eitaa logo
「 دنیای‌خیالی‌من 」
248 دنبال‌کننده
59 عکس
17 ویدیو
0 فایل
بـه دنـیـای قـصـه‌هـای خـاص خـوش اومـدی نـوشـتـن، فـقـط نـوشـتـن نـیـسـت ایـنـجـا شـروع یـک مـاجـراسـت… 𝐒𝐭𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟒𝟎𝟑 / 𝟎𝟗 / 𝟎𝟒 🦢🤍
مشاهده در ایتا
دانلود
「 دنیای‌خیالی‌من 」
𓆩 𝙎𝙃𝘼𝘽 𝘼𝙆𝙃𝘼𝙍 𓆪 ╭───────────•◈•──────────╮ | ✦ #شـــب_آخــــر ✦ | ✦ #فصل_2 ✦ ✦ #pA
𓆩 𝙎𝙃𝘼𝘽 𝘼𝙆𝙃𝘼𝙍 𓆪 ╭───────────•◈•──────────╮ | ✦ ✦ | ✦ ✦ ✦ ✦ | ╰───────────•◈•──────────╯ 𝗠𝗼𝗵𝗮𝗺𝗺𝗮𝗱🦋: همون‌طور که مهرسا بغلم بود با قدم های بلند کنار مبینا قرار گرفتم من: مبینا خانم؟دلبرم؟ توجهی نکرد، انتظار میرفت. من: خانم خوشگله؟ مبینا: زرتو بزن. دستی به موهاش کشیدم من: دختر قشنگم چه طرز حرف زدنه؟ مبینا: چون تو آدم نیستی که بخوام مثل آدم باهات حرف بزنم. من: من که میدونم دردت چیه هرچقدر بگم کارام طول کشید باور نمیکنی، بیا یه چک بزن زیر گوش من دلت خنک شه از خدا خواسته سریع باهام چشم تو چشم شد و سیلی محکمی نوش جانم کرد مهرسا: هینن، مامانی چلا زدیش؟ من: خب بانو دلتون خنک شد؟ یا خم شم کف پاتونو ببوسم؟ جوابی نداد من: پشت چشم نازک میکنی؟ توان تاوانشو داری لیدی؟ کمی Lب هاش به قصد خنده کش اومد اما نخندید من: بخند دیگه ! لبخندی که زد نشون تموم شدن قهرش بود دست چپم که مهرسا بود، با دست راستم تو آغوش کشیدمش من: نبینم دیگه ناراحت بشی ازم دختر ادامه دارد..! ┈┈┈┈••✧✦✧••┈┈┈┈
پارت نود و پنجم تقدیم نگاهتون؛) 💘
دو رویی این دو بشر صد از صد 💯😂
┈┈┈┈••✰ᯓ ᯓ✰••┈┈┈┈ ترا دیدم و یوسف را شنیدم ؛ شنیدن کی بود مانند دیدن ┈┈┈┈••✰ᯓ جامی ᯓ✰••┈┈┈┈
「 دنیای‌خیالی‌من 」
𓆩 𝙎𝙃𝘼𝘽 𝘼𝙆𝙃𝘼𝙍 𓆪 ╭───────────•◈•──────────╮ | ✦ #شـــب_آخــــر ✦ | ✦ #فصل_2 ✦ ✦ #pA
𓆩 𝙎𝙃𝘼𝘽 𝘼𝙆𝙃𝘼𝙍 𓆪 ╭───────────•◈•──────────╮ | ✦ ✦ | ✦ ✦ ✦ ✦ | ╰───────────•◈•──────────╯ 𝗠𝗼𝗵𝗮𝗺𝗺𝗮𝗱🦋: دوباره جیغ بلندی از مهرسا بلند شد من: گوشم کر شد بچه! مهرسا: بابایی؟ من: جونم؟ مهرسا: آشتی کلدین؟ این‌بار قبل از من مبینا جواب داد: مبینا: مگه قهر بودیم دخترم؟ مهرسا: نبودین؟ مبینا: نه مهرسا برای بار سوم جیغ بلندی کشید مهرسا: آخ‌جون!! دعوا نمیتُنید. من: پدرسوخته مگه هرروز جنگه اینجا؟! "ایش" کشیده ای گفت و از بغلم پایین اومد و بلافاصله دوید سمت اتاقش . مبینا محکم تر از قبل تو صورتم وایساد مبینا: خب چه خبر؟ من: سلامتیت مبینا: ها کن! شروع شد، آخه زن حسابی یکم اعتماد کن! پوف.. مبینا: پوف نکش ها کن. من: مبینا جانم به خدا تو شرکت بودم! مبینا: باشه. این باشه از صد تا فحش بدتره؛ الان قهر میکنه راهشو میگیره و میره. همین اتفاق هم افتاد من: آخه زن حسابی تا حلقم وایساده بودی تو صورتم بویی میومد میفهمیدی نیاز به ها نبود اصلا از همون فاصله بلند گفت: مبینا: تا اطلاع ثانوی قهرم! پوف کلافه ای کشیدم و خودمو روی کاناپه ولو کردم ادامه دارد..! ┈┈┈┈••✧✦✧••┈┈┈┈
پارت نود و ششم تقدیم نگاهتون؛) 💘
ببخشید اگه بد موقع فور دادم 🙏🏻:))
رمان آخرین دیدار! ژانر:غمگین،درام باحضور:حامیم _ ملیکا:چقدر بزرگ شده بود،چشماش،موهاش غیر قابل توصیف بودن _ یاسی:تا دیر نشده بهش بگین،اون بعدا حرفتونو قبول نمیکنه _ ماهور:چرا منو گزاشتین تو اون خرابه؟چرا؟چرا نزاشتین با ناز و نوازش بزرگ بشم؟میدونین انقدر منتظر موندم تا برگردین؟؟ _ حامی:تنهامون نزار! _ ب قلمِ حسنا بانو! برای ادامه رمان جوین بده چنل زیر: @Roman_haamim
کم از عدد ۲ بدم میاد، حالا همشم گیر کردیم روی ۲😑 *حالا کم نشیننننن😂✋ برین بالا😂