استوری های صالحی🎀
هدایت شده از 𝐻𝒶𝓂𝒾 𝑀𝑒𝓁𝑜𝒹𝓎
قزوینی ها فردا کی میره کنسرت حامیم؟
بیاد پیوی کارش دارمم🙂
@Helma_Hha
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
#عشقاجبارے❤️🩹 #فصلاول_پارتبیستودوم #پناه +همزمان با روشن کردن ماشین گفت: –دیگه فکر دانشگاهو
#عشقاجبارے❤️🩹
#فصلاول_پارتبیستوسوم
#ستاره
÷یا خداااا!
آقا حامی؟
شما اینجا چیکار میکنید؟
حالتون خوبه؟
پناه، چی شده؟
+بذار بیایم تو، همهچیز رو برات تعریف میکنم.
÷آره، آره... سریع تر بیاین تو.
#پناه
+ستاره از جلوی در کنار رفت و با حامی وارد شدیم.
استرس داشتم، سریع به ستاره گفتم:
+ستاره، توروخدا جعبه کمکهای اولیه رو بیار، زود!
÷باشه، الان!
ستاره رفت سمت آشپزخانه و من رو به حامی گفتم:
+حامی، بیا بشین اینجا.
–من خوبم، نیازی نیست...
+گفتم بشین! بگو چشم و بشین تا بدتر نشدی.
–چشم.
–روی کاناپه نشستم.
بالاخره بعد از اون همه تنش، یکم آرامش به چهرهاش برگشت و همین برای من، کافی بود.
+روی مبل روبهروش نشستم.
فاصله بینمون خیلی کم بود؛ طوری که حس میکردم نفسهاش به صورتم میخوره.
پاهاشو دو طرف پاهای من گذاشته بود و این نزدیکی، ضربان قلبمو تندتر میزد.
ستاره با جعبه کمکهای اولیه اومد و روی کاناپه دیگه ای نشست.
نفس عمیقی کشیدم و جعبه رو باز کردم.
وسایل رو درآوردم و استریل کردم.
سرمو بلند کردم؛ نگاهش مستقیم تو چشمام بود.
+میخوام ضدعفونی کنم... ممکنه یکم بسوزه، دردت بیاد.
فقط سرشو به نشونه تایید تکون داد.
پنبه رو آروم روی زخم کنار لبش کشیدم.
چهرهاش درهم رفت؛ ناخودآگاه دست نگه داشتم.
+خیلی درد داشت؟
–نه... ادامه بده.
این بار آرومتر و با وسواس بیشتری زخم رو تمیز کردم.
وقتی چسب رو روی گوشه لبش زدم، کارم تموم شد.
سرمو آوردم بالا و برای چند لحظه توی اون چشمای نافذش خیره شدم.
و بعد... با حرفی که زد، انگار زمان برای من ایستاد...
ادامه دارد...
نویسنده:Roksana✨
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
#عشقاجبارے❤️🩹 #فصلاول_پارتبیستوسوم #ستاره ÷یا خداااا! آقا حامی؟ شما اینجا چیکار میکنید؟
Pov:
[+سرمو بالا آوردم و برای چند لحظه توی اون چشمای نافذش خیره شدم]