هدایت شده از Ekhrajiha | اخراجیها 🇮🇷
بیرون مطب انکولوژی نشسته بودم
روبروم یه دختر همسن خودم بود که یه سمت لپش یه توده بزرگ بود
حواسمو جمع کردم که یه وقت بهش زل نزنم یا غیرطبیعی نگاهش نکنم که معذب نشه
که یهو کشک رو از این لپش فرستاد اونیکی لپش :)
✓دونات
@Ekhrajiha
داخل دانشگاه در مسیر رفتن به سمت دانشکده بودم و به این فکر میکردم که الان چه کلاسی دارم که یکی از بچههارو دیدم گفت داری میری کلاس گفتم آره گفت چی داری گفتم خودمم نمیدونم والا گفت الان فلان کلاسه دیگه.گفتم آها آره شاید همونه😂
داشتیم با بچهها میگفتیم که میدونیم با اینکه هفتهی اول دانشگاه اکثر استادا نمیان یا اگرم بیان درسی نمیدن و حداکثر نیم ساعت توضیح و اینا،ولی از بیکاری و واسه مسخره بازی اومدیم صرفا
همه هم تایید میکردن
my notes!
داشتیم با بچهها میگفتیم که میدونیم با اینکه هفتهی اول دانشگاه اکثر استادا نمیان یا اگرم بیان درسی
در همین حین یهو دیدیم استاد وارد کلاس شد:/
با خودمون گفتیم خب استاد حالا که اومده در حد یه ربع بیست دیقه سلام احوال پرسی و توضیح و خدافظ.
واییی دو ساعت یکسره فک زد:///