکر ؛ نه
میمیکر میوفته دنبال ملکه صورتی ، ملکه صورتی فرار میکنه و به یه کلبه میرسه که درش بازه و توش پره غذاست و میره داخل کلبه
میمیکر؛ ا..یینجا بدترین جاس
میمیکر فرار میکنه و میره
ملکه صورتی ؛ عجیب بودا.....صدای چی بود ....کمککککک
_______________
عمو ونتا؛ وایسا اون جکه؟
(برا قبله اون زمان که جک سامان رو پرت میکنه)
عمو ونتا ؛ چی...چرا جک !؟ اون یارو سیاهه کیه
(چن دقیقه بعد)
صدای کمک میاد از سمت دره
عمو ونتا ؛ سامانه
میره و میبینه سامان یه ریشه درختو گرفته تا پرت نشه
سامان؛ بیارتم بالا
عمو ونتا سامان رو نجات میده و داستان رو ازش میپرسه و سامان تعریف میکنه و میرن سمت کلبه ای که ملکه صورتی توشه
سامان؛ عه این همون مردس که پیش جک بود
عمو ونتا؛ آره بریم تو کلبه
میرن تو کلبه و ملکه صورتی رو زخمی و خونی پیدا میکنن و عصاش شکسته بود و لباس هاش کامل قرمز شده بود و کنارش وسایل تلسم بود
سامان ؛ چیشده
ملکه صورتی؛ اون میخواد تلسمم کنه تا کنترل کنه اما قارچ نداشت رف قارچ پیدا کنه چون قارچ برا تلسمش مهمه ... و البته پوست قورباغه
سامان با کمک عمو ونتا زنجیر هارو باز میکنن
سامان؛ این کارو از کجا یاد گرفتی
عمو ونتا ؛ ما اینیم دیگه
ملکه صورتی؛ آخ... بدن درد میکنه سردمه . و راستی کنترل جکم در دست داره
سامان؛ میدونم جک داشت منو میکشت
ملکه صورتی؛ چه بد
((ادامه دارد))
استیو و الکس جنگ با ماب ها
پارت 1
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توی یک روز زیبا و قشنگ که استیو و الکس در حال راه رفتن بودن ناگهان استیو گفت: الکس.
الکس: جانم.
استیو: این درسته که منو تو باهم خواهر برادر چیزی هستیم.
الکس: چطور، مگه چی شده.
استیو:خیلیا همه به این فکر هستن چرا من تورو دوست دارم.
الکس: خب مگه چیه.
استیو: خیلیا هستن که میگن این دوتا باهم خواهر برادرن یا دوقلوی افسانه ای هستیم.
الکس: آره با دوتا افسانه ای هستیم دیگه چون جون بقیه رو نجات میدیم.
استیو: آها.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ناگهان استیو و الکس یک ویلیج پیدا میکنن. اونجا کلی پلیر بود.
و اونجا 3شب ماندن. شب روز ۳ اتفاق های عجیبی افتاد و کلی زانبی، اسکلتون، کلیپر حمله کردن. همه ی پلیر ها به هر جور روشی خود را از دست ماب ها نجات دادن ولی کلی کلیپر و زانبی به استیو و الکس حمله کردن.
ـــــــــــــــــــــــــ
استیو: الکس اینجا دره هست.
الکس: چیکار کنیم.
استیو:کرفتینتیبل رو آماده کن.
الکس: بیا استیو.
استیو: یک استیک.
الکس: همین.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
استیو با همون استیک به همه ی زانبی ها حمله کردن.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
الکس: بیا همین پرت کن Egg پرتاب کنیم.
استیو: باشه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با این کار همه ی اسکلتون ها مردن و یک کلیپر بود که باید ماینکارد و ریل کلیپر رو پرت کردن تو دره
داستان ادامه دارد
#پیدایش_شیطان
پارت ۱۱
جادوگر رعد؟؟!!
