من:یوهووووو اخرین امتحانمم دادم تموم شد....
کتاب زبان:عزیزم...منو که یادت نرفته،کل تابستون قراره گند بزنم بهت همونطور که ۷ ساله نمیزارم نفس بکشییییی😭😭
موندم چطوری میخواد تو 8 دقیقه از 11 نفر امتحان بگیره...بس کن عزیزمممم بس کن خواهرمممم تروخدا بگو برا جلسه بعد میندازی من یه نفس عمیقققققققققق بکشممم
داشتم فکر میکردم چقدر زود میگذره،چقدر همچیز زود عادی و عوض میشه...
انگار همین دیروز بود که ارد و اب و رنگ خوراکی قاطی میکردیم با بالشت مغازه میساختیم و شیرینی فروشی راه مینداختیم...
همین دیروز بود که با حدیث و یکتا رفیق شدم و دنیام رنگ و بوی جدیدی گرفت....
همین دیروز بود که استعدادم رو کشف کردم و پا به دنیای بی انتهای رسانه گذاشتم...
همین دیروز بود که بالای کمد لای پتو تشک ها قایم میشدیم.
همین دیروز بود که توی موکب خدمت میکردم....
انگار همین دیروز بود که نقش حضرت زینب رو تمرین میکردم....
یه بنده خدایی ۲ ساعته داره با دست خطِ سَمش و پینتر ور میره تا شاید بتونه یه لوگو بزنه....