my notes!
بچههای جدیدی که به فرزند خوندگی پذیرفتم
همهی این جدیدا با اون قبلیا رو ریختم تو تشت آب رفتم؛ گفتم بذار تا برمیگردم خاک و آشغالشون بره تمیز بشن. اومدم نگاه کردم دیدم یه چیزی اینجا درست نیست؛ به چشمم عوضی میاد؛ یه چیزی تغییر کرده. بعد که دقت کردم متوجه شدم همههههههشون بسته شدن://
my notes!
به قسمتی از کتاب رسیدم که ذوق و خوشحالی و بغضمو به همراه داشت:))))
دیروز هم یه کمی از کتاب پیش رفتم، دوباره همین:))