در سرما و شلوغی دستم را بگیر ، آن غریبی ام که در تمنای آغوشِ وطن میان جنگ و غربت شکسته ، اما ایستاده ..
در آن روزگار بالاتر از سیاهی ، پایین تر از دو رنگی و کمرنگ تر از عاشقی ، رنگی نبود .
عشق چه ارزشی دارد ؛
وقتی کسی را درست زمانی که بیشتر
از همیشه به تو نیاز دارد رها کنی ؟