my notes!
گاهی وقتا خودمم میمونم که هرچه زودتر باید ازدواج کنم تا خلاص بشم و فرار کنم، یا نباید ازدواج کنم تا
البته خلاص و شدن و فرار کردن تو این دوتا مورد سوای از همدیگهست و فرق داره.
دو روز پیش با یکی حرف میزدم که باهم همکاری داریم و تقریبا میشه گفت رفیقیم، که با وجود اختلاف سنی خیلی بالامون(سنش بیش از دو برابر سن منه)، خیلی باهاش حس همزاد پنداری کردم. ینی تا حدودی شباهت شخصیت و اخلاق و مدل و داستانمون(البته تا اینجای زندگی من، و امیدوارم از اینجا به بعدش مشابه نباشه)، و اینکه بیش از حد از عمق وجودم درکش کردم و فهمیدم غم و درد و حالشو، باعث این شد.
my notes!
دو روز پیش با یکی حرف میزدم که باهم همکاری داریم و تقریبا میشه گفت رفیقیم، که با وجود اختلاف سنی خ
و هنوزم که برخی حرفاش یادم میاد چار ستون بدنم میلرزه و میترسم. با اینکه تجربهش نکردم ولی هم کامل درکش میکنم و هم خیلی به این مساله فکر کردم. اما بازم با این حال، شنیدنش از آدمی که واقعا تجربهش کرده، بیشتر تلخه و آدمو میترسونه.
my notes!
و هنوزم که برخی حرفاش یادم میاد چار ستون بدنم میلرزه و میترسم. با اینکه تجربهش نکردم ولی هم کامل
ینی تا اینجای زندگیم، تجربهمون مشابه بوده. منظورم از اینکه تجربه نکردم، از اینجا به بعده که همونش ترسناکه و خدا داند که چه شود...
ولی باور کنین جون میکَنَم تا همین جملات رو سر هم کنم. و خیلی سخت شده برام حرف زدن