گفتم نوچ نوچ ببین تو رو خدا بچههای بزرگتر خونواده همیشه بدبختن. عمو اونجا نشسته اونوقت این داره جلو چشم اون به پسر کوچیکتر میگه آبجی فدات بیا لقمه بگیرم. عمهم هم هی میخنده میگه آخه اون همین الان از سر سفره بلند شد. بابات بیرون بود الان رسید. منم هی میگم نه من نمیدونم دیگه و فلان.
عمه هم برگشت به شوخی گفت خودت خواهر نداری حسودیت میشه. منم تایید کردم. اونم برگشت به دخترعمهم گفت این بچه خواهر نداره تو خواهرشی دیگه پس تو داری چیکار میکنی اینجا بهش برس دیگه😂
دخترعمه آدمیه که از بچگی برام جای خواهر بزرگتر رو پر کرده بود. و تو اون موقعیت هم دوباره مثل همیشه تو خودم گفتم کاش خواهر واقعیم بود.
my notes!
گفتم نوچ نوچ ببین تو رو خدا بچههای بزرگتر خونواده همیشه بدبختن. عمو اونجا نشسته اونوقت این داره جلو
ولی خلاصه چن روزه سوژهشون کردم دیگه😂
بابام از در میاومد تو به عمهم میگفتم آبجی فداش اومد😂🤦🏻♂
یه بار بعد ناهار بابام میخواست ظرفارو بشوره و عمهم هم نمیذاشت و هی تو کشمکش بودن باهم. برگشتم به عمهم گفتم بیا اینور بذار بشوره عوض قربون صدقهها رو دربیاد.
my notes!
آخرش ما میمونیم و شب و فکرش.
میگه که: تاریکیِ شب خوبه، برای فکر کردن به سیاهیِ چشات:))
هدایت شده از مسواک|Messwak
961K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقا من خوردم خیلی خوب بود؛ آنژیوی قلبم تموم بشه میام توضیح میدم.
》Enter the Dragon《
@Messwak
یکی از فامیلامون از تهران اومده خونه بابابزرگم، رفته بودیم دیدنشون. میگه که رشتهت چیه، گفتم فلان. میگه آخ آخ مهندسی، سخته نه؟ با لبخند میگم آره دیگه. دیگه نتونستم بگم سخت چیه مرد حسابی، پاره شدم. تو این چهار ترمی که گذروندم شیش بار زایمان کردم. بعد این تازه اومده میگه مهندسی سخته
تنهاییِ واقعیِ آدم اون موقعی به چشم میاد، که زمانی که لازم داری یکی پیشت باشه و حالتو بفهمه و کمکت کنه، کسی نباشه