شب ساعت چار و نیم خوابیدم نگران بودم که صبح ساعت هشت، هشت و نیم چطوری قراره بیدار بشم. ساعت هفت یه جوری بیدار شدم که خواب سهله، اسمم رو هم یادم رفته🤦🏻♂
صبح بابام داشت تو بیمارستان بهم میگفت آدم تا آخر عمرش معمولی زندگیشو بکنه، ولی عوضش سالم و سلامت باشه
my notes!
صبح بابام داشت تو بیمارستان بهم میگفت آدم تا آخر عمرش معمولی زندگیشو بکنه، ولی عوضش سالم و سلامت با
ولی منم دیگه نتونستم بعضی حرفارو بزنم بهش...
تو دلم با خودم گفتم که راضیم تا آخر عمر با سختی و بیماری و مشکلات سر کنم و زندگی کنم و بگذرونم، ولی حال دلم خوب باشه، روحم آروم باشه، با آرامش زندگی کنم، ته این قصه خوب بشه، تا آخر عمر نسوزم به پای قصهی پر غصهی این دل کوفتی، روحم نجات پیدا کنه از جهنمی که توش گیر کرده، چسب زخم بخوره رو زخمام، تسکین و التیام پیدا کنم:))
فک کنم یه عمر بود موهامو اشتباهی شونه میکردم که شبیه لونه کلاغ میشد و همیشه باهاشون درگیر بودم