هدایت شده از نـگـهـبـانِنـور✨
اتحاد سین زني فندوم حامیم🤍
این پیام رو فور کنید چنلاتون تا قدرت فندومتون مشخص بشه:)
چنل برگزار کننده✨:
https://eitaa.com/Haamim1376_h
استوری های کیوان فیضی 🎀
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
تازه نشر🤍 برای:1404/10/5
واییییی بوجیییییی بوجیییی🎀✨💘
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
–مگه قرار بود با چیز دیگه ای حساب کنم🦦 +نه فکر کردم میخوای با کارت خودت حساب کنی –مگه عقلمو از دست
#عشقاجبارے❤️🩹
#فصلاول_پارتدهم
#حامی
گل و شیرینی رو از ماشین برداشتیم که بابا سمتمون اومد و گفت:
محمد:ساقدوش آوردی؟
+منظورش شروین بود
با یه لبخند که به پوزخند بیشتر شباهت داشت گفتم:
نه به عنوان بزرگترمه
محمد:پس من اینجا...
–به نظرم به حد کافی دیر شده عمو جان
+بابا فقط در تکون دادن سر اکتفا کرد و سمت آپارتمانی که پشت سرش بود حرکت کرد
منو شروینم مثل جوجه اردک دنبالش افتادیم
زنگ درو زد که همون لحظه در باز شد و خودش جلو تر داخل رفت
#پناه
سمت در سالن رفتم که یهو بابا درو باز کرد و منم کنارش رفتم
از استرس کف دستام عرق کرده بود و قلبم تند تند میزد نفس کشیدن برام سخت بود
سعی میکردم نفسای عمیق بکشم و خودمو آروم کنم که ستاره دم گوشم گفت
–آروم باش پناه هیچی نمیشه یه راهی پیدا میکنیم
+سخـ...
با وارد شدن عموم حرفم تو دهنم ماسید
سعی کردم آروم باشم که چندان هم موفق نبودم
عموم وارد شد و جوری با خوش رویی بغلم کرد و سلام احوال پرسی کرد که به لحظه شَک کردم این همون آدمه که دیروز میگفت باید با پسرم ازدواج کنی
بعد از عمو یه پسر دیگه اومد داخل اگر کردم پسر عمومه ولی با چیزی که گفت فهمیدم نه:
–سلام
و بعد به من نگاه کرد که داشتم با تعجب بهش نگاه میکردم گفت:
–داماد من نیستم اینجوری نگاه نکنین😅
بعد از اون یه پسر دیگه حدودا تو همون سن اومد داخل که دست گل و شیرینی دست اون بود پس یعنی این پسر عموم بود؟
اومد داخل و بعد از سلام با بابام جعبخ شیرینی رو بهش داد و نگاهش بین منو ستاره چرخید حتما نمیدونست خواستگاری کدوم اومده
بالاخره چندین سال بود ندیده بودیم همو
از آخرین باری که دیدمش خیلی تغییر کرده ولی هنوزم همون چهره سرد و مغرورِ خودشُ داشت
به چشمام نگاه کرد و با یکم مکث دسته گل و سمتم گرفت
گلو گرفتم و یه لبخند در قبالش زدم
بابام عموم اینا رو سمت سالن راهنمایی کرد و منم رفتم آشپز خونه تا گلُ توی آب بزارم
چقدر دسته گلش خوشگل بود یه دست گل بزرگ زر سفید که با کاغذ های مشکی تزئن شده بود که تضاد قشنگی با هم داشتن
گلُ توی پارچ گذاشتم و توی سالن برگشتم
و کنار ستاره نشستم
#حامی
وقتی وارد شدیم به ترتیب بابام و شروین بعدشم من رفتم داخل با عموم سلام کردم
که چشمم به دوتا دختری که کنارش بود افتاد
الان گلو به کی میدادم🗿
یکم نگاهشون کردم که یه دفعه نکاهم به نگاهش گره خورد
چشماش:)))
همون چشمایی که یه روز در تلاش برای آروم کردن من بودن🙃
با قدمای آروم سمتش رفتم و گلُ دستش دادم که اونم با لبخند جوابمو داد
عمو به سمت سالن راهنمایی مون کرد و خودش کنار بابا نشست و اونا مشغول حرف زدن شدن
منم روبه روش بغل دست شروین نشستم که شروین با آرنجش زد به بازوم و سمتم خم شد
+هوم؟
–واییی خره چه خوشگلههه😍🥰
+میخوای تو بگیریش🦦
–راست میگی حیفه گیر توعه افسرده بیوفته
+چرت و پرت نگو شروین🙄
–خب حالا،نخوردمش که عیش ندیده😒
و بعد روشو به حالت قهر ازم گرفت
یکم گذشت که اونم اومد و کنار رفیقش مبل بغلیه ما نشست
چقدر چرت خواستگاری کسی اومدم که اسمشوهم یادم نیست
دیشب هرچی هم فکر کردم یادم نیومد فقط یه چیز کوتاه
<تو و پناه ازدواج میکنید>
پناه چه اسم قشنگی داشت
یعنی میتونست پناه منم بشه؟
میتونست مرحم دردام باشه؟
هیچ کس حرفی نمیزد و همه منتظر بودیم بابا یا عمو یه چیزی بگن
بهش نگاه کردم
چشماش
چشمای سبزش نم دار بودن
با دستاش شلوارشو تو مشتش فشار میداد
رفیقشم بغلش کرده بود و گاهی اوقات چیزی زیر گوشش میگفت
شاید یه چیزی مثل دلداری
من از گریه هیچ دختری خوشم نمیومد ولی نمِ تو چشماش زیبایشو صد برابر میکرد
یه دفعه با صدای شروین که زیر گوشم گفت:
–داداش اینقدر بهش زل نزن بنده خدا از خجالت مرد؛خوردیش🦦🙄
+خیلی تابلو بود؟😐
–به شدت😂
+گند زدم اول کاری🤓
میخواست حرفی بزنه که با سرفه مصلحتی بابا که بیشتر واسه جلب توجه بود همه صاف سر جامون نشستیم
حمید:...
ادامه دارد....
نویسنده:Roksana🎀