خدا میدونه چقد تو خواب به خودم لولیده بودم که وقتی نصف شب از خواب پریدم دیدم رو تختیم کلا جمع شده و مچاله شده
دومین باری که بیدار شدم، دم دمای صبح بود. رفتم از پنجره بیرون رو نگاه کردم. یه هوای خنک و مطلوب و دلنشینی بود که روح آدمو نوازش میداد. خورشید کمکم میخواست طلوع کنه، و آسمون رو به آبی شدن میرفت. بالا یه آبی خاصی بود، پایینترها(خط افق) زرد بود. زیبایی ترکیب رنگ فوقالعاده بود، هوا هم در کنارش محشر بود:)