ی مدت پیش تو مدرسه ی کافه زدیم. خیلی خوب کار کردیم. خفن و عالی. اولش من فقط باریستای کافه بودم و قهوه و مشتقاتش رو سرو می کردم، بعدا که با بالایی ها به مشکل بر خوردیم به سخنگوی کافه هم تبدیل شدم (خیلی چیزای جالبی اتفاق افتاد که سر فرصت تعریف میکنم)
از اینا گذشته، ما دو تومن سود کردیم و حالا نمیدونیم باهاش چیکار کنیم. نظری دارید؟
فاتحهای چو آمدی بر سر خستهای بخوان
لب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان
آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و میرود
گو نفسی که روح را میکنم از پی اش روان
ای که طبیب خستهای روی زبان من ببین
کاین دم و دود سینهام بار دل است بر زبان
گر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت
همچو تبم نمیرود آتش مهر از استخوان
حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن
چشمم از آن دو چشم تو خسته شدهست و ناتوان
بازنشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین
نبض مرا که میدهد هیچ ز زندگی نشان
آن که مدام شیشهام از پی عیش داده است
شیشهام از چه میبرد پیش طبیب هر زمان
حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم
ترک طبیب کن بیا نسخه شربتم بخوان
Vol
فاتحهای چو آمدی بر سر خستهای بخوان لب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان آن که به پرسش آمد و فاتح
دیشب اومدم این مصرع همچو تبم نمیرود آتش مهر از استخوان رو خطاطی کنم.. انقدر خراب شددددد که..
عیدتون مبارک:)
امیدوارم سال جدیدتون، پر از لحظه هایی باشه که موقع تورق خاطرات، موجب لبخند های گرم و پیاپیی تو چهره تون بشه.
امیدوارم امسال رو زندگی کنید. بیشتر از همیشه.