___
آیس توی غار تنها بود و تازه الکس مرده بود و انتقام الکس رو گرفته بود
آیس ؛ چه جالب. میلاد سرعت بالایی داره و رنگش تغیر میکنه، بهتره برم دنبالش
آیس میره تو جنگل دنبال میلاد ، میلاد رو درحال مبارزه پیدا میکنه . داشت با یه هیولا ی آتشین ،مجنگید
میلاد ؛ بمیر جرقه کوچولوی آشغال 🤬ی
آیس ؛ فکر کنم همون میلاده . هوی خارپشت کمک میخوای؟
میلاد یکم فکر میکنه و به آیس نگاه میکنه؛ تو دیگه کدوم خری باشی؟ من قبلا دیدمت؟
آیس ؛ آره همون اون یکی خارپشت که پیش اگ من بود
به سمت اون هیولا توده ای از یخ پرتاب کرد و رگباری از کیریستال های یخی و میلاد یک اشپین دش میزنه و هیولا فرار میکنه
میلاد ؛ پس تو همون اولیه بودی؟
آیس ؛ عااااا...فک کنم آره
میلاد ؛ هممم...بیا دنبالم.
میلاد آیس رو میبره لب یک گودال که پایین ۳ تا هیولا ی آتشین و یک هیولای سنگی توی گودال بودن
آیس ؛ دقیقا چرا منو آوردی اینجا؟ و راستی بابت نجات موبیوس ممنونم!
میلاد ؛ پس بی حسابیم پس..
آیس؛ پس چییییییی...
میلاد آیس رو پرت کرد توی گودال پیش هیولا ها و میلاد رفت
آیس ؛ خیانت کار ... حالا چیکار کنم
آیس میاد اسپین دش بزنه اما بدنش بهش اجازه نمیداد. یعنی نمیشد
هیولا ها آیس رو میگیرن آیس چن تاشون رو میزنه اما هیولا های جدید میان و آیس از درد فریاد کشید و نیمه به هوش شد . یک دفعه خار های آیس سیخ شدن و زمین برق زد و رعد و برق شد که یک دفعه یک نفر با یک شنل و لباس های جادوگر با سرعت نور اومد و هیولا هارو به آسونی نابود کرد و آیس از هوش رفت
____
تو موبیوس ؛
بلیز ؛ آیس دقیقا کجاس
سرباز ؛ حتما خیانت کرده
بلیز ؛ شاید دوباره رفته بیرون....بهتره صبر کنیم
__
تو ؟؟؟(یک جای نامشخص )
آیس به هوش میاد توی یک خونه خیلی بزرگ و ترسناک
آیس ؛ چه جای باحالیه
؟؟؟؛ خوب .... خوبه تلسم درمان درست کار میکنه ... حالا گم شو برو
آیس ؛ تو کی هستی جادوگری ؟ چه باحال
؟؟؟ ؛ نمیشه ولم کنی😒 همه منو میبینن از ترس فرار میکنن بعد تو اینجا وایسادی ور و ور منو نگا میکنی؟ برو تا برا تلسم ازت استفاده نکردم
آیس ؛ پس چرا نجاتم دادی؟
؟؟؟ ؛ به تو چه
آیس ؛ اسمت چیه؟ اصلا من شکلتو ندیدم
اون فرد شنلشو کنار زد و معلوم شد که یک جغد هستش و نصف صورتش سوخته بود و نصف دیگه سیاه شده بود
آیس ؛ اوووو....سر گاز اینطوری شدی ؟
؟؟؟؟ ؛اسکلی چیزی هستی ؟
آیس؛ صحیح😐آقای ؟
؟؟؟ ؛ من اصلا خانومم اسمم هم سر انفجار یادم رفته صدام کن جادوگر رعد
آیس؛ او دربارت شنیدم خیلی باحالی
جادوگر ؛ حالا میشه بری
آیس؛ بارم میام
چن روز پشت سر هم میره پیش جادوگر و آروم درکش میکنه
آیس ؛ چرا تو موبیوس زندگی نمیکنی و تو اینجا زندگی میکنی
جادوگر ؛ برا این که ازم میترسن.و بجز اون هم ...اون آزمایش یه آزمایش عادی نبود . آزمایش برای محار کردن انرژی سیاه بود . دقیق یادم نیست . یه انفجار رخ داد و بعد اون وقتی که خیلی عصبی بشم کنترلم از دستم خارج میشه. درسته که میتونم کنترلش کنم اما نه خیلی. برای این که کسی آسیب نبینه اینجام
آیس؛ هعی...مم دیگه باید برم
جادوگر ؛ بیشتر بیا اینجا . کمکی خواستی بگو
آیس؛ راستی چرا با تلسم خودتو درمان نمیکنی ؟
