به نام او؛
وارد کافه خلوت مارسی شد و به سمت دنجترین قسمت آن حرکت کرد...شاید این کافه تنها جایی بود که حال ناپلئون را خوب می کرد!
مردجوانی که ظاهراً کارشون کافه بود نزدیک شد.... ناپلئون قبل از اینکه گارسون سوالش را بپرسد گفت:«یک شراب قرمز فقط!»
مرد جوان بی حرف از او دور شد.
سیگاری از پاکت خارج کرد و آن را بین لبهایش قرارداد، آن را با فندکی که اوژنیاش فراموش کرده بود روشن کرد و پک عمیقی از آن کشید که دود غلیظ سیگار کل ریشههایش را فراگرفت...سرفهای کرد،چند روزی بود که به دود سیگار حساس شده بود ولی اهمیتی نداد و پک دیگر را عمیق تر کشید.
گارسون با لیوانی شراب به سمتش آمد و با کمال احترام لیوان را روی میز قرار داد و دور شد.
از پنجرهی بزرگ کافه به بیرون خیره شد....حتی هوای مارسی هم مانند ناپلئون غمگین شده بود!
+از وقتی آمدی هوای مارسی ابری شد...عادتا همیشه هوای اینجا آفتابی بود!
ناپلئون با شنیدن صدایی که ماهها از آن محروم شده بود برای یک لحظه قلبش تپش را فراموش کرد.
سر خود را با ترس بلند کرد و چشمانش را به چشمان پسری که بخاطر او شکسته بود قفل کرد و تنها یک سوال ذهنش را درگیر کرده بود...
«ایا اوژنیاش هنوز او را دوست دارد!؟»
با قلم ناپلئون بناپارت
لمس کن کلماتی را
که برایت می نویسم
تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست…
تا بدانی نبودنت آزارم می دهد…
لمس کن نوشته هایی را
که لمس ناشدنیست و عریان…
که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد
لمس کن گونه هایم را
که خیس اشک است و پر شیار…
لمس کن لحظه هایم را…
تویی که می دانی من چگونه
عاشقت هستم٬
لمس کن این با تو نبودن ها را
لمس کن…
همیشه عاشقت میمانم
دوستت دارم ای بهترین بهانه ام
ناپلئون راست میگفت
تجربہ قشنگـے بودی ، تـو..زندگـی بـودی
فـرق مـا هم همیـن بـود، لحظہهایی کـہ براے تـو فقط زیبـا بـودن، نفسهاے من بود. تموم قلبم توے وجودت جا موند و تـو قرارہ به عنوان خاطره ازشون یاد کنے.
راز نعنـاع بودنش هم شـاید همین بـود.. روحش رو بـه درد فروخت امـا درد شـد کل وجودش، و حرف شـد حلقـہ دور سکوتش
─امـا اون باز عاشـق بـرف بود
حتی اگـہ دیگـہ بـرف نمےبارید..
چرا بعد رفتنت حس بدی دارم لعنتی چرا حس یک شراب که هنوز نرسیده بهم دست میده چرا حس یک انسان تشنه به محبت بهم دست میده تشنه محبت هر انسان نه فقط تو چرا بهم حس یک برنده و بازنده دست میده چرا بعد رفتند این حس ها روبهم دست میده چرا تو برام مانند یک میوه ممنوعه ای چرا باید اونی که برام ممنوعه و غیر قابل دسترس باشد تو باشی ولی میدونی من با این همه ممنوعه ایت بازهم دوست دارم شاید مسخرست و شاید تحقیر امیز باشد که هنوز دوستت دارم اما میدونی چی تو برام جذاب همین ممنوعیت ها ممنوعیت ها ادمو میسازه
دیگران از چه زیبایی حرف میزدنند و دیگران از چه جذابیت حرف میزدند و دیگران از چه دوست داشتن سخن میگفتند وقتی او قلبی نداشت و روحی نداشت و محبتی نداشت که به کسی دیگریی او فقط یک نفر رو بلد بود او فقط عاشق یک نفر بود درست است که او در حقش بی معرفتی کرده و او را از یاد برد ولی این که تقصیر ان نبود اون کالا رو پیش او امانت نگذاشته که بتواند دوباره ان را تهیه کند او قلب و ذهنش و روحش را پیش او جا گذاشته بود او نمیتوانست فراموشش کند نمیتوانست رهایش کند چطور ان نگاه و ان لبخند و ان جور حرف زدند رافراموش میکرد
سیگارش در بین لباش درحال سوختن بود اما او او غرق افکارش بود افکاریی که ان را بیاد او می انداخت یاد خاطراتی که به شیرینی قند و با خود مرور میکرد به حرف هایی همیشه خاطرات درد آور نیست بلکه برخی موقع ها این خاطرات لنقد شیرین و دلنشین هستند که ادم رو استوار نگه میداره و توان ادامه دادن بهش میدهد و او را تشویق به دیدن ان میکند آریی او در سر خود فکر ملاقات دوباره با او را میپروارند انقد در افکار و خاطرات دفن شده او را تکرار کرد که متوجه سوختن سیگار میان لب هایش نشد و زمانی به خود اومد که خال سرخ سیگار بر دستش افتاد و با سوزش کوچک و با درد کمتر از روحش گفت :کاش بجایی این سیگار لب هایی تو رویی لباهام بود رز سیاه :)