https://eitaa.com/my_moone/3893
تو هرچی بنویسی قشنگه عسیسم🫂
♧مهییی♤
🤍✨
قربونت🎀
رکسانا میخام ببینم خوب میشناسمت یا نه
استیکر های مورد علاقه ت:
😐🤍 💃 🔪🗿🦦
🤍✨
✨اینم هست وگرنه تقریبا درسته🤌🏻😂
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
#عشق_اجبارے❤️🩹 #فصلاول_پارتاول #پناه + با صدای آلارم گوشی از خواب پریدم. امروز کلاسای مهمی دا
#عشقاجبارے❤️🩹
#فصلاول_پارتدوم
#پناه
وارد فضای دانشگاه شدیم.
هر کسی یه طرفی مشغول خودش بود. از حراست رد شدیم و رفتیم سمت کلاس، همون جای همیشهمون نشستیم و منتظر موندیم استاد بیاد.
چند دقیقه بعد، استاد وارد کلاس شد و مثل همیشه درس رو شروع کرد.
ولی من؟
اصلاً حواسم به حرفاش نبود...
ذهنم فقط درگیر حرفهای عمو بود.
خیلی وقت بود این همه فکر و خیال نداشتم.
چرا بعد از این همه سال یهو پیداش شده بود؟
چی میخواست ازم؟
از هیچکدوم از کلاسا هیچی نفهمیدم.
انگار بدنم سر کلاس بود، ولی ذهنم یه جای دیگه پرسه میزد.
وقتی به خودم اومدم که یکی از بچهها دستش رو جلوی صورتم تکون میداد.
— کجایی دختر؟ همه رفتن.
+ اِ... الان میام.
با بیحوصلگی کتابامو جمع کردم و گذاشتم تو کیفم، بعد رفتم سمت کافهای که روبهروی مدرسه بود.
ستاره منتظرم نشسته بود.
سمتش رفتم و روی صندلی نشستم.
همین که گوشیمو برداشتم، نوتیفی اومد و نگاهم افتاد به صفحه.
عموئه... لوکیشن فرستاده بود.
کلافه شدم.
واقعاً چی ازم میخواست؟
چرا بعد از این همه سال پیداش شده بود؟
مگه کم بود که کل زندگیمونو تو قمار باخته بود؟
حالا خدا میدونه دیگه چه نقشهای تو سرشه... 😤
برای اینکه یه کم از این همه فکر و کلافگی دربیام، یه شات قهوه سفارش دادم.
بعد از خوردنش، از کافه زدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و به سمت لوکیشنی که عمو فرستاده بود راه افتادیم.
چند دقیقه بعد رسیدیم جلوی یه عمارت بزرگ.
خیلی هم تعجب نکردم.
عمو اینا پولدار بودن... اونم از اون پولدارای حسابی.
ما هم بد نبودیم، ولی بابام همهچی رو تو قمار باخت و بعدشم رفت لندن که همونجا به کثافتکاریهاش ادامه بده...
به ستاره گفتم تو ماشین بمونه.
خودم رفتم سمت در عمارت.
زنگ رو زدم که با صدای تیکی در باز شد.
وارد حیاط عمارت شدم.
حیاطش واقعاً قشنگ بود...
همهجا پر از درختای میوه و گل بود، و ایوون هم با گلهای رنگی تزئین شده بود.
فقط یه چیز خیلی توجهمو جلب کرد؛
یه قسمت، انگار تراس یکی از اتاقها، کلاً با گلهای سفید پوشیده شده بود.
همون قسمت بیشتر از بقیه رفت تو چشمم...
دارم همینطور دور و بر رو نگاه میکردم که رسیدم به در ورودی.
در باز شد و یه زن نسبتاً مسن، با یه لبخند مهربون، در رو برام باز کرد.
زهرا:سلام دخترم، خوش اومدی.
+مرسی🤍
زهرا:داخل منتظرتونن.
با اشارهی اون، وارد سالن شدم...
که با کسی که دیدم، خشکم زد...
ادامه دارد...
نویسنده: Roksana 🎀
هدایت شده از 𝕳𝖆𝖆𝖒𝖎𝖒 𖤐 𝕱𝖆𝖓 𝕻𝖆𝖌𝖊فور=عزل،پایان موقت
حامیم پستش رو پاک کرده 💔😭
✦ ──『 𝙁𝙖𝙣𝙃𝙖𝙖𝙢𝙞𝙢 』── ✦
🖤 𝙉𝙤 𝘾𝙤𝙥𝙮 🤍 𝙅𝙪𝙨𝙩 𝙁𝙤𝙧𝙬𝙖𝙧𝙙
💫 𝙅𝙤𝙞𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝘾𝙝𝙖𝙣𝙣𝙚𝙡
༺ 𝙈𝙖𝙣𝙗𝙖 ༻ اینستا
@Haamim13765
رکسانا این آیدی رو توی چنلم اد کن تمام دسترسی هاش هم باز کن بینم چنلم چی شده
_کیمیا_اصلی_
🤍✨
بعید میدونم همچین دسترسی داشته باشم ولی اوکی
https://eitaa.com/my_moone/3911 چنلمممممم فیلترر شده حیح چقدر بدید اصلا بدرک ایششششش
_کیمیا_اصلی_
🤍✨
من که گفتم🦦
میخوای یکی بزنم واست؟
چه مودی😂
https://eitaa.com/my_moone/3902
ارع میدونم خیلی گشتم تو استیکر های ناشناس نبود
🤍✨
پیش ماهه🦦