استاد سوال میگفت که ماکسیمم و مینیمم نسبی و زین اسبی رو در صورت امکان محاسبه کنید.بعد تهش برگشت گفت در صورت امکان خواهش نیستا که دلتون نخواست حساب نکنین،منظور اگه وجود داشته باشه😂🤦🏻♂
my notes!
استاد سوال میگفت که ماکسیمم و مینیمم نسبی و زین اسبی رو در صورت امکان محاسبه کنید.بعد تهش برگشت گفت
یه بارم آخر کلاس داشت حضور غیاب میکرد،وسط حضور غیاب که اسمارو میخوند یه اسمی خوند عارف،دید هیچکس دستشو بلند نکرد،دوباره نگاه کرد به لیست گفت ای بابا اشتباهی اسم باباشو خوندم🤣
ترم پیش ظهر رفتیم کلاس هوا صاف و آبی و تمیز بود،بعد کلاس اومدیم بیرون دیدیم هوا قهوهایه.مسخره نمیکنم واقعا قهوهای بود.طوفان شن اومده بود.بعد نگو وقتی ما تو کلاس بودیم،کل کلاسای دانشگاه رو هم تعطیل کردن.نه اسنپ پیدا میشد،نه تاکسی نه هیچی.به زور رسیدیم خونه.از تو گوشام شن و ماسه در میومد
my notes!
تو جواب پیام اولی میخواستم بنویسم به حق امامزاده بیژن،یه جوک یادم افتاد
طرف با زن و بچهش تو یه جادهی کوهستانی میرفتن.سر پیچ ترمزش نمیگیره داد میزنه یا امامزاده داوود به زن و بچهم رحم کن یه بسته خرما سر قبرت خیرات میکنم.بعد جمع و جور میکنه ماشین رو میرن.میگه بابا امامزاده داوود کیه دیگه خرما لازم نیست که نقص فنی بود درست شد.تو پیچ بعدی بازم ترمزش نمیگیره داد میزنه یا امام رضا خودت به دادم برس ببین داوود داره واسه خاطر یه بسته خرما خون میریزه🤣🤦🏻♂