#بهار_آرزوها
بخش اول
خودکارشو بین انگشتاش می چرخوند و با بلند کردن سرش بی حوصله به تخته ای که روش پر از نوشته بود خیره شد.
نگاهش رو از چهره ی همکلاسیاش گذروند، خودکارشو روی جزوهاش پرت کرد و نفس عمیقی کشید.
" چرا این کلاس لعنتی زودتر تموم نمیشه "
کسی که پشت سرش نشسته بود صداش رو شنید و به شونه ی پسر ضربه ای زد.
پسر سرش رو چرخوند.
" چی میخوای تینا؟ "
دختر اروم خندید و به صندلی خالی ای که گوشه ی کلاس بود اشاره کرد.
" باز که عشقت نیومد کاوه "
کاوه چینی به ابرو های روشن و کشیدش انداخت.
" چند بار باید بگم من ازش خوشم نمیاد، واقعا نمیفهمی یا خودتو میزنی به اون راه؟! "
تینا شانه ای بالا انداخت و تکیه اش را به صندلی داد.
" عزیزم! نصف افریقا رو من سیاه کردم تو یکی به من ذغال نفروش. "
کاوه بدون توجه کردن به حرف تینا سرش رو چرخوند و ترجیح داد به ادامه کلاس حوصله سر برش گوش کنه.
بعد از تموم شدن کلاس همراه تینا از کلاس بیرون رفتن. طبق معمول داخل کافه تریا با پرهام قرار گذاشته بودن. کاوه صندلی ای که نزدیک پرهام بود رو برای خودش عقب کشید. تینا قبل از نشستن روی صندلی کوله پشتیش رو انداخت روی صندلی خالی بغل دستش و خطاب به پرهام گفت:
" توام که فقط سرت تو گوشیه. "
پرهام سرش رو بلند کرد و گوشیش رو هم روی میز گذاشت. با دیدن ظاهر جدید تینا پوزخندی روی لب هاش نشست.
" به به تینا خانوم! می بینم که امروز حسابی به خودت رسیدی، خبریه؟ "
تینا مغرورانه لبخندی تحویل اون داد و دست راستش رو زیر چونه اش گذاشت.
"لازم نیست حتما خبری باشه که من به سر و روی خودم دست بکشم. "
کاوه بدون نگاه کردن به اون دو نفر درحالی که داشت افراد داخل کافه رو آنالیز میکرد گفت:
" نیست که کل پسرای اینجا عاشق تینا شدن، اینم خواسته یه حالی بهشون بده. "
با این حرف اخمی روی صورت تینا نقش بست.
"ببخشید کاوه جان یادم رفته بود فعلا شکست عشقی خوردی باید برات یه مدت عزاداری کنیم. "
سرش رو به سمت پرهام که داشت از گوشه ی چشم به گوشیش نگاه می کرد چرخوند و ادامه داد:
" البته که کسی مغزش رو دور ننداخته که به کاوه پا بده نه؟ "
پرهام که کلا حواسش به حرف تینا نبود فورا گفت :
" نه.. آره! وایسا چی گفتی؟ "
تینا با کف دست به پیشونی خودش کوبید و با خودش فکر کرد دیگه هیچوقت نباید از پرهام نظر بخواد.
#بهار_آرزوها
بخش دوم
کاوه می خواست جواب دیگه ای به تینا بده که با ورود شخصی به داخل کافه ساکت موند.
نگاه های خیره ی کاوه به دختر اشنایی که با فاصله ی زیادی از اونا تنهایی روی یکی از صندلی ها نشست از چشم تینا دور نموند و خیلی اروم به پرهام علامت داد که حواسش رو جمع کنه.
پرهام رد نگاه کاوه رو گرفت و بعد به تینا نگاه کرد که هردوشون یهو از خنده روده بر شدن.
کاوه با صدای خنده ی اون دو نفر به خودش اومد و با چهره ی خنثی همیشگیش بهشون نگاهی انداخت.
