eitaa logo
عــشــق اجــبــارے❤️‍🩹
115 دنبال‌کننده
711 عکس
774 ویدیو
1 فایل
༺In the name off god༻ °عشق اجباری° •فصل اول~درحال پارت گذاری• برای ارتباط: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k77m62&btn=ماه.من🌙
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/my_moone/3860 نه نه نه اشتباه نکن این مهلا دوست من من چون خیلی از بیلی آیلیش رو دوست دارم و آهنگ هاش رو گوش میدم و قیافه ام شبیه بیلی ایلیش و اتفاقا مهام هم همون جوری کردم و صدام شبیه ش مهلا بهم لقب بیلی کوچولو رو داده 🤍✨ درکش سخته🦦😂
دوس نداری پارت بدی؟ 🤍✨ ببین پارتارو نوشتم ویرایشم دادم ولی هرکاری میکنم انگار یچیزی‌ با یچیزی همخونی نداره قشنگ نشده🗿
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
00:00 هر شب همین موقع که میشه دل من پیشه توعه❤️‍🩹
هدایت شده از NOHAM✨
پست جدید آقای حاجی پور
https://eitaa.com/my_moone/3893 تو هرچی بنویسی قشنگه عسیسم🫂 ♧مهییی♤ 🤍✨ قربونت🎀
بپارتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت😐😑 🤍✨ اون تیکشو در بیارم میزارم🌙
رکسانا میخام ببینم خوب میشناسمت یا نه استیکر های مورد علاقه ت: 😐🤍 💃 🔪🗿🦦 🤍✨ ✨اینم هست وگرنه تقریبا درسته🤌🏻😂
عــشــق اجــبــارے❤️‍🩹
#عشق‌_اجبارے❤️‍🩹 #فصل‌اول_پارت‌اول #پناه + با صدای آلارم گوشی از خواب پریدم. امروز کلاسای مهمی دا
❤️‍🩹 وارد فضای دانشگاه شدیم. هر کسی یه طرفی مشغول خودش بود. از حراست رد شدیم و رفتیم سمت کلاس، همون جای همیشه‌مون نشستیم و منتظر موندیم استاد بیاد. چند دقیقه بعد، استاد وارد کلاس شد و مثل همیشه درس رو شروع کرد. ولی من؟ اصلاً حواسم به حرفاش نبود... ذهنم فقط درگیر حرف‌های عمو بود. خیلی وقت بود این همه فکر و خیال نداشتم. چرا بعد از این همه سال یهو پیداش شده بود؟ چی می‌خواست ازم؟ از هیچ‌کدوم از کلاسا هیچی نفهمیدم. انگار بدنم سر کلاس بود، ولی ذهنم یه جای دیگه پرسه می‌زد. وقتی به خودم اومدم که یکی از بچه‌ها دستش رو جلوی صورتم تکون می‌داد. — کجایی دختر؟ همه رفتن. + اِ... الان میام. با بی‌حوصلگی کتابامو جمع کردم و گذاشتم تو کیفم، بعد رفتم سمت کافه‌ای که روبه‌روی مدرسه بود. ستاره منتظرم نشسته بود. سمتش رفتم و روی صندلی نشستم. همین که گوشی‌مو برداشتم، نوتیفی اومد و نگاهم افتاد به صفحه. عموئه... لوکیشن فرستاده بود. کلافه شدم. واقعاً چی ازم می‌خواست؟ چرا بعد از این همه سال پیداش شده بود؟ مگه کم بود که کل زندگیمونو تو قمار باخته بود؟ حالا خدا می‌دونه دیگه چه نقشه‌ای تو سرشه... 😤 برای اینکه یه کم از این همه فکر و کلافگی دربیام، یه شات قهوه سفارش دادم. بعد از خوردنش، از کافه زدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و به سمت لوکیشنی که عمو فرستاده بود راه افتادیم. چند دقیقه بعد رسیدیم جلوی یه عمارت بزرگ. خیلی هم تعجب نکردم. عمو اینا پولدار بودن... اونم از اون پولدارای حسابی. ما هم بد نبودیم، ولی بابام همه‌چی رو تو قمار باخت و بعدشم رفت لندن که همون‌جا به کثافت‌کاری‌هاش ادامه بده... به ستاره گفتم تو ماشین بمونه. خودم رفتم سمت در عمارت. زنگ رو زدم که با صدای تیکی در باز شد. وارد حیاط عمارت شدم. حیاطش واقعاً قشنگ بود... همه‌جا پر از درختای میوه و گل بود، و ایوون هم با گل‌های رنگی تزئین شده بود. فقط یه چیز خیلی توجهمو جلب کرد؛ یه قسمت، انگار تراس یکی از اتاق‌ها، کلاً با گل‌های سفید پوشیده شده بود. همون قسمت بیشتر از بقیه رفت تو چشمم... دارم همین‌طور دور و بر رو نگاه می‌کردم که رسیدم به در ورودی. در باز شد و یه زن نسبتاً مسن، با یه لبخند مهربون، در رو برام باز کرد. زهرا:سلام دخترم، خوش اومدی. +مرسی🤍 زهرا:داخل منتظرتونن. با اشاره‌ی اون، وارد سالن شدم... که با کسی که دیدم، خشکم زد... ادامه دارد... نویسنده: Roksana 🎀