عــشــق اجــبــارے❤️🩹
#عشقاجبارے❤️🩹 #فصلاول_پارتدوم #پناه وارد فضای دانشگاه شدیم. هر کسی یه طرفی مشغول خودش بود. ا
#عشقاجبارے❤️🩹
#فصلاول_پارتسوم
#پناه
+او... اون بابام بود...
بعد از این همه سال، بالاخره دیده بودمش.
اما چقدر شکسته شده بود... چقدر پیرتر از چیزی بود که توی خاطرم مونده بود.
از روی مبل بلند شد و آروم سمتم اومد.
جوری بغلم کرد که انگار میترسید اگه منو محکم بگیره، یه بلایی سرم بیاد...
ولی من یه چیز دیگه انتظار داشتم.
انتظار داشتم چشمهاشم مثل کاراش، از دلتنگی پر باشه...
اما نبود.
حتی یه ذره، فقط یه ذره احساس توی نگاهش پیدا نمیکردم.
انگار داشت تظاهر میکرد که دلتنگمه...
برعکسِ من...
منی که همیشه فکر میکردم ازش متنفرم، حالا چشمام پر از اشک شده بود.
نگاهم رفت سمت عمو...
اون طرف سالن، با همون حالت همیشگی و پوکر فیسش، داشت بهمون نگاه میکرد.
همونجا فهمیدم یه چیزی هست...
یه حرفی دارن که میخوان بزنن.
ولی من چیزی نگفتم، فقط صبر کردم خودشون شروع کنن.
بابام از بغلم جدا شد و با صدایی که سعی میکرد آروم باشه، گفت:
—چقدر بزرگ شدی دخترم...
چقدر هم خوشگلتر شدی.
+دلم واست تنگ شده بود...🥲
—منم دخترم... منم.
بیا، بیا بشین، باید با هم حرف بزنیم.
+نشستم.
روبهروى من، بابا و عمو حمید نشسته بودن.
از چهرهشون معلوم بود قراره یه خبری بهم بدن که اصلاً قرار نیست خوشم بیاد.
بابا یه نفس عمیق کشید و گفت:
—خب دخترم... تو هنوز ازدواج نکردی؟
+نـ...نه بابا، نکردم.
—خوبه.
+میشه قشنگتر توضیح بدی؟ من که هیچی نمیفهمم...
—ببین دخترم...میدونم بخاطر کارایی که کردم ازم بدت میاد، و شاید نتونی منو ببخشی...
+معلومه...
تو سرِ قمار، کل زندگیمونو به باد دادی...
ولی شرطمو که یادت هست، نه؟
—آره، یادمه.
ولی منم اومدم دقیقاً درباره همون موضوع باهات حرف بزنم.
+با این حرفش یهدفعه یه عالمه استرس ریخت توی جونم.
بابا ادامه داد:
—من توی لندن... همهچی رو باختم.
ولی خیلی چیزا هم به دست آوردم...
اما بخاطر طمع...
دخترم، منو ببخش...
من... مسـ/ـت بودم... حواسم سر جاش نبود...
+بابا نکنه...😨
—من متاسفم ولی...
ادامه دارد...
نویسنده:Roksana🎀
کی پارت بعدی رو میگی؟
تو انقدر دیر به دیر میدی که آدم قبلی
هارو یادش میره 😂🤦♀️
_-مهیی-_
🤍✨
یکم دیگه میدم
احتمالا از این به بعد سرم خلوت تره شاید روزی دوتا پارت بدم
ولی بازم قول نمیدم🦦
https://eitaa.com/my_moone/3940
مگه تابستون نی؟
🤍✨
این عکس یا واسه قبله یا رفته خارج از کشور🦦
هنوز مشخص نیست🤷🏻♀
https://eitaa.com/my_moone/3932
خب کیممم🗿
🤍✨
کسی که بدون اجازه از استیکرم استفاده میکنه🦦
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
#عشقاجبارے❤️🩹 #فصلاول_پارتسوم #پناه +او... اون بابام بود... بعد از این همه سال، بالاخره دی
#عشقاجبارے❤️🩹
#فصلاول_پارتچهارم
#پناه
+ ولی چی بابا؟ چیکار کردی؟
بابا سرش پایین بود. انگار نمیتونست توی چشمهام نگاه کنه. با صدایی که از تهش هزار تا شکست میبارید گفت:
— من... من تورو توی شرط باختم دخترم...
