عــشــق اجــبــارے❤️🩹
#عشقاجبارے❤️🩹 #فصلاول_پارتچهاردهم #پناه +صبح بود که با صدای زنگ گوشی،چشمام باز شد... به صفحه ن
#عشقاجبارے❤️🩹
#فصلاول_پارتپانزدهم
#حامی
–چند دقیقه ای میشد که توی ترافیک بودیم و به موزیک ملایمی که توی ماشین پخش میشد گوش میدادیم تا بالاخره پناه گفت:
+آقا حامی؟
–هوم؟
+کجا داریم میریم
–همه جا
+یعنی چی همه جا؟
–یعنی باید لباس و این چیزا بخریم خودت که بهتر میدونی فکر کنم
+آها آره...
مثلا باید حلقه بخریم،آینه شمعدون بخریم،واسه شما کت و شلوار بخریم،لباس بخریم،هوووو کلی چیز هست که باید بخریم
–آره تا شب درگیریم
یه دفعه انگار چیزی یادش افتاده باشه با هول پرسید:
+امروز چندمه؟
–بیست و سوم
+حیععع
–چی شدی؟چته؟
+امروز کلاسام مهم بوددد😬
–مهم نیست تا آخر هفته که بیشتر نمیری
+با چیزی که گفت انگار برق سه فاز بهم وصل کردن
الان چی گفت؟
یعنی نمیزاره برم دانشگاه؟
وایییی من نمیتونم بشینم تو خونه که چیکار کنم؟
+یعـ...یعنی نمیزارین برم..دانشگاه؟
+از عمد اینجوری گفتم که ببینم واکنشش چیه البته خودمم مطمئن نبودم که نظرم چیه ولی یکم اذیت کردنش که مشکلی نداشت منم لذت میبردم😌🦦
+من حرفمو زدم
–ولی...
+پناه!!!
–تن صداش یه دفعه بلند شد نه خیلی بلند ولی از حد معمول هم بیشتر بود
چند ثانیه مکث کردم و دوباره گفتم:
+ولی نمیتونی
–فعلا که میبینی تونستم الآنم کشش نده
+دیگه هیچی نگفتم و سرمو روی شیشه ماشین گذاشتم و به بیرون خیره شدم
–فکر کنم زیاده روی کردم ولی نمیدونم چرا از اذیت کردنش لذت میبردم
زیر چشمی نگاهش کردم که سرش رو به پنجره تکیه داده بود و در سکوت به بیرون خیره بود
الان قهر کرده؟
چیکار کنم؟
هوففف چیکار کردی حامی مگه مریضی آخه اه
+به شروین مسیج دادم
<قهر کرده چه غلطی بکنم>
چند دقیقه بعد نوتیفش ارسال شد صفحه گوشیمو باز کردم و همینطور که هواسم به رانندگیم بود پیامشو باز کردم
<چه گندی زدی باز؟😤>
با خوندن پیامش تک خنده ای کردم و زیر چشمی یه نگاه به پناه انداختم که همونطور به بیرون خیره بود
واسش نوشتم
<بعدا میگم الان بگو چیکار کنمم>
به ثانیه نکشید که جوابمو داد
<چمیدونم خوراکی بخر واسش مثلا>
نوشتم:
<امتحان میکنم؛
مرسی عشقم😊>
دیگه سین نزد و منم دیگه چیزی نگفتم
گوشی رو خاموش کردم و کنار گذاشتم
داشتم میگشتم یه مغازه پیدا کنم به چیزی بخرم واسش که بالاخره پیداش کردم...
#پناه
+با ایستادن ماشین سرمو از روی شیشه برداشتم و به حامی نگاه کردم
وقتی نگاه متعجبمو دید خودش گفت:
–دارم میرم اونجا
+رد انگشتشو گرفتم که به یه بستنی فروشی جمع و جور رسیدم
نزاشت چیزی بگم و خودش گفت:
–شکلاتی دیگه؟
+از کجا میدونست بستنی شکلاتی دوست دارم؟
من که چیزی نگفته بودم
پس از کجا فهمیده؟
سرمو به معنی تایید تکون دادم که پیاده شد و چند دقیقه بعد با دو تا بستنی قیفی دستش سوار ماشین شد
شکلاتی رو سمتم گرفت
از دستش گرفتم و کم کم ازش خوردم
واییی چه خوشمزه بود🥺
دوباره اون سوالی که میخواستم ازش بپرسم توی ذهنم مرور شد
سمتش برگشتم که اونم همزمان با روشن کردن ماشین بهم نگاهی انداخت
–جونم بپرس
+از کجا فهمیدی میخوام سوال بپرسم
–از چشمات!
+چشمام؟
–آره
+سری به معنی فهمیدم تکون دادم و سوالمو پرسیدم:
+شما از کجا میدونستی من بستنی شکلاتی دوست دارم؟
در هین رانندگی نگاه زیر چشمی بهم انداخت و پوزخندی زد و گفت:
–شاید از اون همه شکلاتی که توی اتاقت بود
+ای واییی راست میگههه اتاقم همیشه پر بود از انواع و اقسام شکلاتا اصلا حواسم نبود
ولی من هنوز ناراحت بودم آخه چرا نباید میزاشت برم دانشگاه هوفف
–دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد و ماشین توی سکوت غرق شد
....
چند دقیقه گذشته بود و هنوزم ماشین غرق سکوت بود
همش زیر چشمی هواسم بهش بود ولی اون فقط به خیابون نگاه میکرد و هنوز ناراحت بود
خواستم ازش بپرسم که...
–میگم پناه...
+هوم؟
–تو...
با زنگ خوردن گوشیم حرفم نصفه موند گوشی رو برداشتم و گذاشتم در گوشم
#پناه
+میخواست چیزی بگه که گوشیش زنگ خورد نفهمیدم کی بود
صدای کسی که پشت تلفن بودُ نمی شنیدم ولی حامی خیلی قربون صدقش میرفت
–الو؟
....
–جانم عشقم
....
–آره اون حل شد فداتشم
+یعنی پشت خطی دختر بود؟
خواهر که نداشت پس اینجوری قربون صدقه کی میرفت؟
نفهمیدم چی شد که همزمان با قطع کردنش ماشین هم نگه داشت
–...
ادامه دارد....
نویسنده:Roksana🎀
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
#عشقاجبارے❤️🩹 #فصلاول_پارتپانزدهم #حامی –چند دقیقه ای میشد که توی ترافیک بودیم و به موزیک ملایم
دارم یزید بازی رو آغاز میکنم😈
یه اتفاقاتی داره میوفتههه🗿😈
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
#عشقاجبارے❤️🩹 #فصلاول_پارتپانزدهم #حامی –چند دقیقه ای میشد که توی ترافیک بودیم و به موزیک ملایم
هفت نفر خوندید ولی چرا ناشناس کویره🗿