داخل دانشگاه در مسیر رفتن به سمت دانشکده بودم و به این فکر میکردم که الان چه کلاسی دارم که یکی از بچههارو دیدم گفت داری میری کلاس گفتم آره گفت چی داری گفتم خودمم نمیدونم والا گفت الان فلان کلاسه دیگه.گفتم آها آره شاید همونه😂
داشتیم با بچهها میگفتیم که میدونیم با اینکه هفتهی اول دانشگاه اکثر استادا نمیان یا اگرم بیان درسی نمیدن و حداکثر نیم ساعت توضیح و اینا،ولی از بیکاری و واسه مسخره بازی اومدیم صرفا
همه هم تایید میکردن
my notes!
داشتیم با بچهها میگفتیم که میدونیم با اینکه هفتهی اول دانشگاه اکثر استادا نمیان یا اگرم بیان درسی
در همین حین یهو دیدیم استاد وارد کلاس شد:/
با خودمون گفتیم خب استاد حالا که اومده در حد یه ربع بیست دیقه سلام احوال پرسی و توضیح و خدافظ.
واییی دو ساعت یکسره فک زد:///
دیروز صبح موقع رفتن به دانشگاه سوار تاکسی شده بودم،وسط راه یه پیرمرده کنار خیابون وایستاده بود،تاکسی نگه داشت پیرمرده اومد کنار پنجره گفت میخوام برم فلان بیمارستان باید عمل بشم،راننده گفت بشین،بعد پیرمرده گفت که پول ندارم،راننده گفت باشه اشکال نداره بشین بریم.
اول صبحی حس خوبی داد واقعا:))
آدم واقعا با دیدن پیرزنا و پیرمردایی که با سن بالاشون کار میکنن،تو خیابون دست فروشی میکنن،کارگری میکنن،ضایعات جمع میکنن یا هرچی،ناراحت میشه
my notes!
آدم واقعا با دیدن پیرزنا و پیرمردایی که با سن بالاشون کار میکنن،تو خیابون دست فروشی میکنن،کارگری میک
یا همچنین دختربچهها و پسربچههای کوچبک