「 دنیایخیالیمن 」
𓆩 𝙎𝙃𝘼𝘽 𝘼𝙆𝙃𝘼𝙍 𓆪 ╭───────────•◈•──────────╮ | ✦ #شـــب_آخــــر ✦ | ✦ #فصل_2 ✦ ✦ #pA
𓆩 𝙎𝙃𝘼𝘽 𝘼𝙆𝙃𝘼𝙍 𓆪
╭───────────•◈•──────────╮
| ✦ #شـــب_آخــــر ✦
| ✦ #فصل_2 ✦
✦ #pArT_95 ✦ |
╰───────────•◈•──────────╯
𝗠𝗼𝗵𝗮𝗺𝗺𝗮𝗱🦋:
همونطور که مهرسا بغلم بود با قدم های بلند کنار مبینا قرار گرفتم
من: مبینا خانم؟دلبرم؟
توجهی نکرد، انتظار میرفت.
من: خانم خوشگله؟
مبینا: زرتو بزن.
دستی به موهاش کشیدم
من: دختر قشنگم چه طرز حرف زدنه؟
مبینا: چون تو آدم نیستی که بخوام مثل آدم باهات حرف بزنم.
من: من که میدونم دردت چیه هرچقدر بگم کارام طول کشید باور نمیکنی، بیا یه چک بزن زیر گوش من دلت خنک شه
از خدا خواسته سریع باهام چشم تو چشم شد و سیلی محکمی نوش جانم کرد
مهرسا: هینن، مامانی چلا زدیش؟
من: خب بانو دلتون خنک شد؟ یا خم شم کف پاتونو ببوسم؟
جوابی نداد
من: پشت چشم نازک میکنی؟ توان تاوانشو داری لیدی؟
کمی Lب هاش به قصد خنده کش اومد اما نخندید
من: بخند دیگه !
لبخندی که زد نشون تموم شدن قهرش بود
دست چپم که مهرسا بود، با دست راستم تو آغوش کشیدمش
من: نبینم دیگه ناراحت بشی ازم دختر
ادامه دارد..!
┈┈┈┈••✧✦✧••┈┈┈┈
「 دنیایخیالیمن 」
𝐇𝐚𝐩𝐩𝐲 𝟐𝟒𝟔 𝐦𝐞𝐦𝐛𝐞𝐫𝐬 🦢🤍. #یادگاری
𝐇𝐚𝐩𝐩𝐲 𝟐𝟓𝟎 𝐦𝐞𝐦𝐛𝐞𝐫𝐬 🦢🤍.
#یادگاری
┈┈┈┈••✰ᯓ #شعر ᯓ✰••┈┈┈┈
ترا دیدم و یوسف را شنیدم
؛
شنیدن کی بود مانند دیدن
┈┈┈┈••✰ᯓ جامی ᯓ✰••┈┈┈┈
「 دنیایخیالیمن 」
𓆩 𝙎𝙃𝘼𝘽 𝘼𝙆𝙃𝘼𝙍 𓆪 ╭───────────•◈•──────────╮ | ✦ #شـــب_آخــــر ✦ | ✦ #فصل_2 ✦ ✦ #pA
𓆩 𝙎𝙃𝘼𝘽 𝘼𝙆𝙃𝘼𝙍 𓆪
╭───────────•◈•──────────╮
| ✦ #شـــب_آخــــر ✦
| ✦ #فصل_2 ✦
✦ #pArT_96 ✦ |
╰───────────•◈•──────────╯
𝗠𝗼𝗵𝗮𝗺𝗺𝗮𝗱🦋:
دوباره جیغ بلندی از مهرسا بلند شد
من: گوشم کر شد بچه!
مهرسا: بابایی؟
من: جونم؟
مهرسا: آشتی کلدین؟
اینبار قبل از من مبینا جواب داد:
مبینا: مگه قهر بودیم دخترم؟
مهرسا: نبودین؟
مبینا: نه
مهرسا برای بار سوم جیغ بلندی کشید
مهرسا: آخجون!! دعوا نمیتُنید.
من: پدرسوخته مگه هرروز جنگه اینجا؟!
"ایش" کشیده ای گفت و از بغلم پایین اومد و بلافاصله دوید سمت اتاقش .
مبینا محکم تر از قبل تو صورتم وایساد
مبینا: خب چه خبر؟
من: سلامتیت
مبینا: ها کن!
شروع شد، آخه زن حسابی یکم اعتماد کن!
پوف..
مبینا: پوف نکش ها کن.
من: مبینا جانم به خدا تو شرکت بودم!
مبینا: باشه.
این باشه از صد تا فحش بدتره؛ الان قهر میکنه راهشو میگیره و میره.
همین اتفاق هم افتاد
من: آخه زن حسابی تا حلقم وایساده بودی تو صورتم بویی میومد میفهمیدی نیاز به ها نبود اصلا
از همون فاصله بلند گفت:
مبینا: تا اطلاع ثانوی قهرم!
پوف کلافه ای کشیدم و خودمو روی کاناپه ولو کردم
ادامه دارد..!
┈┈┈┈••✧✦✧••┈┈┈┈
هدایت شده از 𝒓𝒐𝒎𝒂𝒏 𝒂𝒌𝒉𝒂𝒓𝒊𝒏 𝒅𝒊𝒅𝒂𝒓🖤
رمان آخرین دیدار!
ژانر:غمگین،درام
باحضور:حامیم
_
ملیکا:چقدر بزرگ شده بود،چشماش،موهاش غیر قابل توصیف بودن
_
یاسی:تا دیر نشده بهش بگین،اون بعدا حرفتونو قبول نمیکنه
_
ماهور:چرا منو گزاشتین تو اون خرابه؟چرا؟چرا نزاشتین با ناز و نوازش بزرگ بشم؟میدونین انقدر منتظر موندم تا برگردین؟؟
_
حامی:تنهامون نزار!
_
ب قلمِ حسنا بانو!
برای ادامه رمان جوین بده چنل زیر:
@Roman_haamim
هدایت شده از 🌒𝓶𝓪𝓱 𝓺𝓪𝓼𝓱𝓪𝓷𝓰𝓪𝓶🌒
کم از عدد ۲ بدم میاد، حالا همشم گیر کردیم روی ۲😑
*حالا کم نشیننننن😂✋ برین بالا😂