جادوگر ؛ چون به انرژی خالص نیاز داره
آیس ؛ باشه . و راستی یه خارپشت هست که اگه بشه کمک کن بترسونمش 😈😈
جادوگر؛ همون که پرتت کرد؟پس بریم
میرن دنبال میلاد و توی مرز موبیوس پیداش میکنن و جادوگر رعد و آیس باهم به میلاد حمله میکنن و بدجور میلاد رو میزنن. میلاد پرت میشه تو ی مسیر مخفی که به انجیل آیلند میرسید
میلاد ؛ گوهش بزنن طرف بد انتقام گرفت.عوضش متوجه ی این الماس نشدن. اونا خیلی به ۷ زمرد افتخار میکنن با این که این زمرد نیست اسمشو میزارم زمرد ۸
(این الماس رو میلاد بعد جعل مرگش پیدا میکنه)
میلاد مسیر رو دنبال میکنه و به پرتال بسته ای میرسه و پرتال خود به خود با حس انرژی بخش تاریک میلاد و الماس میلاد باز میشه
میلاد ؛ اینجا چخبره؟
از پرتال یک خارپشت سیاه و بنفش بیرون میاد
میلاد ؛ تو دیگه کدوم خری هستی؟
علی ؛ بهم بگو علی.نمیدونم ولی یه چی داری که ازت خوشم اومد
میلاد ؛ ف.اک یو
__
اگ من؛ خوب الان ما به انرژی آیس نیاز داریم و انرژی میلاد.ولی مهم نیست ۱دویستم قدرت یه شیطان خیلی مهم نیست.آیس مهم تره
اسپیو ؛ پرتال رو دارم پیداش میکنم
اگ من؛ خوبه.اینفینیت شدو و متا برید دنبال آیس
اینفینیت ؛ وقت انتقام رسیده
شدو ؛ کار های آسون میوفته رو دوش من؟
متا؛ یاه.... یاه.... یاااااههههه.....(خراب شد)
اگ من؛ آبرو ریزیه😔
مسافرت ترسناک
#مسافرت_ترسناک
پارت ۴
آیس رفت وسط جنگل و رسید به یه آتش فشان ، یک دفعه ای جی کینگ فرار کنان میاد سمتش
آیس ؛ چیشده؟
ای جی مسیرشو ادامه میده که یک دفعه از جایی که ای جی اومده بود کلی زامبی آتشین و یک استیو عجیب میان و آیس فرار میکنه . مسیر رو یخ میبنده تا سرعتشون کند شه اما یخا آب میشه
آیس ؛ بد شد که
آیس هم فرار میکنه و با ای جی یک جا قایم میشن
ای جی ؛ اینجا آمنه
آیس ؛ آره
یک دفعه رعد و برق میزنه و همه ی نور ها خاموش میشن و نال پدیدار میشه
نال ؛ شما ها اینجا چیکار ... فرار نکنید 🤬
آیس و ای جی فرار کردن ولی نال بهشون رسید
نال ؛ اگه نمیخواید بمیرید برام باید یک چیزی رو بیارید
آیس؛خودت یکی از قوی ترین ها هستی چرا ما باید بیلریم؟
نال ؛ چون اون وسیله توست انرژی نورانی محافظت میشه
ای جی ؛ باشه برات میاریمش
نال مپ رو میده و آیس و ای جی میرسن به ورودی ی غاری روشن
آیس ؛ بریم تو
میرن تو و از تله ها رد میشن چن بار هم یک لیزری نوری میفته روشون تا معلوم شه انرژی تاریک دارن یا نه و در آخر یک جعبه پیدا میکنن و میدن به نال و نال اون هارو تله پرت میکنه پیش بقیه
سامان؛ شما چطوری اومدید
آیس ؛ داستان داره .....جک کوشش
سامان؛ اوو😔😔😔
((ادامه دارد)))
مرحله ۱: ورود به شهر
تیمها از دو نقطهی متفاوت (شرق و غرب شهر) وارد میشوند. هیچ ارتباطی بینشان نیست.
بلیز دستش را روی بازوی آیس میگذارد و میگوید: «یه چیزی در اینجا اشتباهه… خیلی اشتباه…»
آیس سرش را پایین میگیرد: فضا بیش از حد تاریک است. قلبش تند میزند، چون تاریکی، یکی از ترسهایش است.
در همان لحظه، از دل تاریکی سایههایی بیرون میخزند — هیولاهایی پوشیده از شعلههای سیاه.
ترس آیس زنده شده است: هیولاهای آتشین تاریکی.
