my notes!
دو روز پیش با یکی حرف میزدم که باهم همکاری داریم و تقریبا میشه گفت رفیقیم، که با وجود اختلاف سنی خ
و هنوزم که برخی حرفاش یادم میاد چار ستون بدنم میلرزه و میترسم. با اینکه تجربهش نکردم ولی هم کامل درکش میکنم و هم خیلی به این مساله فکر کردم. اما بازم با این حال، شنیدنش از آدمی که واقعا تجربهش کرده، بیشتر تلخه و آدمو میترسونه.
my notes!
و هنوزم که برخی حرفاش یادم میاد چار ستون بدنم میلرزه و میترسم. با اینکه تجربهش نکردم ولی هم کامل
ینی تا اینجای زندگیم، تجربهمون مشابه بوده. منظورم از اینکه تجربه نکردم، از اینجا به بعده که همونش ترسناکه و خدا داند که چه شود...
ولی باور کنین جون میکَنَم تا همین جملات رو سر هم کنم. و خیلی سخت شده برام حرف زدن
دیشب دو و نیم خوابیدم، پنج و نیم بیدار شدم و تا شب هم به شدت خسته شدم و شب رو به موت بودم. فردا صبح هم باید شیش هفت بیدار شم. اونوقت الان خوابم نمیاد و حس خوابیدنم هم نیست🚶🏻♂
my notes!
دیشب دو و نیم خوابیدم، پنج و نیم بیدار شدم و تا شب هم به شدت خسته شدم و شب رو به موت بودم. فردا صبح
صبح بابام بیدارم کرد، بعدش دوباره خوابم برد. ساعت ده با زنگ رفیقم بیدار شدم و پرام ریخت. گفتم بدبخت شدم، کلا چار جلسه کلاس بود و دو جلسه غیبت کردم. رفتم گروه رو ببینم چه خبره، دیدم استاد هفته پیش گفته که کلاس این هفته تعطیله ولی من ندیده بودم. اگه میدونستم دیشب رو حروم نمیکردم که زود بخوابم
my notes!
صبح بابام بیدارم کرد، بعدش دوباره خوابم برد. ساعت ده با زنگ رفیقم بیدار شدم و پرام ریخت. گفتم بدبخت
ساعت دو شب هم که آخه خیلی زوده😂🤦🏻♂