" شما دوتا چتونه؟ "
پرهام منو رو از روی میز برداشت و با بالا انداختن شونه هاش خودش رو از هر نوع توضیحی راحت کرد. کاوه چشم غره ای به هردوشون رفت، دستش رو بین موهاش برد و بعد از کمی مرتب کردن شون بلند شد و سمت میز دختر رفت.
تینا درحالی که پوزخندی با احساس پیروزمندی روی صورتش بود گفت :
" بعد میگه من ازش خوشم نمیاد. اخه برادر من تو کاملا تابلو داری به سمتش کشیده میشی، عشق که عار نیست "
پرهام که این بار به جای گوشی کاوه رو زیر نظر گرفته بود سرش رو برای تایید حرف تینا تکون داد.
" به نیش بازش نگاه کن تو رو خدا، جلوی ما برج زهرمارِ جلوی مبینا خانوم میشه دلقک سیرک "
مبینا درحالی که داشت با آینه صورتش رو برسی می کرد با نزدیک شدن کاوه نگاهش رو از آینه گرفت و به کاوه داد.
" فرمایش؟ "
کاوه درحالی که سعی می کرد نیش بازش رو کنترل کنه رو به روی مبینا نشست و ی تای ابروش رو بالا داد.
" عه؟! چه بد اخلاق. "
مبینا آینه رو داخل کوله پشتیش انداخت و بدون نگاه کردن به کاوه گفت :
" بد اخلاق دوست نداری؟ "
- اگه تو باشی بد اخلاقم دوست دارم.
دختر پوفی کشید و سعی کرد اروم باشه تا جواب درست حسابی به ذهنش برسه.
" توصیه من اینه هر چه زودتر فرار کنی تا قاتلت نشدم "
کاوه تک خنده ای کرد و بعد روی میز کمی به سمت مبینا خم شد.
" ارزش نداره دستات رو به خون آلوده کنی، ولی به جاش میتونی به ی چیز دیگه آلودشون کنی "
نیشخندی که تقریبا کل صورتش رو گرفته بود به مبینا تحویل داد و مبینا هم جوابش رو با نگاهی گیج به کاوه برگردوند.
" اب زیرکاه تر از توام پیدا میشه؟ ترمای اول فکر میکردم ی ادم با شخصیت و ارومی ولی الان فهمیدم ی روباه مکاری. "
گارسون سر میز شون اومد و کاوه همچنان با لبخند کجی داشت مبینا رو نگاه میکرد.
" حالا هرچی که هست، این روباه مکار میخواد ببینه شما چی میل دارید دختر خانوم؟ "
مبینا از روی صندلی بلند شد و کوله پشتیش رو هم برداشت.
" مرگ، الان فقط به اون نیاز دارم. "
#بهار_آرزوها
بخش سوم
با دور شدن مبینا، کاوه رو صندلیش لم داد. اما چند لحظه بعد مثله برق گرفته ها از جا پرید و بعد رفت سمت میزی که پرهام و تینا اونجا نشسته بودن و کوله شو برداشت.
" کلاسم الانه که شروع بشه، فعلا کله پوکا "
از کافه بیرون رفت. کلاس بعدیش هم با مبینا بود پس باید هرچه زودتر قبل از بقیه به کلاس می رسید تا نزدیک ترین صندلی بهش رو برداره.
هنوز براش سوال بود که چرا مبینا کلاس قبلی رو غیبت داشت.
به کلاس رسید که با دیدن صندلی خالی که کنار مبینا بود لبخندی روی لب هاش اومد، اما درست همون لحظه ی دختر مزاحم کنار مبینا نشست و لبخند کاوه به اخم تبدیل شد.