✦ مرحله ۲: رباتها بیدار میشوند
در سمت دیگر شهر، تیم سونیک در حال عبور از خیابان شکسته است وقتی صدای فلزی بلندی میآید.
رباتهای شبیه به آینههای سیاه از زمین بیرون میآیند — آنها به شکل کسانی درمیآیند که تیم از آنها بیشترین ترس را دارد.
اما کسی متوجه نیست، همه فکر میکنند دشمن واقعی است.
شدو چهرهی خودش را میبیند، اما در نسخهای بیرحم و خالی از انسانیت.
اینفینیت مرگی بیصدا را مقابلش میبیند.
کیاس با رباتهایی روبهرو میشود که از چشمهایشان خون میچکد.
✦ مرحله ۳: کابوس درون آیس
در دل تاریکی، آیس و جادوگر رعد در یک کوچه پناه میگیرند.
اما ناگهان از دیوار روبهرو تصویر خودش بیرون میزند – نسخه دارک آیس: چشمان نقرهای، دندانهای تیز، و صدای فریادهای درونی.
دارک آیس: «تو نمیتونی منو کنترل کنی، من همیشه اینجام… همیشه!»
آیس تفنگ لیزریاش را بالا میبرد اما دستش میلرزد. بلیز فریاد میزند:
«آیس! اون واقعی نیست! روی من تمرکز کن!»
اما آیس، بین واقعیت و خیال گیر کرده. سایهها شروع به چرخیدن دورش میکنند.
هر چی بیشتری میترسد، دارک آیس قویتر میشود.
در این لحظه رباتها به شکل بلیز سوختهشده ظاهر میشوند.
این صحنه بزرگترین ضربه به روح آیس است:
ترس از ازدستدادن بلیز و تقابل با خودش در یک لحظه.
✦ مرحله ۴: جادوگر رعد در بحران
آنطرفتر، جادوگر رعد درحالیکه سعی دارد برق را برای روشنایی استفاده کند، ناگهان صدای قطرات آب را میشنود.
زمین از زیر پایش فرو میرود: دریاچهای از خون!
از آب موجوداتی قرمز بیرون میآیند که صورت دوستانش را دارند؛ بلیز، آیس و سیلور… همگی خندان اما نگاهشان خالی است.
از گوشهی میدان نسخهی دارک خودش بیرون میآید و میگوید:
«هر بار که از برق استفاده کردی… یکی درد کشید.»
جادوگر رعد شوکه میشود، نورها خاموش میشوند.
✦ مرحله ۵: برخورد تیمها
تیم سونیک و تیم آیس در نهایت یکدیگر را در مرکز شهر میبینند، اما هر دو در شوک و ترساند.
رباتها تصاویر دوستان متقابل را نشان میدهند — یعنی آیس شکل شیطانی سونیک را میبیند، و سونیک، آیس را مانند هیولایی تاریک میبیند.
نبردی کوتاه و اشتباهآمیز شکل میگیرد.
در میانهی این درگیری، دارک آیس به شکل واقعی ظاهر میشود و بر آیس غلبه میکند، اما در همان لحظه جرقهای از قلب بلیز باعث روشن شدن فضا میشود.
نور دوباره بر شهر میتابد و دارک آیس باجی تماس از بین میرود.
✦ مرحله ۶: پایان چالش – بیداری
همه در یک میدان ویران جمع شدهاند، زخمی و خسته، اما زنده.
رباتها خاموش میشوند، هیولاها ناپدید میشوند، و ناگهان صدایی از آسمان میگوید:
«آزمایش موفق بود، سیستم اضطراری خاموش. به هوش آمدن تا ۳۰ ثانیه دیگر.»
اما وقتی چشمانشان باز میشود، همه هنوز در همان شهرند.
فقط این بار… هیچکس مطمئن نیست واقعاً بیدار شده یا هنوز در کابوس است.