+ انگار یه لحظه همه چی دور سرم چرخید.
یعنی چی منو باختی؟
یعنی چی؟
باورم نمیشد. مغزم قبول نمیکرد چیزی که شنیدم واقعیه. یه دفعه کنترل خودمو از دست دادم و سمتش رفتم، اما قبل از اینکه بهش برسم، عمو حمید جلومو گرفت و منو روی مبل نشوند.
— بابات تورو به من باخته. باید با پسرم ازدواج کنی، دختر... فهمیدی؟ باید!
با حرف عمو، نگاهم ناخودآگاه رفت سمت بابا.
دلم میخواست بگم نه، دلم میخواست بگم اشتباه میکنی، دلم میخواست بگم بابای من این کارو نمیکنه...
ولی ته دلم خوب میدونستم که میتونه.
میدونستم از بابای من هر کاری برمیاد.
اشکام بیاختیار ریختن. هنوزم یه ذره امید داشتم که بابا بگه شوخیه، دروغه، اشتباه شنیدی...
ولی اون فقط ساکت بود.
هیچی نگفت.
+ بابا... بگو دروغه... بگو شوخیه... بگو من بعد از این همه مدت نیومدم که تو بخوای منو شوهر بدی...
— درسته. من این شرطو گذاشتم. چه بخوای چه نخوای باید انجامش بدی.
+ من هرگز همچین کاری نمیکنم.
— میکنی... چون من میگم.
بعد با عصبانیت ادامه داد:
— رو حرف پدرت حرف میزنی؟
از روی مبل بلند شدم و روبهروش وایسادم. اونم بلند شد. عمو حمید هم یه قدم اومد سمتم.
+ چه پدری؟!
تو داری از کدوم پدر حرف میزنی؟
همون که تو بچگی باعث شد آواره بشم؟
همون که هیچوقت کنارم نبود؟
همون که منو به خودش فروخت؟
— سعی نکن نظرم رو عوض کنی.
الانم آدرس خونتو روی این برگه بنویس. فردا شب عموت اینا میان خواستگاری.
+ بابا... من ازت یه چیز خواسته بودم.
گفته بودم سر من و زندگیم شرط نبند... نگفته بودم؟
— منم گفتم مست بودم. کاریه که شده. آدرس رو بده.
+ نمیدم!
یه دفعه نفهمیدم چی شد که فقط یه طرف صورتم آتیش گرفت.
باورم نمیشد...
دستش رو روم بلند کرده بود؟
ولی چرا تعجب کرده بودم؟
از پدری که منو فروخته بود، دیگه چه انتظاری داشتم؟
کولمو برداشتم که از عمارت بیرون بزنم، اما صدای بیرحمش دوباره توی سالن پیچید:
— آدرس رو بنویس... بعد هر قبرستونی که خواستی برو.
دستهام میلرزیدن.
با چشمای پر از اشک، آدرس رو نوشتم و از اون ساختمون لعنتی زدم بیرون.
همهاش اون یه جمله توی سرم میچرخید:
«کاریه که شده»
یه پوزخند تلخ زدم.
یعنی من انقدر براش بیارزش بودم که راحت با من شرط بسته بود؟
یعنی انقدر کوچیک بودم که حتی حاضر نشد جلوی عمو یه کلمه ازم دفاع کنه؟
رد سیلی هنوز روی صورتم میسوخت... انگار دستش هنوزم روش بود.
یعنی من باید با کسی ازدواج کنم که از بچگی فقط دو بار دیدمش؟
پسری که همیشه سرد و مغرور بود...
خدا میدونه حالا چه جور آدمی شده.
همینطور که صورتمو گرفته بودم و به بخت خودم لعنت میفرستادم، سمت ماشین رفتم و سوار شدم.
ستاره با دیدنم...
ادامه دارد...
نویسنده: Roksana🤍
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
#عشقاجبارے❤️🩹 #فصلاول_پارتچهارم #پناه + ولی چی بابا؟ چیکار کردی؟ بابا سرش پایین بود. انگار نم
یه حسی بهم میگه قراره از باباش متنفر شین!🦦🤷🏻♀
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k77m62&btn=ماه.من🌙
قشنگ معلومه پسرعموش حامیمه همونی که تو اتاقش پر گل رز سفید بود🗿😂😂
🤍✨
بعید میدونم🦦
به نقشه های من هیچ اعتمادی نیست😌🤷🏻♀