عــشــق اجــبــارے❤️🩹
#عشقاجبارے❤️🩹 #فصلاول_پارتهجدهم #پناه +تازه قدمی داخل گذاشته بودم که یهو صدای جیغ لاستیک ماشین
#عشقاجبارے❤️🩹
#فصلاول_پارتنوزدهم
#پناه
+صبح با صدای زنگ خوردن گوشیم چشم باز کردم...
گوشیمو از روی پاتختی برداشتم و به صفحه خیره شدم با دیدن اسم
<پسر خوشگله> آیکن سبزو کشیدو گوشی رو در گوشم گذاشتم
+الو
—سلام خوابی هنوز
+آره چرا؟
—ساعتو دیدی؟
+ساعت؟
به ساعتی که روی پاتختی بود نگاه کردم
ساعت هشت و نیمُ نشون میداد
–پاشو بپوش دیرت میشه
+حامیییییی🤬
–🤣🤣🤣
+روانی من ساعت ده کلاس دارم مریضی نمیزاری بخوابم
–باشه بخواب🤣
+یعنی خدا نکشتت اه
تلفنو قطع کردم و دوباره خوابیدم
....
+با آلارم گوشیم چشم باز کردم
ساعت[9:30] نیم ساعت بیشتر وقت نداشتم
سریع رفتم دستشویی یه آبی به صورتم زدم و و لباسامو پوشیدم و یه میکاپ خیلی ملیح انجام دادم.
کتابامو ریختم توی کیفم و با برداشتن گوشیم رفتم توی سالن از توی کابینتا چند تا خوراکی برداشتم و ریختم توی کیفم تا مجبور نشم غذای دانشگاه رو بخورم.
به ساعتم نگاه کردم[9:50]ده دقیقه بیشتر وقت نداشتم.
با سرعتی که نمیدونم از کجا آوردم سریع کفشامو پام کردم که همون لحظه صدای گوشیم بلند شد...
با افتادن اسم [پسر خوشگله] روی گوشیم سریع آیکن سبزو کشیدم که صداش توی گوشم پیچید
–پایینم!
همین...
و بعد صداهای مبتدی بوق که نشونی از قطع کردنش بود
خدایا چقدر این شخص بیشعوره یه سلام نکنی آخه...
سریع رفتم بیرون و بی توجه به هرچیزی فقط با سرعت خودمو دم در رسوندم که همین باعث شد چند باری نزدیک باشه زمین بخورم
که خداروشکر همشو پشت سر گذاشتم و زنده و سلامت دم در رسیدم😊
درب خروجی رو باز کردم که با ماشین حامی جلوی در روبه رو شدم
همون لحظه سمتم برگشت و عینک آفتابیشو پایین داد و با یه چشمک شیطون گفت:
–برسونمتون خانوم؟😉
+بی توجه بهش پشت چشمی نازک کردم و سمت در شاگرد رفتم گفتم:
+حیف دیرم شده وگرنه یه بلایی سرت میاوردم
نشستم تو ماشین
انگار صدامو شنیده بود که گفت:
–چشم،بله حق با شماست
+همیشه حق با منه مگه شک داشتی؟
–عهه نه بابا شک چی😬
+خوبه😌
–😂🤣
حرکت کردیم سمت دانشگاه که تازه یه چیزی یادم اومد این اصلا از کجا میدونست من امروز امتحان دارم؟،ازکجا میدونست ساعت چنده؟از کجامیدونه کدوم دانشگاه باید بره؟
اها نه خودم گفتم کدوم دانشگاهدرس میخونم🦦
ولی بقیه رو که نگفتمم
تا دهن باز کردم ازش بپرسم سریع پرید وسط حرفم
+میگم...
–نپرس
+ولی...
–نپرس دیگه پناه
+خب بزار حداقل..
–نمیگم
+یه دفعه کفری شدم و بلند گفتم:
+باشه بابا اه
بیخیال چشمای درشت شدش که داشتن با تعجب بهم نگاه میکردن شدم و رومو به بیرون دادم
یکم احساس گرسنگی میکردم برای همین از تو کیفم یه کیک درآوردم و شروع به خوردن کردن
نگاهای حامی رو رو خودم حس کردم ولی سعی کردم چیزی نگم
فقط در کمال آرامش برگشتم نگاش کردم
که تا خواست حرفی بزنه انگشتمو روی لباش گذاشتم و گفتم:
+هیشش هیچی نگو
بعد دوباره مشغول خوردن شدم
مشخص بود از این حرکتم شک شده ولی به من چه 😒
متوجه پوزخندی که بهم زد شدم و با توجه به گشنه بودم سعی کردم خیلی در گیرش نشم
.....