#نبرد_بینهایت
پارات ۳
مخترع قیبش زد
سئو ؛ چیشد؟
شاه میمون ؛ بدون اسباب بازی های اون روحیه ارتش میاد پایین
کیاس؛ منظورت روحیه ی خودته 😡
سئو ؛ دعوا بسه . باید بریم دنبالش . بدون اون برگردیم نیمونا دهنومون رو ساف میکنه
اون طرف ارتش شمالی
ثانگ؛ آفرین عالی بود
چینگ سو ؛ گل کاشتی
شدو ؛ چینگ سو تو دیگه حرف مفت نزن میتونی آینده رو ببینی چرا هشدار ندادی؟! اصلا چطوری اصاش حرکت میکرد؟
سایه پارس(نادر شاه)؛ با کیا شدیم تیم 😒
یک دفعه یک صدا از بالا اومد ؛ کمک
شدو ؛ یکی اینجاس
یک دفعه موجودی از سایه ها میپره بیرون و سایه پارس با یک حرکت دست اون موجود رو قط میکنه و صدای غرش مهیبی تولید میکنه
شدو ؛ این دیگه چه موجودیه؟
چینگ سو آینده رو میبینه ؛ ثانگ پشت سرت
ثانگ میچرخه و به پشت گلوله های آتشی، میزنه و یک موجود رو کباب میکنه
چینگ سو دوباره آینده رو میبینه ؛ اونا رفتن..آی..آه
شدو ؛ زیاد از قدرتت استفاده نکن
ثانگ ؛ باید قبل اونا به باغ برسیم
اون طرف
چیو ؛ مخترع ردب به همه وصل کرده
کیاس؛ ردب نه ردیاب
چیو ؛ این قطب نما جای مخترع رو نشون میده
میمون شاه؛ این همون مسیریه که اون ارتش رو عصام پرت کرد
چیو ؛ گاومون زایید
🔥 کانال رمانهای خفن JAK 🔥
ماجراجویی در دنیای افسانهها، ترس، و بازیها
رمانهایی مثل: پیدایش شیطان، جنگ افسانههای ماینکرافت، سلطنت ندر، نبرد بینهایت و دهها داستان دیگر!
🎮 درخواست رمان اختصاصی؟ فقط بگو!
📚 نویسنده: @JAK_AND_ICE
https://eitaa.com/mucuyg
اینم لینک 💀
داستان های افسانه ها
لیست رمان ها #پیدایش_شیطان(سونیک) #جنگ_افسانه_های_ماینکرافت(ماینکرافت #سلطنت_ندر (داستان خودم جک)
بزودی...
پارت اول رمان هیولا ها گذاشته میشه
#هیولا_ها
پارت ۱
سال ۱۳۸۹
پروژه A.0.0.1. P
در آمری. کا
مصاحبه با یکی از مقامات
خبر نگار ؛ آقا میتونید یکم بیشتر از این پروژه بهمون بگید؟
نخست پزیر؛ نه
خبر نگار ها؛ آقا ... آقای نخست پزیر
۵ روز بعد
محل آزمایش پروژه
یکی از دانشمند ها ؛ بریم برای تست . انرژی ی ات.می رو وارد کنید
یک صدای بینگ میاد
دانشمند ؛ عالیه . جرج واتسون نظرت چیه؟
جرج؛ خدای من امکان نداره😳 پرتال سفر به ابعاد دیگه ساخته شد🤯🤩
دانشمند ؛ دیدی شد .. چی .... آعاااااا
صدا ؛ ناپایداری سیستم ... هشدار هشدار تخلیه کنید
یک دفعه پرتال رنگش تغیر میکنه و منفجر میشه . چن هیولا هم میان بیرون
اخبار ؛ یک انفجار وحشت ناک بخواتر یک پروژه به نامA.0.0.1. P بوجود اومد و هیچ کس زنده نموندش
سال ۱۳۹۸
سازمانی برای زندانی کردن هیولا ها و آزمایش روشون ساخته شد
سال ۲۰۳۰ دوباره پروژه از سر گرفته شد
دانشمندان بخش انرژی شاملند از
جک
الکس
استیو
آن
چارمی
و ویکتور واتسون
درسته پسر یکی از بهترین دانشمندان فیزیک کوانتوم
روز اول کار
جک ؛ درود بر همه شما . میخوام باهاتون آشنا شم . کسی ماینکرافت پلی میده ؟ کسی او سی سونیک داره یا استیک وار؟
چارمی ؛ من چارمی هستم . بهت پیشنهاد میکنم دهنتو ببندی
جک ؛ منم جک هستم .. تو چارمی زنبوره نیستی کوچولو😘
چرمی عصبی میشه و نیره
استیو ؛ ولی راس میگه دهنتو ببند
جک یه نگاه به دور و ور میونه ؛ بقیه هم؟
