eitaa logo
عــشــق اجــبــارے❤️‍🩹
115 دنبال‌کننده
711 عکس
774 ویدیو
1 فایل
༺In the name off god༻ °عشق اجباری° •فصل اول~درحال پارت گذاری• برای ارتباط: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k77m62&btn=ماه.من🌙
مشاهده در ایتا
دانلود
𝒾𝓃 𝓉ℎℯ 𝓃𝒶𝓂ℯ ℴ𝒻 ℊℴ𝒹 [بابا میفهمی چی میگی؟ من دخترتم] [پرنسس بابا نمی‌خواد بیدار بشه] [ازت متنفرم] [باورم نمیشه بعد از مدتها پیداش شده که منو مجبور به این ازدواج اجباری کنه] [مهم حس منه] [جایی تشریف میبرین مادمازل؟] [توروخدا چشماتو باز کن یکی زنگ بزنه اورژانس] [نمیخوام این بچه بختش مثل من بشه] [دِ آخه چرا با چشمات اینجوری میکنی زیبایی یه دختر به چشماشه:)) ] [ببخشید شما؟] [تو هر کاری کنی من پشتتم پناهم] [من رفیق شوهرتم؛شروین] [ستاره من نمیتونم اینجوری دووم بیارم همین امشب فرار میکنم] [ذهنم خیلی درگیر بود بعد از مدتها چرا پیداش شده] [پناه خانوم بیدار نمی شی] [اگر اذیتش کنی دیگه نه من نه تو حامی فهمیدی؟ اونم مثل تو مجبوره بفهم] .............. گاهی وقتا زندگی اونجوری که ما انتظار داریم پیش نمیره؛ انگار نقشه‌ها به هم می‌ریزند تا مسیرهای تازه‌ای جلوی پایمان باز شود. در این لحظات، به جای جنگیدن با واقعیت، بهتر است یاد بگیریم با جریان اتفاقات همراه شویم. شاید این «نشدن‌ها»، نه یک پایان، که دعوتی باشند برای کشفِ چیزی بزرگ‌تر از آن‌چه تا امروز تصور می‌کردیم. گاهی بهترین اتفاق‌ها، دقیقاً همان‌هایی هستند که برایشان برنامه‌ای نداشتیم. <<به جمع مون اضافه شو و خونوادمونو بزرگتر کن مهربون🤍>> چنل: https://eitaa.com/my_moone
حامی صالحی سن:26 شغل:رئیس شرکت دارو سازی شخصیت:جدی،احساسی پسر حمید،رفیق شروین
پناه احمدی سن:24 شغل:دانشجو رشته پزشکی شخصیت:مهربون،احساسی دختر محمد،رفیق ستاره
شروین حاجی پور سن:27 شغل:مدیر شرکت دارو سازی شخصیت:مهربون،شوخ طبع رفیق حامی
ستاره زارع سن:24 شغل:دانشجو رشته پزشکی شخصیت:مهربون،شوخ طبع رفیق پناه
❤️‍🩹 + با صدای آلارم گوشی از خواب پریدم. امروز کلاسای مهمی داشتم و اصلاً نمی‌شد خواب بمونم. چشمامو با زور باز کردم و نیم‌خیز شدم. نور اتاق درست می‌زد تو صورتم و حسابی کلافه‌ام می‌کرد. با کلی غر و نق، خودمو کشوندم سمت دستشویی. وقتی توی آینه به قیافه‌ام نگاه کردم، خودمم از خودم ترسیدم! چشمای پف‌کرده، موهای به‌هم‌ریخته... معلوم بود دیشب تا صبح بیدار بودم و درس می‌خوندم. یه آب سرد زدم به صورتم که یه کم سر حال بیام و زیر لب با خودم گفتم: پناه، دختر، آبروداری کن... امروزو خراب نکن. از دستشویی اومدم بیرون و رفتم تو سالن که ستاره رو دیدم، مثل همیشه مشغول آشپزی بود. اینم از اون آدمایی بود که انگار از خواب هم زودتر بیدار می‌شد! ما دیشب باهم درس خوندیم، حتی من زودتر خوابیدم، ولی نمی‌دونم این چجوری بود که همیشه از من زودتر آماده می‌شد. ستاره بدون اینکه برگرده نگاهم کنه گفت: —کجا سیر می‌کنی؟ بخور دیگه، الان دیر میشه. لبخند کمرنگی زدم و جواب دادم: +ها؟آها... مرسی. مثل همیشه، صبحونه‌مونو توی خونه مجردیِ نقلی‌مون خوردیم. از بچگی ستاره دوستم بود... یجورایی همبازی بچگیم هم حساب می‌شد. بعد از اینکه اون بابای... نه... استغفرالله... بعد از اینکه بابام ولم کرد و رفت، ستاره شد تنها آدمی که برام موند. تنها کسی که هنوز بود... و تنهام نذاشت. هنوز توی فکر بودم که صدای اس‌ام‌اس گوشی‌م اومد. گوشی رو برداشتم و نوتیف رو نگاه کردم. از طرف عموم بود... با خودم گفتم: بعد از این همه سال که یه خبر ازم نداشت، یهو چی شده یادش افتاده منم؟ پیامشو باز کردم: «امروز بعد از کلاست بیا اینجا. مهمه.» اخمام رفت تو هم. گوشی رو برداشتم و شماره‌شو گرفتم. بعد از دو بوق جواب داد. —الو؟ +الو... سلام. —سلام. پیاممو دیدی؟ +بله... چرا باید بیام؟ — پشت تلفن نمیشه، بیا اینجا می‌گم. راستی... پدرت هم اینجاست. همین جمله کافی بود که دلم بریزه پایین. انگار یه چیزی توی دلم شکست. بعد از این همه سال... یعنی قراره دوباره ببینمش؟ صدای ستاره منو از فکر درآورد. —کی بود؟ +ها؟ —خوبی؟ میگم کی بود اینقدر بهم ریختی. با بغضی که به زور قورتش می‌دادم گفتم: +عـ... عمو...م —عموت؟ سرمو پایین انداختم و با صدایی که می‌لرزید گفتم: +ستاره... —جونم، بگو دیگه، جون به لبم کردی. نفسمو با سختی بیرون دادم و گفتم: +بـ... بابام... بابام برگشته. ستاره چند لحظه ساکت موند، بعد با تعجب گفت: —چی؟ چی میگی؟ مطمئنی پناه؟ شاید اشتباهی شده. با بغض سرمو تکون دادم: +نه... نشده. بعد از کلاس باید برم خونه عموم... انگار اونجاست. ستاره آهی کشید و گفت: —هوفف... چی بگم دختر... می‌خوای منم باهات بیام؟ +نه، خودم میرم. —الان که دیرمون میشه، پاشو بپوش بریم. رفتم تو اتاقم، یه مشت آب سرد زدم به صورتم و چند لحظه همون‌جا وایسادم. چرا برگشته؟ بعد از این همه سال؟یعنی اومده که بمونه؟ این آدم هیچ‌وقت خیرش به من نرسیده... حالا چرا باید دوباره سر و کله‌ش پیدا بشه؟ خدا می‌دونه این‌بار دیگه چی تو سرشه. لباسمو پوشیدم و با صدای ستاره که صدام می‌زد، رفتم پایین. رشته‌مون فرق داشت، ولی امروز بیشتر کلاسامون با هم بود. ستاره نگاهم کرد و پرسید: —تا کی کلاس داری؟ +یازده. —من ده کلاسام تمومه. می‌مونم کافه روبه‌روی دانشگاه، بعد باهم می‌ریم. +من باید برم خونه عموم. —من می‌برمت دیگه. لبخند کم‌رنگی زدم و گفتم: +باشه، مرسی 🤍 بریم... ادامه داره... نویسنده: Roksana🎀