ترم پیش ظهر رفتیم کلاس هوا صاف و آبی و تمیز بود،بعد کلاس اومدیم بیرون دیدیم هوا قهوهایه.مسخره نمیکنم واقعا قهوهای بود.طوفان شن اومده بود.بعد نگو وقتی ما تو کلاس بودیم،کل کلاسای دانشگاه رو هم تعطیل کردن.نه اسنپ پیدا میشد،نه تاکسی نه هیچی.به زور رسیدیم خونه.از تو گوشام شن و ماسه در میومد
my notes!
تو جواب پیام اولی میخواستم بنویسم به حق امامزاده بیژن،یه جوک یادم افتاد
طرف با زن و بچهش تو یه جادهی کوهستانی میرفتن.سر پیچ ترمزش نمیگیره داد میزنه یا امامزاده داوود به زن و بچهم رحم کن یه بسته خرما سر قبرت خیرات میکنم.بعد جمع و جور میکنه ماشین رو میرن.میگه بابا امامزاده داوود کیه دیگه خرما لازم نیست که نقص فنی بود درست شد.تو پیچ بعدی بازم ترمزش نمیگیره داد میزنه یا امام رضا خودت به دادم برس ببین داوود داره واسه خاطر یه بسته خرما خون میریزه🤣🤦🏻♂
حالا پیش به سوی اینکه دوباره یادمون بره واسه سهشنبه هم رزرو کنیم و سهشنبه رو هم بدون ناهار بمونیم😃
مسواک زدم دستامو با حوله خشک کردم موقع خروج دوباره دستامو میشورم://
حوله:من برای تو جوکم😒
به معتاده میگن چیشد معتاد شدی،میگه اولش قرار بود تفریحی فقط روزای تعطیل بکشم.خوردم به تعطیلات تابستونی دیگه معتاد شدم😂