پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت
🤍✨
آها😐
باشه🗿
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
میگم قصد پارت دادن نداری؟ 🤍✨ میگم قصد ندارین بیاین ناشناس؟
بابا تو دیگه چه توقعی داری رکسانا بخدا تنها چنلی که ناشناس همیشه پر توییییییی
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
#عشقاجبارے❤️🩹 #فصلاول_پارتهفدهم #حامی –همه چیز خوب بود و وسطای خرید بودیم با حرفی که پناه زد به
#عشقاجبارے❤️🩹
#فصلاول_پارتهجدهم
#پناه
+تازه قدمی داخل گذاشته بودم که یهو صدای جیغ لاستیک ماشین به گوشم رسید و حامی رفت.
کیسه های خریدُ توی دستم جابه جا کردم و رفتم داخل
ستاره به محض دیدنم سمتم اومد و خریدارو از دستم گرفت و بی توجه به من خریدارو روی زمین خالی کرد😐
...
چند مین بعد وقتی روی کاناپه به ذوق کردنای ستاره نگاه میکردم
سمتم برگشت و گفت:
–پس کو لباست؟
+علیکه سلام
–سلام؛کجاستت؟
+حامی گفت سفارش داده نمیدونم
–یعنی با سلیقه خودش؟
+اطلاعی ندارم
–واییی من فقط منتظرم ببینمش
+آره.منم🙂
هعیی من برم لباسمو عوض کنم
–اره برو منم اینا رو جمع کنم
+بی حرف سمت اتاقم رفتم و لباسمو با یه لباس راحتی عوض کردم و
آرایشمم پاک کردم
خودمو رو تخت ولو کردم که تازه متوجه دردِ توی بدنم شدم
گوشیو برداشتم که چشمم به نوتیف تلگرام خورد
از سه دقیقه پیش بود
بازش کردم که خیلی کوتاه فقط نوشته بود:
<سایز کفشت چنده؟>
متوجه شدم حامیِ
منم مثل خودش کوتاه جواب دادم:
<42>
حتی دلیلی نخواستم
منتظر جوابی نموندم و از برنامه خارج شدم.
توی مخاطبین گوشیم رفتم و تنها شماره ناشناسی که از صبح بهم زنگ زده بودُ پیدا کردم و رفتم توی بخش (Edit Name) و بعد از چند ثانیه فکر کردن اسمشو سیو کردم
مدتی بی دلیل به صفحه گوشی خیره بودم
به ذهنم رسید برم یکم فضولی کنم😌
دوباره تلگرام رو باز کردم و صفحه چتشو باز کردم و بی توجه به هرچیز دیگه ای پرفایلشو باز کردم
یه عکس آینه ای از خودش بود که با آستین حلقه ای ایستاده بود و گوشی بخش زیادی از چهرشو گرفته بود🤌🏻🤓
بعد از یکم دید زدن پسر مردم
بک زدم که از برنامه خارج شم که یه دفعه چشمم به پیامی که داده بودم افتاد(Seen)و بعدنوشته (Writing...) بالای صفحه ظاهر شد
زیاد طول نکشید که نوتیفش ارسال شد
<همین؟>
جواب دادم:
<باید چیز دیگه ای میگفتم؟>
بعد از چند ثانیه جواب داد:
<سوالی نداری؟
مثلا چرا سایز کفشتو میخوام یا هرچی؟>
با اینکه کلا کنجکاو بودم ولی نمیدونم چرا الان زیاد واسم مهم نبود:
<نه مهم نیست>
چند ثانیه انتظار و بعد سه نقطه پایین صفحه ظاهر و بعد از چند ثانیه دوباره محو شد
انگار خودشم نمیدونست چی میخواد بگه
در آخر فقط یه جمله کوتاه
<هنوز ناراحتی؟>
<نه چرا ناراحت باشم؟>
<مطمئنی؟>
<از چی؟>
<اینکه خوبی>
<مگه مهمه؟>
<حتما هست که میپرسم>
با خوندن این جمله نزدیک بود غش کنم نمیدونم چرا ولی کلی ذوق کردم🎀✨
ولی سعی کردم خیلی نشون ندم و فقط گفتم:
<خوبم،فقط یکم به استراحت نیاز دارم>
<باشه پس من میرم به کارام برسم تو هم استراحت کن>
میخواستم تشکری کنم که دوباره نوتیفش ارسال شد
<تا شب نخوابی یادت بره درس بخونی>
عصبی جواب دادم:
<هواسم هست ممنون🗿>
چند ثانیه بعد نوشت:
<اوکی پس خودت میدونی صبح امتحان داری دیگه؟نیاز نیست که من بگم!>
با خودم پیامش برق از سرم پرید فرد امتحان داشتم؟
این از کجا میدونست اصلا؟
من چرا نمیدونستم؟
ستاره رو صدا کردم...
+ستارهههه
–بلعه؟چیه خونه رو گذاشتی رو سرت
+فردا امتحان داریم؟
–من نه خودت داری
+باشه
واییی یعنی ستاره هم میدونست فقط من نمیدونستم؟
دوباره خیره گوشیم شدم و سوالی که تو ذهنم بودُ پرسیدم
<آره میدونم!>
<تو از کجا میدونی>
<خوبه پس برو درستو بخون>
و دیگه چیزی ارسال نشد
پی ویشو به رگبار بستم:😂
<الو کجا جواب منو بدهه>
<تو از کجا میدونی؟>
<الووووو>
ولی دریغ از یک جواب...🔪
سریع رفتم کتابامو روی میز گذاشتم و تا وقتی که ستاره واسه شام صدام زد سرم تو کتاب بود
قبل از رفتن به آشپز خونه گوشیمو چک کردم که دیدم حامی یک ساعت پیش یه پیام فرستاده
<ایشالله که میدونی کلاست ساعت چنده!؟>
<نه و نیم دم خونتونم خودم میبرمت>
حال نداشتم چیزی بگم فقط رفتم بیرون که داشتم ضعف میکردم
....
+صبح یا صدای زنگ خوردن گوشیم چشم باز کردم...
ادامه دارد...
نویسنده:Roksana🎀