درحالی که قوز کرده بود رفت و روی یکی از صندلیا نشست. گوشیش رو بیرون اورد و با دیدن کلی نوتیف روی صفحه گوشیش بیشتر اخم کرد و زیرلب زمزمه کرد :
" خدایا! این دختره چرا نمیخواد دست از سرم برداره "
یه لحظه صورت اخموی مبینا جلوی چشماش اومد و با خودش فکر کرد نکنه مبینا هم نسب به اون همچین حسی داره؟! خب جواب معلوم بود اما کاوه باز هم خودش رو گول زد.
" نه اون فقط داره ناز میکنه، امکان نداره از من خوشش نیاد "
نازنین، همون دختری که نزدیک به مبینا نشسته بود با شنیدن صدای کاوه خندید و به بازوی مبینا تلنگری زد و اروم طوری که فقط مبینا بشنوه گفت :
" پسره بدجور تو کف توعه ها! "
مبینا با بی میلی نگاهش رو به نازنین داد.
" توام قسمت رویا پردازی مغزت خیلی فعاله، اصلا از کجا معلوم این الان با من بوده؟ شاید با یکی دیگه از دوست دختراشه. "
نازنین دوباره خندید و بازوی مبینا رو تو دستش فشرد.
" کاوه اینطوری نیست مبینا، تازه از اون پسرای پر طرفدارم نیست که بگیم دورش پره دختره، کلا تا حالا فقط با ی نسیم رابطه داشته که خیلی وقته از هم جدا شدن. "
مبینا کاملا بی تفاوت گفت :
" خب الان اینا رو بهم میگی که چی؟ اگه خیلی ازش خوشت اومده برو شمارتو بده بهش "
- اون از تو خوشش اومده خنگ خدا، اگه از من خوشش می اومد تا الان صد بار بهش پا داده بودم.
با این حرف کاوه برگشت سمت شون و ابرویی بالا انداخت.
" مشکلت همینه، پا دادن. من یکیو میخوام بوس بهم بده پا برای چیمه؟ "
نازنین و مبینا هردو با صورتی مات برده به کاوه نگاه کردن. نازنین که سعی می کرد جلوی خندش رو بگیره گفت :
" همه حرفامونو شنیدی؟ "
- یه چیزایی شنیدم
مبینا به اطراف نگاه کرد و با دیدن این که هیچ صندلی خالی دیگه ای نبود به ناچار همونجا موندگار شد.
" اقای کاوه عمرانی، باید به اطلاعت برسونم تا قیامتم بخوای اینطوری مخ بزنی موفق نمیشی، حداقل نه درباره ی من. "
کاوه با کنجکاوی کاملا به سمت مبینا برگشت.
" خب دقیقا از چه راهی میتونم مخ شما رو بزنم؟ "
- اونو دیگه خودت باید بفهمی.
مبینا این رو گفت و ادامه ی جزوه شو یاداشت کرد.
کاوه همونطوری که سرش رو میچرخوند با لحنی دخترونه " ایش " کشیده ای گفت.
" درک شما دخترا واقعا کار سختیه "
مبینا بهش محل نداد ولی نازنین ریز ریز به کاراشون می خندید.
با تموم شدن کلاس، از اونجایی که کاوه خبر داشت مبینا معمولا جزو اخرین نفرات خارج میشه صبر کرد تا همه برن بیرون و اما وقتی مبینا می خواست از در رد شه، راهش رو سد کرد.
" الان مثلا میخوای خیلی تاثیر گذار باشی؟ "
کاوه درحالی که به چار چوب در تکیه داده بود کمی به سمت مبینا خم شد.
" مگه نیستم؟ "
مبینا سعی کرد رد بشه اما کاوه جلوش ایستاد. لبخند روی صورت کاوه محو شده بود.
" چرا انقدر لج میکنی؟ زمین به اسمون می رسه اگه بهم شمارتو بدی؟ "
اخمی روی صورت مبینا ظاهر شد و قدمی به عقب برداشت.
" من از تو خوشم نمیاد کجای این برات نامفهومه؟ "
حالت صورت کاوه از قبلم جدی تر شد.
