دقیقا تو همین حین هم باید تیتراژ سریال لحظه گرگ و میش هم بخونه: آنچه کردی با دل من، قصهی سنگ و سبو بود...
my notes!
تاحالا شده اشکاتون دست خودتون نباشن و هی پسش بزنید ولی موفق نباشین؟
کاش منم اشکام دست خودم نبود
اینکه میگم کاش دست خودم نبود، ولی الانم دست خودم نیست. وگرنه از بند آزادشون میکردم:)
غم و غصههام فقط میشن یه چهرهی پژمردهی آویزون که هرکی میبینه میفهمه یه مرگیش هست؛ گاهی میشه کم حرفی؛ گاهی میشه پرخاش و بیاعصابی؛ گاهی هم میشه به هم ریختن ضربان قلب و ریتم تنفس...