چند دقیقه بعد جلوی در دانشگاه نگه داشت
میخواستم پیاده بشم که مچم اسیر دستاش شد
سمتش برگشتم که گفت:
–پناه
+بله؟
–یه دقیقه وایسا
+بگو میشنوم
+دستشو توی کیف پولش برداشت و یه کارت عابر بانک جلوم گرفت
–بیا اینو بگیر
+نمیخوام چرا؟
–بگیر میگم نیازت میشه
+کلی خوراکی با خودم آوردم جناب نیاز نمیشه😌
درضمن خودم پول دارم
–اون که صد در صد ولی بازم بگیرش شاید نیازت بشه
+نمیشه
–مطمئنی؟
+آره🙄
–باشه هر جور راحتی
+چیزی نگفتم که بازم گفت:
–منو ببین
+بعله
–نبینم با پسرا گرم بگیریا
+نه خیر؛شما راجع به من چی فکر کردید جناب😒
من اهل این کارام؟
با یه لبخند ملیح جواب داد:
–میدونم که نیستی فقط گفتم هواست باشه🙂
+هست😌
–خب خداروشکر
+برم دیگه؟
–اره فقط...
+باز چیه؟
–موهاتو بکن تو
همزمان که از ماشین پیاده میشدم گفتم:
+برو بابا بچه پرو
با یه اخم مصنوعی گفت:
–پس دیگه تکرار نکنما
+هواسم هست
–باشه برو دیگه خدافظ
+خدافظ
بعد از خداحافظی وارد فضای دانشگاه شدم
هرکس یه جا مشغول یه کاری بود
سمت کلاس رفتم و سر جام نشستم تا استاد بیاد
خداروشکر انگار قرار بود یکم دیر بیاد و دیرم نشده بود
یکم با بچه ها صحبت کردیم تا اینکه استاد وارد شد
....
چند دقیقه ای میشد کلاس تموم شده بود و همه داشتن کتاباشونو جمع میکردن
زیپ کیفمو بستم و کیفمو روی شونم گذاشتم که گوشیم زنگ خورد و بله آقا حامی بودن
با خداحافظی از بچها از کلاس خارج شدم و گوشی رو جواب دادم
با صدای پر انرژی پشت تلفن گفت:
–سلامم
مثل خودش جواب دادم:
+سلاممم
–چطوریی
+عالییی تو چطورییی
–منم خوبم شکر خدا
کجایی؟
+من دارم میرم بیرون
–عه خب دم در وایسا من یکم موندم تو ترافیک میام ولی
+باشه مشکلی نیست
–آفرین؛راستی
+چی شده؟
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
#عشقاجبارے❤️🩹 #فصلاول_پارتنوزدهم #پناه +صبح با صدای زنگ خوردن گوشیم چشم باز کردم... گوشیمو از
–چی شدی؟
+چی شدم؟یعنی چی؟
–میگم امتحانت چطور بود
+آها خوب بود آسون بود ولی شنبه جوابش میاد
–بازم خوبه
+آره؛میگم من رسیدم دم در
–باشه برو منم چند دقیقه دیگه اونجام
+باشه خدافظ
–خدافظ
....
چند دقیقه ای بود که منتظر بودم
نگاهم به خیابون بود که یه دفعه یا صدایی که کنارم بود و منو مخاطب قرار داده بود برگشتم:
..:خانوم خوشگله؟
+حوصله نداشتم دردسر شه
یکم رفتم اونور تر که با کاری که کرد...
ادامه دارد😈....
نویسنده:Roksana🎀
عالیه دختر 😍😍😍😍
خب نظرمو گفتم پارت بده😁
🤍✨
مرسی ناناز🎀
داداش به اندازه میانگین قدت پارت دادم🗿
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
–چی شدی؟ +چی شدم؟یعنی چی؟ –میگم امتحانت چطور بود +آها خوب بود آسون بود ولی شنبه جوابش میاد –بازم
عالی بود خانم رکسانا ولی میخوای چیکار کنی با پناه بیچاره خدا رحم کنه فقط 🎀😭
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
عالی بود خانم رکسانا ولی میخوای چیکار کنی با پناه بیچاره خدا رحم کنه فقط 🎀😭
قراره آقا حامی به شـدت غیرتی شه🤌🏻😂
(نمیدونم چرا اسپویل میکنم🦦)