ظهر وقتی داشتیم از سلف برمیگشتیم دانشکده، جلو در ورودی دانشگاه یه بچه گربهی مظلوم و ناز دیدم. خیلی دلم واسش سوخت. یه گوشه مونده بود چشم به راه، انگار منتظر کسی. یه کم پیشش موندیم و رفیقم رفت براش شیر خرید دادیم خورد و رفتیم. دلم پیشش موند. واقعا به سرم زده بود بردارم ببرمش خونه با خودم. ولی خب داشتم میرفتم کلاس و نمیدونستم تا شب چیکارش کنم