عــشــق اجــبــارے❤️🩹
#عشقاجبارے❤️🩹 #فصلاول_پارتبیستوسوم #ستاره ÷یا خداااا! آقا حامی؟ شما اینجا چیکار میکنید؟
#عشقاجبارے❤️🩹
#فصلاول_پارتبیستوچهار
#پناه
+با جملهای که گفت، انگار دنیا برای چند ثانیه از حرکت ایستاد:
– چشمات... خیلی قشنگن.
سرم رو بلند کردم و قفل شدم تو نگاهش.
نمیدونم چی شد، ولی انگار یه چیزی توی قلبم با شدت تکون خورد.
اون حسِ گارد گرفتن همیشگی، یهو دود شد رفت هوا.
حرفش بدجور به دلم نشست، جوری که دلم میخواست همونجا، همون لحظه، یه واکنشی نشون بدم که بفهمه؛ ولی فقط یه لبخند ملیح کنج لبم کاشتم و خیلی کوتاه گفتم:
+ ممنون...
اما اون دستبردار نبود.
انگار داشت تمامِ وجودم رو با اون نگاههای سنگین و خیرهاش اسکن میکرد.
معذب نبودم، نه... اتفاقاً حسِ عجیبی داشتم که قبلاً هیچوقت تجربهاش نکرده بودم.
یه کششِ نامرئی که نمیذاشت چشم از چشمش بردارم.
#حامی
وقتی سرش رو بلند کرد و نگاهمون تو هم گره خورد، همهچیز یادم رفت.
چشماش... لعنتی، این چشماش:/
هر بار که تو اون مردمکهای کشیده غرق میشدم، زمان برای منِ حامی، از حرکت می ایستاد.
انگار ذهنم خالی میشد
از تمامِ دغدغهها،
از تمامِ تاریکیهای زندگیم.
میرفتیم به یه جای دور، جایی که هیچکس جز من و پناه نبود؛
یه سکوتِ سنگین که فقط صدای نفسهامون توش شنیده میشد.
نمیفهمیدم چی تو اون چشمهایِ لجباز و در عین حال مظلومش بود که منو اینطوری طلسم میکرد.
توی خلأِ نگاهش غرق بودم که صدایِ شیطنتآمیزِ ستاره، مثل یه سطل آب یخ ریخت روی سرم:
÷هوی! اینجا مجرد نشسته، حواستون هست؟
سرم رو چرخوندم سمتش. اونم با یه نیشخندِ باز نگاهمون میکرد:
÷بابا اینجوری همدیگه رو نبلعین!
یه کم دیگه ادامه میدادین، بعید نبود خاله بشم!
با حرفِ یکبارهاش، پناه از شدت خجالت و عصبانیت، کوسنِ کنارش رو برداشت و با تمام توان سمت ستاره پرت کرد:
+ عوضی!
من ولی نتونستم جلوی خودم رو بگیرم.
خندهام که از ته دلم بود، ترکید.
پناه چشم غرهای بهم رفت و گفت:
+ تو چرا میخندی؟
به زور خندهام رو جمع کردم، اما هنوز لرزشِ شونههام دست خودم نبود:
– هیچی... همینطوری.
یهو چهرهی ستاره جدی شد. بلند گفت:
÷ راستی...
جفتمون انگار برق گرفته باشدمون، تو جامون پریدیم و برگشتیم سمتش.
ستاره با چشمای گرد شده پرسید:
÷ چتونه شما؟
جنگ جهانی شده و من خبر ندارم؟
این چه طرز نگاه کردنه؟
اصلا چی شده که با این سر و وضع اومدین؟
با یادآوری تمامِ اتفاقاتِ امروز، خنده از روی لبم پر کشید.
نگاهم رفت سمت پناه؛ اونم دیگه نمیخندید.
تو اون لحظه، یه سکوتِ سنگین خونه رو گرفت.
سکوتی که پر از حرفهایِ نگفته و رازهایی بود که شاید فقط من و پناه از عمقِ فاجعهاش خبر داشتیم.
#پناه
فضا سنگینتر از چیزی بود که فکرش رو میکردم.
صدای تیکتاکِ ساعت، تو گوشم میکوبید.
من که کلمات توی گلوم گیر کرده بود،
حامی هم که کلاً تو لاکِ خودش رفته بود.
ستاره هم چشمدوخته بود به دهنِ ما، منتظر بود ببینیم کدوممون سکوت رو میشکنیم.
انگار این سکوتِ بینِ من و حامی، خیلی طولانیتر از حدِ معمول شده بود که ستاره دوباره پیشقدم شد:
÷ ...
ادامه دارد...
نویسنده:Roksana✨
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
#عشقاجبارے❤️🩹 #فصلاول_پارتبیستوچهار #پناه +با جملهای که گفت، انگار دنیا برای چند ثانیه از حر
وعووووووووووو چ قشنگ مینویسی خداا🥺🎀😭✨