تو همون روزای اوج یه بار که با رفیقام بودیم اینا اومدن خدافظی کنن، یکیشون اومد باهام بغل و روبوسی و خدافظی کرد، گفتم اشکال نداره موز مغزه، بعدش دومی اومد گفتم چرا، اونم تحت تاثیر حرفای من در مورد جنگ گفت از کجا معلوم باز همو دیدیم یهو دیدی یه موشک اومد خورد. گفتم راس میگی و با نفر سوم هم همونطوری. دفعه بعد که دوباره اینطوری شد من متوجه شدم اینا دارن با من خداحافظی کنن نه خودشون😂🤦🏻♂
میگم انگار دارین با من خداحافظی میکنین، همون موز مغزه میگه آره دیگه پس چی، اونیکی هم میگه ما میریم خونه و دیگه بیرون نمیایم😂
my notes!
لابلای صحبتای کانالا هروقت خواستم چیزی ازش بگم یا در موردش صحبت کنم، نتونستم
در حالی که همه چی جلو چشم بود اما تا خود الان هنوز نتونستم شدت این فاجعه رو باور کنم
my notes!
لابلای صحبتای کانالا هروقت خواستم چیزی ازش بگم یا در موردش صحبت کنم، نتونستم
در پی همین هم، چند روز اعیاد هی خواستم تبریک بگم عید و روز پاسدار رو، اما باز نتونستم چیزی در وصفش بگم
اگه نرسه فردا، تقدیر این بوده، نه دست من نیست
اگه برسه فردا، یاد و خاطرهها یاد من نیست...
my notes!
اگه نرسه فردا، تقدیر این بوده، نه دست من نیست اگه برسه فردا، یاد و خاطرهها یاد من نیست...
اگه بریزن ابرا، گریه زاری واسه حال من نیست
اگه مسیر فردا، عوض شه ولی عوض نمیشم من