part 7
ساعت 07:50 دقیقه صبح تهیونگ:
با ذوق چمدونمو برمیدارم.
اپاااا کی راه میوفتیممم.
لبخند گرمی میزنه خیلی زود پسرم.
تو ماشین میشینم و پاهامو تاب میدم یادم نیست اخرین باری ک ب ساحل رفتم دقیقا کی بوده.. واسه همین ذوق زیادی دارم.
میخندم و ب بیرون خیره میشم
اروم رو صندلی میشینه.. بوی ادکلن تلخش فضا رو پر میکنه..
مشغول رانندگی میشه...
میخندم و با ذوق دست میزنم.
کی میرسیمممم
بلند میخنده، تازه راه افتادیم دارلینگ، صبر داتشه باش.
ساعت 12:30 دقیقه بعد از ظهر جونگکوک:
اروم زمزمه میکنم.
تهیونگم، بیدار شو رسیدیم!
با ذوق داد میزنع اخجونننن دریااااا.
لبخند میزنم
پیاده میشه و میدوه سمت موج دریا.
بهش خیره شدم، عشق این شکلیه، عشق یعنی وقتی خوشحالیش رو ببینی از ته قلبت لبخند بزنی، عشق یعنی... حس راضی بودن از زندگیت.
ساعت ها ب بازیش تو اب و ساحل خیره شدم.
نم نم هوا تاریک شد.
اروم حوله رو دور بدنش پیچیدم
تو ماشین نشستن و پاهاشو بغل کرد.
بابایی، خیلییی خوش گذشتتت، بابایی اب.. دریاا خیلی خوبه دوسش دارم..
اروم میشینم و موهای خیسشو نوازش میکنم.
مراقب باش کوجولوی من، دوست داشتن میتونه خیلی خطرناک باشه.
اروم رانندگی میکنم.
برای من زیباترین شب عمرم بود، دیدن خوشحالی کوچولوم برای من یعنی زندگی، یعنی عشق،...
امیدوارم بتونم لبخند رو رو لبش نگهدارم....یعنی میتونم؟
ساعت 01:30 دقیقه بعد از ظهر جونگکوک:
تهیونگ برای ی دورهمی دوستانه رفت پارک و من تنهایی ب خونه برگشتم.
اروم خونه رو مرتب میکنم، خیلی وقت بود بهش نرسیده بودم.
روی میزم میشینم.
اروم رمانمو تکمیل میکنم و صفحه مانیتور روشن میمونه.
نفس عمیق میکشم و اروم با قدم های کوجیک میرم داخل اتاق تهیونگ.
روی تخت میشینم و عروسکشو برمیدارم.
لبخند غمگینی میزنم.
تهیونگ کوچولو؟...بابایی خیلی دوست داره! بابایی دوست نداره ناراحت باشی، دوست نداره دلت بگیره، دوست نداره اذیت شی.
اروم قطره اشکم رو سرامیک سرد میریزه..
متاسفم تهیونگ، متاسفم که عاشقت شدم.
عروسک و محکم بغل میکنم و اشک هام شدید تر میشن.
خیلی درد داره،
صدام میلرزه
. خ.. خیلی درد داره... این... اینکه نمیتونم باهات.. ب. باشم خیلی درد داره ت.. تهیونگ.
لرزش دستام شدید تر میشه و عروسکو رو تخت میذارم.
ب اتاقم برمیگردم.
پاهام سسته اروم کف زمین میشینم.
کل خونه تو سکوت فرو میره...حتی صدای نفس کشیدن هم نیست.
ساعت 02:05 دقیقه تهیونگ:
میخندم و با بچه ها حرف میزنم..
اروم ب پیام جونگکوک نگاه میکنم "خوش میگذره کوچولو؟"
لبخند میزنم و تایپ میکنم "بدون تو اصلاااا"
پاهامو تاب میدم و ب اسمون خیره میشم.
خوشحالم، خوشحالم که جونگکوک رو دارم، خوشحالم ک دوست داشتن رو حس میکنم.
ساعت 02:30 دقیقه تهیونگ:
ب خونه برمیگردم.
ساکت و سرده.
اروم زمزمه میکنم.. جونگکوک؟
با قدم های لرزون وارد اتاق کارش میشم.
با دیدن خون و بدن بی حالش شوکه میشم.
جونگکوک؟؟؟ بابا؟؟
تندتند بدن بی حالشو تکون میدم.
چـ.. چیشدهـ.. جیشده جونگکوکـ
هق هق میکنم
دستای سرد و لرزونش و روی صورتم حس میکنم.
زمزمه میکنه: میشه.. ب.. ببوسیم تهیونگ؟ لطفا.
شدید گریه میکنم اروم انگشتمو گوشه لباش میذارم و بهش نزدیک میشم.
خیلی اروم لبامو رو لب سردش میذارم و میبوسمش.
با چشم های اشکی و بی حال لبخند میزنه.
دیگه حسرتی ندارم ته ته...
صدای لرزون و ضعیف ب گوش میرسه...
حسرت؟ حسرت بوسیدنم؟..
چشم هاش بسته میشنـ
بلند گریه میکنم.
بابا....
محکم جسم سرد و بی روحشو بغل میکنم و هق هق میکنم.
چند روز بعد ساعت 08:30 دقیقه شب تهیونگ:
با استین های لباس مشکیم ور میرم.
چشام از شدت گریه سرخ شدن و سه روزه هیچی نخوردم و درست نخوابیدم.
اروم عروسکمو از چمدون درمیارم و نگاهش میکنم.
اشکام شدید میریزه...
جونگکوک، اون.. اون رمان... اون رمان زندگیمون بود ن؟ تو رمانی ک نوشتی زنده ای..
نوشتی تا اخر با خوبی و خوشی زندگی میکنن.
چرا رفتی... چرا الان اینجا نیستی...
صدای گریه هامو خفه میکنم. و عروسکمو محکم بغل میکنم.
متاسفم جئون.. متاسفم ک متوجه.. ع.. عشقت نشدم... متاسفم ک انقدر احمقم جئونم.
هق میزنم و عروسکو تو بغلم فشار میدم.
بوی عطر تلخت توی بینیم میپیچه.
نمیخام.. نمیخام بوی عطرت، چهرت، لبخندت، صدات.. نمیخوام از یادم برن.. نمیخوام
اروم کلیپ هایی ک اون روز تو ساحل گرفتیم رو نگاه میکنم.
اشکامو پاک میکنم و لبخند عمیق و غمگینی میزنم.
دلم برات تنگ میشه جئونم، ا.. امیدوارم تو.. دنیای بعدی... بتونیم مال هم ب.. باشیم.
اروم کف اتاق سرد دراژ میکشم و عروسکمو محکم بغل میکنم.
امیدوارم.
End...