" این حرف اخرته؟ "
- حرف اول و اخرم.
کاوه از جلوی در کنار رفت و دست راستش رو به سمت در دراز کرد.
" بفرمایید، دیگه ازاد شدی. "
#بهار_آرزوها
بخش چهارم
کاوه با چهره ای که خوب نبودن حالش کاملا ازش مشخص بود در ماشین رو باز کرد و خودش رو انداخت روی صندلی عقب ماشین.
" تو که میدونی من عاشق رنگ قرمزم عشقم... وای الهی قربونت برم من دستت درد نکنه... حالا هماهنگ میکنیم کاری نداری؟.. باشه خدافظ. "
پرهام که منتظر بود تلفن تینا تموم شه تا ی تای ابروشو داد بالا و گفت :
" کدوم شون بود؟ "
تینا بدون بلند کردن سرش درحالی که انگاری داشت چت می کرد جواب داد :
" ارسلان، همون که تو زعفرانیه خونه دارن. "
پرهام ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.
" توام چه تیکه هایی میوفته گیرت، نمیشه یه شوگر مامی پولدارم من پیدا کنم؟ "
تینا سرش رو بلند کرد و نیشخند زد.
" میخوای مامان شو برات جور کنم؟ "
پرهام اخمی کرد و نیم نگاهی به تینا انداخت.
" بیچاره این پسرای بدبخت که گیر تو میوفتن."
از داخل آینه جلوی ماشین به کاوه که چشماش رو بسته بود چند لحظه خیره شد.
" اقای برج زهرمار تو دیگه چت شده؟ "
کاوه چشماش رو باز کرد و با صدای ضعیفی گفت :
" الان سوال نپرس که اصلا حوصله ندارم "
هر سه ی اونا تا وقتی که هرکدوم به مقصد شون سیدن دیگه هیچ حرفی نزدن و اگر صدای رادیو ماشین نبود جو خیلی سنگین میشد.
کاوه در خونه رو باز کرد و درحالی که از داخل حال رد میشد مادرش رو دید که جلوی تلوزیون نشسته.
" سلام به لِیلی خانوم گل"
لیلی از روی کاناپه بلند شد و به سمت پسرش رفت. مثله بقیه مواقع موهای کاوه رو بهم ریخت و گونه اش رو بوسید.
" سلام عزیز دوردونم، خسته نباشی. اگه چیزی نخوردی تا لباساتو عوض میکنی برات غذا گرم کنم. "
کاوه به همونطوری که به سمت اتاقش می رفت گفت:
" غذا خوردم، میرم یکم بخوابم خیلی خستم. "
لیلی سری تکون داد و رفت داخل اشپزخونه.
کاوه به محض وارد شدن تو اتاقش کوله شو گوشه ای پرت کرد و خودش رو هم روی تخت انداخت. دلش میخواست مثل دخترای دبیرستانی جیغ بکشه اما به خودش این اجازه رو نداد.
" که از من خوشت نمیاد هان؟ بذار حالیت کنم چی رو از دست دادی. "
همون لحظه شماره ای اشنا روی گوشیش افتاد، سیم بود که زنگ میزد. تلفن رو جواب داد و بلافاصله صدای نسیم رو شنید.
" الو؟ کاوه؟ "
- خودمم نسیم، زنگ زدی به شماره ی من انتظار داری کی جواب بده؟
صدای نفس راحت نسیم از پشت تلفن شنیده شد.
" چرا جواب پیامامو نمیدی؟ کاوه از چی ناراحتی؟ "
کاوه روی تخت نشست و به دیوار تکیه داد.
" ببین الان همه فکر میکنن ما دیگه باهم نیستیم، نظرت چیه بذاریم فکرشون تبدیل به واقعیت بشه؟ "
- چی میگی واسه خودت؟ من تو رو دوست دارم کاوه، واقعا که نمیخوای سر ی اشتباه کوچیک از هم جدا بشیم؟
کاوه نفس عمیقش رو در سینه حبس کرد و یکباره همش رو بیرون داد.
