جدیدا دیگه این سریال یوسف پیامبر بدجور داره رو مخم راه میره و اعصابمو به هم میریزه. نمیتونمش
در سکوتِ شب، خانه زد فریاد
اما تو نشنیدی، دل به پایت افتاد
آرزو کردم، بعد از تو عاقل نشوم
آشنای من، من غریبم بی تو
با خیابانها، من رفیقم بی تو
بعد تو عمرا، من دگر عاشق نشوم
چیدی گلم را از باغی، که داشت آلودهی عشق میشد
شاخهی عشقت را در قلبم، سوزاندی ولی خشک نمیشد
از تمامِ آرزوهایم، باغِ بی برگ مانده برایم
دور شدی تو برای همیشه، ماندهام باز با غصههایم