چیدی گلم را از باغی، که داشت آلودهی عشق میشد
شاخهی عشقت را در قلبم، سوزاندی ولی خشک نمیشد
از تمامِ آرزوهایم، باغِ بی برگ مانده برایم
دور شدی تو برای همیشه، ماندهام باز با غصههایم
به نظرم بعضی حسها و احوالات خیلی خاصن
ینی فقط پسرا ممکنه که درکش کنن
حتی از بین پسرا هم همشون نه، بازم فقط بعضیاشون
گاها آدم یه جوری گیر میکنه که انگار تو زندانه. هیچکاری نمیتونه بکنه؛ تنها کاری که از دستش بر میاد اینه که بشینه و گذرِ ثانیهها رو ببینه و شاهد ذرهذره سوختن و آب شدن و مُردنش باشه. تمام قواش رو میخواد جمع کنه تو تکتک سلولای بدنش و یه کاری بکنه، ولی کاری از دستش بر نمیاد؛ یا اصن نمیدونه چیکار کنه...