" بنظرت این که تو دقیقا با لباسی بیای مهمونی که من چندین بار بهت گفتم ازش متنفرم اشتباه کوچیکه؟ "
- حداقل ارزش این که بخاطرش از هم جدا بشیم رو نداره.
- تو متوجه نیستی نسیم، من از اولم بخاطر اصرار دوستام باهات اشنا شدم. دیگه نمیخوام باهات باشم می فهمی؟
نسیم سکوت طولانی ای کرد و بعد درحالی که صداش تقریبا داشت می لرزید گفت :
" جدی میگی؟ یعنی کل این مدت فقط داشتی تحملم می کردی؟ "
- تحمل کردن، این دقیقا چیزیه که حال منو وصف میکنه
نسیم بعد از تموم شدن جمله کاوه تلفن رو قطع کرد. کاوه کمی احساس گناه داشت اما به هرحال خوشحال بود که دیگه راحت شده.
#بهار_آرزوها
بخش پنجم
ساعت ۹ شب شده بود و کاوه بعد از شستن ظرفای شام به اتاقش برگشت.
گوشیش رو برداشت و گروه سه نفره شونو چک کرد. ظاهرا تینا ی دوست پسر پولدار دیگه پیدا کرده بود.
بعد از خوندن چند تا پیام اول، فهمید که کاملا اشتباه می کرده و ایندفعه پرهام با یکی اشنا شده. با کنجکاوی بیشتر ادامه پیام ها رو هم خوند.
" بعد اسمش رونیاست، عکسش روی پروفایلش بود. نگم براتون انقدر ماهه. "
" وای تازه خیلیم خوش برخورد و گرم رفتار میکنه و عاشق جوجه تیغیاست "
تینا در جواب پرهام فقط ایموجی های زیاد خنده می فرستاد و گاهی با جمله های پر کنایه ای مثله " انقدر گوشی بازی کردی اخرش زنتم از تو گوشی پیدا کردی. " یا " حالا که عاشق جوجه تیغیاست برو روی کمرتو پر از سوزن کن " پرهام رو اذیت میکرد.
کاوه خندش گرفت. دقیقا همون روزی که اون همه رابطه هاش خراب شده بود، پرهام با ی دختر اشنا شد.
برای پرهام نوشت :
" بپا به جای گیسو کمند، عمو سیبیلو گیرت نیاد. "
پرهام همون لحظه جواب داد :
" اخر هفته باهاش قرار گذاشتم. نشون تون میدم که رابطه من از کل رابطه های شما دوتا بهتر میشه. "
کاوه پرهام رو به تینا سپرد و بعد بلند شد و با عوض کردن لباس هاش از اتاقش بیرون رفت.
لیلی که داشت با تلفن حرف میزد گوشی رو از کمی پایین اورد و با ی دستش جلوی میکروفون رو گرفت.
" کجا به سلامتی؟ "
- مامان مگه من ۱۰ سالمه اخه، میرم ی هوایی بخورم.
لیلی اخم تصنعی ای به کاوه کرد و گوشی رو بالا اورد و از کسی که پشت خط بود معذرت خواست. بعد به صحبتاش ادامه داد.
کاوه از خونه بیرون رفت. کیسه زباله ها رو هم از دم در برداشت و با خودش پایین برد.
بعد از پرت کردن اشغال، رفت تا قدمی توی کوچه ی تقریبا خلوت شون بزنه.
بعد از یکم قدم زدن وارد سوپرمارکت سر کوچه شون شد و ی انرژی زا خرید. وقتی میخواست از سوپرمارکت بیاد بیرون متوجه خانوم سال خورده ای شد که داشت به سختی کلی کیسه خرید رو حمل میکرد.
کاوه جلو رفت و رو به روی اون زن ایستاد.
