خیلی رمان تو دوست دارم 🤞
عالی هستی عشق اجباری👌
بهترینی بهترین😍
🤍✨
قربونت🎀🤍
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
#عشقاجبارے❤️🩹 #فصلاول_پارتپانزدهم #حامی –چند دقیقه ای میشد که توی ترافیک بودیم و به موزیک ملایم
#عشقاجبارے❤️🩹
#فصلاول_پارتشانزدهم
#حامی
–میخواستم حرفی بزنم که گوشیم زنگ خورد
با افتادن اسم شروین آیکن سبزو بالا کشیدم و گوشی رو در گوشم گذاشتم و تا جای ممکن صداشو کم کردم تا به گوش پناه نرسه بلکه یکم اذیتش کنم
(برادر مریض تشریف دارن🗿🤷🏻♀)
–الو؟
شروین:الو؟حامی؟
–جانم عشقم
شروین:چی شد آشتی کردین؟
–آره اون حل شد فداتشم
شروین:پسر تو مریضی؟
–منم دوست دارم
(پناه اینجارو میشنید سکته میکرد😂)
شروین:چرا اذیتش میکنی روانی
–نمیدونی چقدر لذت بخشه
شروین:همین الان پاشو بیا اینجا
–چرا قربونت بشم؟
شروین:چرا نداره!
روانی تو!؛ بیا من یه وقت دکتر میگیرم
–آره منم گیرم فعلا دورت بگردم
شروین:تو زندگی واقعی اینقدر قربون صدقم میرفتی نمیزاشتم ازدواج کنی خودمم میموندم ور دلت🗿
–نتونستم کنترل کنم و با صدای بلند زدم زیر خنده
به پناه نگاهی انداختم که به بیرون خیره بود و حتی پلکم نمیزد
–من بعدا میگیرمت
شروین:مشخصه گند زدی برو جمش کن بابا؛ خدافظ
–😂خدافظ
کمربندمو باز کردم و پناهُ صدا زدم تا پیاده شه
درو باز کردم که هیچ ری اکشنی نشون نداد
دستمو جلوش تکون دادم که کنجکاو نگام کرد
–رسیدیم
+باشه
–پیاده شد باهم واردِ ایران مال شدیم
سمت چند تا بوتیک رفتیم ولی پناه اصلا هواسش نبود انگار ذهنش کاملا درگیر بود
هرچی بهش میگفتم یا با سردی جواب میداد یا با یه لبخند از سرش بازم میکرد
این پنجمین بوتیکی بود که اومده بودیم و پناه اصلا هواسش نبود
دیگه داشتم کلافه میشدم صداش زدم که سمتم برگشت
–میشه بپرسم سه ساعته کدوم گو/ری سیر میکنی
–یه دفعه بد/نش خفیف لرزید همه برگشتن بهمون نگاه کردن تن صدام زیادی بالا رفته بود
یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم آروم باشم دستشو گرفتم و روی صندلی که اونور تر بود نشوندمش و خودم روبه روش ایستادم
–یه چیزی میپرسم محض رضای خدا عین آدم جواب بده
+بخاطر دادی که زده بود ناخداگاه بغض کردم
چرا اینجوری میکنه من که کاری نکردم
از صبح ذهنم حسابی در گیر بود اونم یکی واسه اینکه پشت خطیش کی میتونست بشه و از اون مهم تر اینکه چیکار کنم راضی شه بزاره برم دانشگاه
بی صدا بغضمو قورت دادم و سرمو به معنیه<بپرس>تکون دادم
–متوجه بغضش شدم ولی چرا شو نفهمیدم
یعنی بخاطر این بود که با شروین اونطوری حرف میزدم؟
پس چرا چیزی نمیگه
سرشو که تکون داد پرسیدم:
–فقط یه کلمه یه ؛ یه کلمه بگو به چی اینقدر فکر میکنی، چیه که نمیزاری عین آدم خریدمونو کنیم
+هـ..هیچی
–دروغ نگو پناه؛
از صبح معلوم نیست کجایی هرچی صدات میکنم نمیشنوی
کلی لباس خوشگل نشونت دادم به لبخند خشک و خالی هم نزدی
+من..من خوبم یکم ذهنم مشغول بود فقط...الان خوبم
–جلوی پاهاش زانو زدم و تو چشماش نگاه کردم
–پناه یه کلمه فقط بگو چیه که اینقدر اذیتت میکنه نامردم اگه کاری از دستم بر بیاد و انجام ندم
+من...هیچی
–پناه!!!
+باشه...واسه...واسه اینکه گفتی نمیزاری برم دانشگاه
–یه دفعه موج غمُ تو چشماشُ دیدم اینقدر اذیتش میکرد؟واقعا؟پس من چرا حس کردم واسش مهم نیست
بلند شدم که اونم روبه روم ایستاد دستشو گرفتم و و سمت ویترینها حرکت کردیم
گفتم:
–فعلا عین آدمیزاد خرید کنیم راجع به اونم حرف میزنیم
.....
–چند دقیقه گذشت
چند تا چیز خریده بودیم ولی من حس میکردم یه مرده متحرک باهام اومده خرید
دیگه داشتم کلافه میشدم
رفتیم سمته حلقه فروشی
برعکس چیزی که تصور میکردم اصلا با شوق و ذوق به اون همه طلا حتی خیلی نگاهم نمیکرد
به فروشنده گفتم یه جفت حلقه ست بیاره واسمون و همینطور که اون مشغول بود آروم سمت پناه خم شدم و در گوشش گفتم:
–دختر خوبی باشی میزارم بری
سمتم برگشت
برعکس چند دقیقه پیش حالا توی چشماش برقی از خوشحالی بود
بهم نگاه کرد و آروم ولی با شوق گفت:
+جدی؟
–مثل خودش جواب دادم
–آره جدی؛
حالا لطفا از اون خلأ خارج شو منم افسرده کردی
....
–ادامه خرید به خوبی گذشت
نه پناه تو خودش بود و نه من کلافه
کلی چیز با سلیقه خودش انتخاب کرد و چند تا چیزم گذاشت من انتخاب کنم
همه چیز خوب بود تا وسطای خرید با حرفی که پناه زد رنگم پرید...
ادامه دارد....
نویسنده:Roksana🎀
زود زود پارت بده دلم تنگ شده😘
🤍✨
پارتو دادم قشنگم تا الان 16 نفر هم دیدن ولی خبری از نظرتون نیست🦦
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
استوری تهران کنسرت✨
همسایه میتونم اینو وردارم؟