ظهر وقتی داشتیم از سلف برمیگشتیم دانشکده، جلو در ورودی دانشگاه یه بچه گربهی مظلوم و ناز دیدم. خیلی دلم واسش سوخت. یه گوشه مونده بود چشم به راه، انگار منتظر کسی. یه کم پیشش موندیم و رفیقم رفت براش شیر خرید دادیم خورد و رفتیم. دلم پیشش موند. واقعا به سرم زده بود بردارم ببرمش خونه با خودم. ولی خب داشتم میرفتم کلاس و نمیدونستم تا شب چیکارش کنم
عصری باز حرصم گرفته بود و عصبی شده بودم😂
رفیقم میگه چخبره چت شده صدا نفسات تا اینجا داره میاد، ابروهات گره خورده از خشم، حس میکنم یکیو بگیری مث سگ میزنی😂🤦🏻♂
داشتیم میرفتیم کلاس و دیرمون شده بود، میگه همینطوری بری کلاس استاد ببینه میگه ببخشید من زود اومدم انگار😂