my notes!
عاشق تراژدی اون لحظهای هستم که با یه آهنگ خیلی قشنگ و آروم و غمگین، تو جاده گاز بدی و بری؛ با قسمت
نه ینی منظورم اینه که تو پیچ و خم و سرسبزی جاده شمال زیر بارون رانندگی کنی
عاشق وقتاییام که مسواک میزنی، آب میخوری، چراغارو خاموش میکنی، پرده رو میکشی، بالشتت رو تنظیم میکنی و گوشی و همهچی رو اوکی میکنی، بعد چشماتو میبندی و با خیال راحت میخوابی
برعکس متنفرم از وقتایی که یهویی خوابت میبره و نصف شب پا میشی میبینی چراغا روشن، بالشتت ناجور، از پنجره نور لامپ کوچه میزنه، مسواک هم نزدی و... . اصن خواب قبل و بعدش کوفتم میشه
شانس منو. سه تا تاکسی پشت سر هم داشتن میاومدن گفتم ایول دیگه حتما سوار شدم رفتم. یکیشون سرویس مدرسه بود، یکیشون پر بود، یکیشونم کلا پیچید تو کوچه:/