عصری از دانشگاه داشتم میاومدم بیرون یهویی یه رعد و برقی زد، تو عمرم همچین رعد و برقی نشنیده بودم. یه جوری صدای بلندی داشت انگار یه ساختمون ریخت. دوتا مرد جلوم بودن رسما دوییدن فرار کردن. دوتا دختر هم بودن با ذکر یا حسین و یاابلفض به سرشون کوبیدن😂🤦🏻♂
ولی بارون مطلوبی بود. قشنگ و لذتبخش. مث بارونای کوفتی همیشگی، وحشیانه نبود که گند بزنه به کل هیکل آدم. این چسبید بهم
my notes!
چیزی که از درس به راحتی میتونم بفهمم: عه این شکل شبیه موش شده
مودم سر کلاس اینطوری بود که وقتی قسمت به قسمت نگاه میکنم میدونما داری چیکار میکنی، ولی وقتی به کلیت ماجرا فکر میکنم نمیفهمم چرا داری اینکارا رو میکنی😂🤦🏻♂
یکی یه نگاه به کیفم بکنه، یه نگاه به خودم، فکر میکنه اسناد مهم اداری کشور رو دارم حمل میکنم.
حالا داخل کیف:
my notes!
بچههای جدیدی که به فرزند خوندگی پذیرفتم
ازشون خوشم اومد برداشتم. اگه کیفم بزرگتر بود و تو کیفم جای بیشتری داشتم، بیشتر از این هم برمیداشتم. به سختی ازشون دل کندم. حالا همینارم نمیدونم تو اتاق کجا بذارم
چن روز پیش با رفیقم سر اینکه کی زودتر ازدواج میکنه شاهرگم رو گذاشتم وسط😂
اون میگفت تو، منم میگفتم نه تو. هرکدوم هم دلایل موجه خودمونو داشتیم