هم اینور و اون ورو نگاه میکنن
جک ؛ شانسو ... وایسا تو ویکتور پسر جورج نیستی ؟
همه به ویکتورنگاه میکنن
ویکتور ؛ آره مشکلی هست ؟
جک ؛ واقعا ؟ بابات چطور آدمی بود خیلی باهوش بود
ویکتور؛ کسی دیگه ای خوابش نمیاد ؟ خدافظ
چن ماه همینطوری میگذره و بالاخره به روز اولین تست میرسن
یک شدا از بلند گو میاد
؟؟؟ ؛ سلام من مدیر این پروژه هستم و میخواست، تبریک بگم
جک ؛ چه عجب یه رخ نمایان کرد
آن ؛ آره
چارمی ؛ انگار باهم فامیلید تو هم هر چن وقت یک بار حرف میزنی
آن ؛ آره فامیلیم
همه با تعجب به آن نگاه میکنن
الکس ؛ انتظار اینو نداشتم
استیو ؛ شروع شد
یک دفعه یک لشکر با تفنگ های پیشرفته میان تو
ویکتور؛ چخبره
جک ؛ برا امنیتی
شمارش معکوس ؛ ۱۰. ۹. ۸. ۷. ۶ .۵. ۴. ۳. ۲. ۱. ۰
پرتال روشن میشه
همچی خوبه تا کی رنگش عوض میشه و خاموش میشه
جک ؛ لعنتی
یک دفعه یک انفجار کوچک رخ میده و پرتال کامل خاموش میشه و یک موجود سیاه میاد بیرون که شبیه انسانه
پلیس ها میرن سمتش ، اول بنظر بیخطر میومد و ناراحت بود تا اینکه جیغ کشی و گریه کرد و بعد بلند شد سربازا بخواطر صدا گیج بودن و از گوش خونریزی داشتن . اون موجود سیاه یک مایه سبز ریخ سر یک نفر و بعد اون رو خورد . پلیس ها یک سلاح آوردن و اون رو کشتن
چن دقیقه گذشت و داشتن جسد رو جمع میکردن که ..
جک ؛ شب خوابم نمیبره
چارمی ؛ اونا که تو انفجار زنده بودن خورده شدن
آن؛ ممممم..من .... خخخخ.خخیییلی ترسیدم
ویکتور ؛ من قبلا مثل اون رو دیدم
استیو ؛ چی ؟
یک دفعه صدای جیغ و آژیر میاد
جک ؛ ههه
ویکتور ؛ چیشده
اون جسد زنده شده بود و مثل هیولا این و اون رو میخورد و بعدش جسد ۶ارو برد کنار بدن هیولا و اون هیولا رو زنده کرد
((ادامه دارد))
#هیولا_ها
پارت دو
جک ؛ از زندگی پشیمونم
ویکتور : یکی از اینا پدرمو کشته؟
آن : حححرفشو ن.نز.ن خ.یل. ترسناکه
پنجره ها بسته شدو روکش فلزی روشون اومد . چراغ ها قرمز شد و یک کمد باز شد که پر سلاح بود
چارمی: اون تیربار مال منه(تیر بار رو برداشت)
همه ریختن سر کمد و سلاح برداشتن
آن یه تیر کمون بهش رسید
ویکتور اسنایپ برداشت
استیو یه سلاح پلاسمایی برداشت
الکس کلت برداشت
و آخر از همه جک متوجه شد بهش شمشیر رسید که یک عینک داشت
جک: شانسو عینکشو بزنم
جک عینک رو زد به چشمش و بعد معلوم شد عینک میتونه جایی هر موجودی رو نشون بده . شمشیر هم قدرت های جالبی داشن
جک : بدک نیست . باید زنده بمونیم بریم
ویکتور :کی تورو رئیس کرده
جک :خودم
استیو: اینا مهم نیست بریم
راه میوفتن و میرن
جک : اینجا اتاق امن داره
الکس :چطور مگه
جک :اینجا نوشته
مسیر نقشه رو دنبال کردن ولی دیدن که...
جک : وایسید
استیو :چرا
ویکتور: ول کنید برید
ویکتور رفت تو اتاق و دید پر جسدهای سرباز هاس و یه هیولا اونجاس
پرید سمت ویکتور چارمی با تیر بار هیولا رو زد و استیو با سلاحش اون رو کشت
جک: عینکم یا با حرارت جای اینا رو نشون میده
ویکتور : باشه تو رئیس باش
جک : بریم
آخرای مسیر ...
جک : امنه
میرن تو میبینن یه مجسمه ی خونی اونجاس
جک : عجب ... بریم
پشتشون رو کردن به مجسمه و ....
الکس :کککممممک