دقیقا تو همین حین هم باید تیتراژ سریال لحظه گرگ و میش هم بخونه: آنچه کردی با دل من، قصهی سنگ و سبو بود...
my notes!
تاحالا شده اشکاتون دست خودتون نباشن و هی پسش بزنید ولی موفق نباشین؟
کاش منم اشکام دست خودم نبود
اینکه میگم کاش دست خودم نبود، ولی الانم دست خودم نیست. وگرنه از بند آزادشون میکردم:)
غم و غصههام فقط میشن یه چهرهی پژمردهی آویزون که هرکی میبینه میفهمه یه مرگیش هست؛ گاهی میشه کم حرفی؛ گاهی میشه پرخاش و بیاعصابی؛ گاهی هم میشه به هم ریختن ضربان قلب و ریتم تنفس...
my notes!
یه فکتی هست که میگه چن سال پیش تو ایتا، انقد که مشکل قلبی بود، قلب نبود.
انقد با بندگان خدا شوخی کردم و گفتم، که حالا واسه خودمم چن وقته که گاهی وقتا(مواقع ناراحتی و پریشونی و بی اعصابی و به هم ریختگی اعصاب و روان) تیر میکشه ولی دیگه نمیتونم صدامو دربیارم😂🤦🏻♂