" خانوم، اجازه بدید کمک تون کنم. "
زن نگاهی به سر تا پای کاوه انداخت و لبخندی زد و بعضی از خرید هاش رو به اون داد.
" ممنونم پسرم، این روزا جوونایی مثل تو کم پیدا میشن. ایشالا که خوشبخت بشی. "
کاوه لبخندی بهش زد و تا دو کوچه ی بعدی زن رو همراهی کرد و در اخر رو به روی در سفیدی ایستادن.
زن کلید ایفون رو فشرد و بعد از چند لحظه صدای دختری به شنیده شد.
" بله؟ "
-منم مادر، اگه زحمتت نمیشه بیا پایین این خریدا رو کمکم بیار.
- چشم عزیز جون، چند لحظه صبر کن الان میام.
#بهار_آرزوها
بخش ششم
چند دقیقه بعد در باز شد و دختر جوونی که بنظر بیشتر از ۲۰ سال نداشت با یه چادر گل گلی جلوی در ظاهر شد و با دیدن کاوه تعجب کرد.
" عزیز، نگفته بودی مهمون داریم. "
پیرزن خندید و به کاوه نگاه کرد.
" این اقا پسر از روی لطف بهم کمک کرد خریدا رو تا اینجا بیارم. "
- این چه حرفیه وظیفه بود.
دختر جلو تر اومد و کیسه ها رو از دست پیرزن گرفت و بدون این که به صورت کاوه نگاه کنه گفت:
" خیلی لطف کردین، دستتون درد نکنه. "
بعد با اخم ریزی رو به پیرزن کرد.
" ولی عزیز، مگه نگفتی میری یه کیلو خیار گوجه بگیری بیای؟ پس این همه خرید چیه؟ بخدا اگه میدونستم قراره بازم ولخرجی کنی اصلا نمیذاشتم بری. "
پیرزن از در رد، و وارد حیاط شد.
" باشن حالا توام دختر. نمیخواد منو سرزنش کنی. "
بعد برگشت سمت کاوه که هنوز بیرون منتظر وایساده بود.
" ببخشید پسرم خیلی به زحمت افتادی، اگه عجله نداری بیا تو. خریدا رو باید بیاری بالا برامون، اسانسور نداریم. "
دختر به نشونه ی اعتراض کیسه ها رو گذاشت روی زمین و رفت سمت کاوه تا بقیه رو هم ازش بگیره.
" عه عزیز؟! حالا ایشون هیچی نمیگن، حمال که گیر نیوردی دور از جون. شما این خریدا رو بدید به من خودم میبرم. "
کاوه عقب کشید و نذاشت دختر کیسه ها رو بگیره.
" زحمت چیه؟ اگه با دوتا کیسه نیم کیلویی خسته شم که دیگه باید برم بمیرم. "
همانطور که وارد حیاط میشد " با اجازه " ای گفت و به سمت راه پله رفت.
دختر خرید ها رو از روی زمین برداشت و پشت سرشون از پله ها بالا رفت.
پیرزن وارد خونه شد و همونجا خرید ها رو از دست کاوه گرفت.
" آتنا دختر، بپر برو یه چایی دم کن، زشته تا اینجا اومدن همینطوری بذاریم برن. "
- راضی به زحمت نیستم ولی خب حالا که اصرار می کنید روتونو زمین نمی زنم.
پیرزن به حرف کاوه خندید و دختری که حالا معلوم شده بود اسمش آتناست وارد خونه شد و بعد از گذاشتن خرید ها روی اوپن سماور رو روشن کرد.
معماری خونه طوری بود که میشد بیشتر خونه رو از جلوی در دید. پذیرایی مسطیل شکلی داشت و اشپزخونه انتهای پذیرایی بود که راه رو ای نزدیک به اشپزخونه قرار داشت و بنظر می رسید یک یا دو اتاق خواب هم اونجا باشه. درکل خونه ی نقلی و بامزه ای بود.