بعضی شبها که همه جا ساکت میشه تو برمیگردی ؛ میشینم کنارِ پنجره و زل میزنم به خیابونِ تاریکُ صدایِ قدمهات تو سرم میپیچه .. انقدر واقعی که دلم میخواد برگردمُ نگاهت کنم ، ولی میدونم که پشتِ سرم یه اتاقِ خالیِ.
• یه وقتهایی فکر میکنم اگر برمیگشتی چی ؟! اگر سرمُ بلند میکردمُ تو واقعا اینجا بودی .. اگر نگاهم میکردی اگر لبخند میزدی ، اگر دستتُ دراز میکردی سمتِ من شاید اون لحظه همه چیز تموم میشد.
یعنی لباسِ سفیدی که برایِ هر دومون گرفته بودمُ میپوشی ؟! مطمئنم باهاش یه تیکه از ماه میشی ؛ اما آخه دختر تو انقدر برایِ رفتن عجله کردی که نتونستم تویِ تنِت ببینمِش .. ❤️🩹 .
- یه موقعهایی انقدر تکرارِ افکارِ مربوط بهت بهم فشار میاره که همونطور که دارم به رد کردنِ مرزِ جنون نزدیک میشم از خدا میخوام هرچه زودتر به تراپیستَم یه جادو بده که بتونه منُ از این اُوِرثینک خلاص کنه.
- 𝘁𝗿𝗮𝘂𝗺𝗮 .
:))))))
- اگر دستهاشُ نگرفتی تابهحال ، رنجِ حِرمان نکشیدی که بدانی چه کشیدم .. .
چی میتونه حالمُ خوب کنه ؟! ارتباط با آدمهایی که واقعا مهربونُ دلسوزن ، بیدریغ محبت میکننُ همونطور که واسشون هستم برام باشن 🙂 .